دوشنبه , ۹ اسفند ۱۳۹۵
خانه / سرگرمی / ضرب المثل / ضرب المثل دسته گل به آب داد

ضرب المثل دسته گل به آب داد

ضرب المثل دسته گل به آب داد در مورد افرادی به کار می‌رود که ناخواسته کاری را انجام می‌دهند که برای خودشان و دیگران باعث عذاب و بدبختی می‌شود.
روزی، مادری صاحب دو فرزند دوقلو شد. این دو پسر دوقلو نه تنها از لحاظ شکل و ظاهر شبیه هم نبودند، بلکه از نظر شانس و اقبال هم بهم شبیه نبودند. یکی از این دو برادر از همان سنین کودکی خوش قدم و خوش شانس بود و هرجا پا می‌گذاشت برای اطرافیانش خوبی و خوشی به همراه می‌آورد. ولی برادر دیگر به خوش شانسی برادرش نبود و هرجا می‌رفت باعث بدبختی و دعوا برای اطرافیانش بود.
این دو برادر با این دو ویژگی متضاد سالیان سال با هم زندگی می‌کردند و خیلی هم به یکدیگر علاقمند بودند. تا اینکه هر دو به سن جوانی رسیدند و برادری که خوش قدم بود چون خیلی بین مردم شهرش محبوب بود از مادرش خواست تا به خواستگاری دختر کدخدا برود. مادرش برای خواستگاری به خانه‌ی کدخدا رفت. کدخدا گفت: پسر تو خیلی خوب است، و من راضی‌ام که داماد من شود. ولی این ازدواج یک شرط دارد. مادر پرسید چه شرطی؟ کدخدا گفت: روزی که می‌خواهیم مراسم عقد و عروسی را برپا کنیم برادر داماد، یعنی پسر دیگرت که بدقدم است باید از شهر برود تا من مطمئن شوم برای کسی اتفاق بدی نمی‌افتد. مادر داماد پذیرفت که با پسرش صحبت کند.
برادر بدقدم وقتی شرط کدخدا را برای ازدواج دخترش با برادر خودش شنید به خاطر خیر و خوشی برادرش هم که شده قبول کرد تا از شهر خارج شود و چند روزی را به شهر دیگری برود.
او روز عروسی برادرش قبل از طلوع خورشید لباس‌هایش را پوشید و از شهر خارج شد و رفت تا به شهر بعدی رسید. پسر جوان خیلی گرسنه‌اش بود و خواست تا به مغازه‌ی نانوایی برود ولی تا وارد مغازه‌ی نانوایی شد دید شاطر با یکی از مشتری‌ها دعوایش شد. مرد بدقدم برای اینکه دعوای آنها بالا نگیرد، از نان خریدن منصرف شد و از نانوایی بیرون آمد.
او کمی در کوچه‌ها گشت ولی خیلی گرسنه‌اش بود و باید غذایی می‌خورد. این بار به مغازه‌ی کبابی رفت تا یک سیخ کباب برای خودش بخرد. اما تا پایش را داخل کبابی گذاشت، صاحب مغازه بالا سر منقل کباب‌ها رفت و متوجه شد کارگر حواسش نبوده و کباب‌ها سوخته‌اند. صاحب مغازه شروع کرد به داد و بیداد و کتک زدن کارگر حواس پرت. مرد بدقدم برای اینکه کار از این بیشتر بالا نگیرد از مغازه‌ی کبابی هم خارج شد.
مرد بدقدم که خیلی عصبانی بود تصمیم گرفت تا از آن شهر هم بیرون برود. او با خود گفت اصلاً می‌روم کنار رودخانه تا بتوانم ماهی بگیرم و آتشی درست کنم. شاید در جایی که آزارم به هیچ کس نمی‌رسد ماهی کباب شده بخورم. مرد بدقدم رفت تا به لب رودخانه رسید. کنار رودخانه نشست و با یک چوب بلند و مقداری نخ، قلابی درست کرد. سرنخ یک کرم زد و به آب انداخت تا ماهی بگیرد. بعد از مدتی توانست یک ماهی بگیرد و آتشی درست کرد و ماهی را کباب کرد. مرد همینطور که ماهی کباب شده را می‌خورد چشمش به گل‌های ریز و درشت و رنگارنگی افتاد که در کناره‌های رودخانه درآمده بودند.
مرد با خودش فکر کرد که چقدر دوست داشت در مراسم عروسی برادر دوقلویش حضور داشته باشد. ولی از شانش بدش، این بار هم نتوانست آن کاری که دوست داشت را انجام دهد. همینطور که در افکارش غرق بود، یادش آمد این رودخانه از وسط خانه‌ی کدخدا می‌گذرد. پس تصمیم گرفت کمی از این گل های زیبا و کمیاب را بچیند و به رودخانه بسپارد تا به خانه‌ی عروس برود و حداقل با این کار بتواند آنها را خوشحال کند.
وسط خانه‌ی کدخدا یک حوضچه‌ی نسبتاً بزرگ بود که آب رودخانه در آنجا جمع می‌شد و از آبراهه باریکی خارج می‌شد. وقتی دسته گل به خانه کدخدا رسید، دختربچه، خواهر عروس کنار حوض مشغول بازی بود و هنگامی که دسته گل را دید خواست آن را از آب بگیرد و قبل از اینکه کسی متوجه آن شود، گل‌ها را به خاله‌اش تقدیم کند. دخترک که سعی می‌کرد به نحوی گل را از حوضچه بگیرد، پایش لبه حوض سر خورد و به داخل آب افتاد و چون کسی آنجا نبود تا به او کمک کند کودک در آب خفه شد.
ساعتی بعد مادر کودک هرچه دنبال دخترش گشت او را پیدا نکرد تا اینکه یکی از میهمانان جنازه‌ی کودک را از آب بیرون آورد. همه شروع به شیون و ناله کردند و پدر کودک که تازه از راه رسیده بود آنقدر عصبانی شد که زنش را به باد کتک گرفت. مرد آنقدر همسرش را زد که زن نیز از دنیا رفت و با مرگ خواهر و خواهرزاده عروس، عروسی تبدیل به عزا شد.
فردای آن روز برادر بدقدم به شهرش بازگشت تا به خانه‌اش برگردد. وقتی وارد خانه شد متوجه شد که همه ناراحتند و به پدرش گفت: پدر جان عروسی پسرتان را تبریک می‌گویم. ولی دید پدرش مثل همیشه نیست. پدر در جواب او مثل ببر خشمگین او را نگاه کرد و هیچ نگفت. مرد بدقدم متوجه شد آن روز همه مردم شهر به شکلی ناراحتند. آخر دوستی از او پرسید: راستش را بگو چه جادویی کردی عروسی برادرت پا نگیرد؟ می‌ترسیدی تنها شوی؟
مرد بدقدم گفت: من هیچ کاری نکردم. فقط یک دسته گل قشنگ به آب دادم. دوستش گفت: پس آن دسته گل را تو به آب دادی و عامل اصلی این فتنه تو هستی.

دیدگاه شما چیست؟

تمامی حقوق این وبسایت متعلق به تمام عیار است