پنج شنبه , ۵ اسفند ۱۳۹۵
خانه / سرگرمی / داستان / حکایت اندازه نگهدار که اندازه نکوست

حکایت اندازه نگهدار که اندازه نکوست

حکایت اندازه نگهدار که اندازه نکوست

یکى از شاهان، شبى را تا بامداد با خوشى و عیشى به سر آورد و در آخر آن شب گفت:

ما را به جهان خوشتر از این یکدم نیست

کز نیک و بد اندیشه و از کس غم نیست

فقیرى که در بیرون کاخ شاه، در هواى سرد خوابیده بود، صداى شاه را شنید، به شاه خطاب کرد:

اى آنکه به اقبال تو در عالم نیست

گیرم که غمت نیست، غم ما هم نیست

شاه از سخن و صبر فقیر شاد گردید و کیسه اى با هزار دینار از دریچه کاخ به سوى فقیر نزدیک کرد و گفت:اى فقیر! دامنت را بگشا.

فقیر گفت: دامن ندارم زیرا لباس ندارم.

دل شاه به حال او بیشتر سوخت و یک دست لباس خوب به آن دینارها افزود و به آن فقیر داد.

آن فقیر در حفظ آن پول و کالا نکوشید، بلکه در اندک زمانى همه آن را خرج کرد و پراکنده نمود.

ماجرا را در آن وقت که شاه از آن فقیر بى خبر بود به شاه گزارش دادند. شاه ناراحت شد و چهره در هم کشید. در همین مورد است که هوشمندان آگاه گفته اند: از تندى و خشم شاهان بر حذر باش، زیرا تلاش آنها در امور مهم کشور مى گذرد و تحمل ازدحام عوام نکنند.

حرامش بود نعمت پادشاه

که هنگام فرصت ندارد نگاه

مجال سخن تا نیابى ز پیش

به بیهوده گفتن مبر قدر خویش

شاه گفت: این گداى گستاخ و اسراف کار را که آن همه نعمت را در چند روز اندک تلف کرد از اینجا دور کنید، زیرا خزانه بیت المال غذاى تهیدستان است نه طعمه برادران شیطان.

ابلهى کو روز روشن شمع کافورى نهد

زود بینى کش به شب روغن نباشد در چراغ

یکى از وزیران خیرخواه به شاه گفت: چنین مصلحت دانم که به چنین فقیران به اندازه کفاف و اندک اندک داده شود، تا آنها خرج کردن، راه اسراف را نداشته باشند، ولى براى صاحبان همت نیز مناسب نیست که با خشونت شدید و زننده با فقیر برخورد کنند، به طورى که یکبار با لطف سرشار او را امیدوار سازند و سپس دل او را با تندى و خشونت رنجور و خسته نمایند.

 

به روى خود در طماع باز نتوان کرد

چو باز شد، به درشتى فراز نتوان کرد

کس نبیند که تشنگان حجاز

به سر آب شور گرد آیند

هر کجا چشمه اى بود شیرین

مردم و مرغ و مور گرد آیند

حکایت هایی از سعدی

 باب اول – در سیرت پادشاهان

دیدگاه شما چیست؟

تمامی حقوق این وبسایت متعلق به تمام عیار است