پنج شنبه , ۵ اسفند ۱۳۹۵
خانه / سرگرمی / داستان / حکایت کفش و مسجد

حکایت کفش و مسجد

حکایت کفش و مسجد

کفش طلحک را از مسجد دزدیده بودند و به دهلیز کلیسا انداخته.

طلحک می گفت: سبحان الله من خود مسلمانم و کفشم ترساست

 

 

عبید زاکانی

دیدگاه شما چیست؟

تمامی حقوق این وبسایت متعلق به تمام عیار است