یکشنبه , ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۶
خانه / سینما / اخبار هنرمندان / فصل دوم سریال ماه پیکر+خلاصه قسمت ها

فصل دوم سریال ماه پیکر+خلاصه قسمت ها

اولی ها: سریال ماه پیکر ۲ فصل دوم سریال ماه پیکر یا کوسم سلطان یا کوشم سلطان است که یکی از پرطرفدارترین سریال های شبکه جم سریال ماه پیکر بوده است و مربوط به تاریخ پادشاهان عثمانیست. در قدیم نام ترکیه امپراطوری عثمانی بوده است.

فصل دوم سریال ماه پیکر

این سریال هم اکنون در حال پخش از شبکه جم می باشد و با دوران پادشاهی مراد پسر کوسم سلطان آغاز میگردد. در فصل دوم نیز کوشم سلطان هنوز در راس قدرت است و حرفش خریدار دارد.

در این صفحه خلاصه قسمت های سریال ماه پیکر ۲ به صورت روزانه قرار خواهد گرفت:

قسمت اول سریال ماه پیکر ۲ قسمت ۱۰۵ ماه پیکر :

قسمت اول فصل دوم سریال ماه پیکر در حالی شروع میشه که صحنه هایی از کشت و کشتار رو نشون میده و توضیح میده که ولیعهد سلطان کوشم (مراد) ده سال است که این امپراطوری رو اداره میکند.

حال داستان این قسمت:

سلطان مراد چهارم سلطنت رو به دست گرفته و میخواد نظام رو بازسازی کنه ولی خائنین به سراسر دولت عثمانی نفوذ کردن و دارن امپراطوری رو به ورطه نابودی میکشن. سلطان مراد هم نزدیکترین و معتمدترین و قویترین افراد به خودش رو از دست داده و تنها دو راه داره: یا باید اون چیزایی که دشمنانش میخوان رو بهشون بده یا تخت پادشاهیشو از دست بده!

در دولت قتل عام راه افتاده و همه رو دارن میکشن و مراد فریاد میزنه که کجاست اون پادشاهی که بهش اعتماد داشتیم، بیاد و مارو نجات بده! از خدا نمیترسید نکنید!
کوشم با عصبانیت میاد به اتاق مراد و میگه مراد پسرم این خائنین هار شدن و الان بهترین کار اینه که چیزی که میخوان رو بهشون بدیم!
مراد میگه هرچی سرمون میاد واسه اینه که جلوی قلندرها سر خم کردیم و حالا نزدیک ترین افرادمو ازم گرفتن!موسی چربیر چه گناهی داشت! حسابدار اولم چه گناهی داشت! حسن الیف؟
کوشممیگه مراد، اونی که مهمه تویی! چیزی مهم اینه که زنده بمونی! باید مثل من صبور باشی و آروم بودنتو حفظ کنی تا وقتی زمانش رسید به حسابشون برسیم
همون لحظه مصطفی پاشا صلاحدار میاد داخل و میگه وزیر اعظم توپال پاشا اومدن.

توپال پاشا میاد داخل و میگه سرباز ها میخوان بیان به دیوان پایینی میگن حرف داریم با پادشاهمون فریاد میزنن که برید به دیوان خدای نکرده…
مراد میگه بحاطر اینکه اونا خواستن با ارزش ترین وزیرم حافظ پاشا رو عزل کردم اما جونش رو نمیدم
توپال پاشا میگه: هرکی هرچی میگه به من بگه من از هیچ کس نمیترسم و بعد میره به دیوان
همون لحظه کوشم داد میزنه مراددد!
که مراد به خاطر فریاد مادرش جلوی توپال پاشا و صلاحدار عصبی میشه و چپ چپ کوشمو نگاه میکنه و کوشم صداشو میاره پایین و میگه پسرِ با دولتم و دستور میده توپال و مصطفی پاشا صلاحدار برن بیرون هر دوتاشون میرن بیرون که کوشم میگه به من گوش کن میدونم چشم پوشی نمیکنی ولی به چه درد میخوره! پادشاهی با غرور و عصبانیت بدست نمیاد ! اگر مجبوری یکی دوقدم برمیگردی عقب که چهره ی واقعیه دشمنتو ببینی! یادت نره پادشاهی که شکست رو نتونه هضم کنه اصلا پیروز نمیشه!
مراد میاد جلوی درهای دیوان که حافظ پاشا رو میبینه و میگه حافظ پاشا تو اینجا چیکار میکنی مگه دستور ندادم فرار کنی!
حافظ پاشا میگه ببخشید عالیجناب ولی برای اولین بار از دستورتون سرپیچی کردم اتفاقی که قراره بیوفته رو توی خواب دیدم .
ترسی از مرگ ندارم فرار کنم انگاری با دست خودم شما رو جلوی این هار ها انداختم
مراد میگه نه من به این کار راضی نیستم و تو رو تسلیم قلدرها نمیکنم
حافظ پاشا میگه پادشاهم هزارتا حافظ فدای راهتون، فقط درخواستم اینکه اگه این ظالمها به ناحق شهیدم کردن لطف کنید جنازمو توی اسکودار دفن کنید!
واسه یتیم ها هم درخواست لطفتون رو دارم بچهام رو به شما میسپارم!
حافظ میره بیرون دیوان بدون شمیشر که سربازهای قلندری بهش حمله میکنن و تیکه تیکش میکنن!
مراد عصبی میشه و دروازه رو باز میکنه میره بیرون که هیچ کس تعظیم نمیکنه!
مراد میگه ای حق نشناس ها، از پیامبر خجالت نمیکشید که به پادشاهتون تعظیم نمیکنید!!!
یکی از قلندرها داد میزنه ما ظالم نیستیم، هوسری پاشا وزیری آدم لایقی بود، چرا او را کشتید!؟ شنیده ام که به شاهزاده ها رحم نکردید میخوایم شاهزاده هارو ببینیم!
بعدش همه افراد فریاد میزنن که شاهزاده هارو نشونمون بده

مراد میگه شماها چی میگید من با شاهزاده ها کاری نکردم و نخواهم کرد اونا برادران منن جان منن!
قلندرها میگن دیگه به تو اعتماد نداریم، به ناحق هوسری پاشا رو کشتی شاهزاده هارو هم میکشی! شاهزاده هارو نشونمون بده! اگه اونارو نشونمون ندی مطمئن میشیم که خفشون کردی! تو واسمون لایق پادشاهی نیستی!
همون لحظه ابراهیم و قاسم و بایزید میان به حیاط دیوان پیش قلندرها که همه ی قلندرها باهم داد میزنن شاهزاده بایزید زنده باد شاهزاده بایزید زنده باد!
بایزید میره جلو و دستاشو به نشونه ساکت شدن میاره بالا، همه ساکت میشن که میگه آقایون از ما چی میخایین ما که تو حال خودمون مشغولیم چرا آرامشمون رو از ما گرفتین! مگه میخواین سبب مرگتون بشین از خدای بزرگ نترسیدین؟! از پادشاه خجالت نکشیدید که اینجوری طغیان میکنید! تورو خدا مارو تو حال خودمون ول کنید ما حمایت شمارو نمیخوایم!
یکی از قلندرها میگه به پادشاهی که هوسری پاشارو کشته اعتمادی نداریم! ضمانت میخوایم واسه اینکه با شاهزاده ها کاری نداشته باشه
همون لحظه شیخ السلام داد میزنه ساکت. من به عنوان شیخ السلامتون ضمانت میکنم، که همون لحظه تومال پاشا هم داد میزنه منم ضمانت میکنم به خونه هاتون برگردید
قلندرها میگن ضمانت وزیر اعظم و آقای مفتی قبولمونه…
کوشم از تو برج داره همه چیزو میبینه که حاجی آقا میاد و میگه سلطانم، خدارو شکر که عالیجناب به شما گوش دادن
کوشم میگه بذار آبها از آسیاب بیوفته البته که به حسابشون رسیدگی میکنیم
مراد با عصبانیت میاد به اتاقش توی تراس و داد میزنه:خدایا محبوبیتم مقابل تو واسم بسه منو به دیگران مدیون نکن منو تو بلندم کن، جوری بلندم کن که کسی نتونه زمینم بزنه!
خدایا به من قدرت بده که به حساب ظالمینی که به مظلومین ظلم میکنن برسم
پرنسس فاریا سوار کشتیه داد میزنه همه بادبان هارو باز کنید که کشتیران میگه پدنسس فاریا افرادم خیلی خسته شدن با این سرعت بیشتر از این نمیتونیم بریم!
فاریا میگه زمانی برای از دست دادن نداریم قبل اینکه اونا بهمون برسن ما باید به پلیس کنستانتین دست پیدا کنیم…
فیلم نشون نیده که کنیزی میره پیش پادشاه مجارستان و میگه عالیجناب برادر زادتون کاردینا مارکوس کشته شده!
پاپا میگه کی؟ کی کشته؟! کی جرعت داره کاردینا واتیکان رو بکشه!
کنیز میگه طبق گفته ها پرنسس فاریا کشته! و الان داره پناه میبره به عثمانی ها!
نونو زیر دست فاریا، ناراحته که فاریا میگه چته نونو!؟
نونو میگه مطمئن هستید پرانسس اگه پادشاه مارو به دشمناتون تسلیم کنه چی!؟
پرنسس میگه من هر چیزی رو به چشم گرفتم مادام مارگریت میریم به استانبول تو اصلا نگران نباش یه چیزی توی دستم دارم که سلطان مراد خواهد خاست بدونه!
لاله زار داره برای کوشم شیر میبره که آفتاب خاتون میگه لاله امشب قرار بود من برم خلوت اما پادشاه رفته من یه ماهه منتظر امشب بودم!
لاله زار میگه ناراحت نشو من برات یه روز دیگه درس میکنم!
لاله زار میاد به اتاق کوشم:
لاله با چشم سعی میکنه به یکی از خاتون ها چیزی بگه که خاتون بلند میگه خیره لاله زار واسه چی این اداها رو میدی؟!
لاله زار میگه یکم قبل از اون دختره آفتاب شنیدم، فرشته خاتون رومیگم، میدونید که امروز نوبت اون بوده! رفته اما.. گفتن عالیجناب رفتن
کوشم با عصبانیت میگه پسرم توی قصر نیست و تو از یه ندیمه میفهمی!!! فکر کنم امشب ما خواب نداریم!
مراد میاد پیش یکی از شیخ السلام ها که شیخ السلام میگه خدا ظالمین رو دوست نداره اینها براشون عذاب تلخی هست
مراد میگه آقا یحیی روز جزا رسید اون خائنین از شمشیر عدالتم چیزی که نصیبشون هست رو میگیرن!
آقا یحیی میگه جنگ سخت و اشتباه ناپذیری هست زیرا توی دریای خائنین شنا میکردیم از اونایی که رو آبن نمیترسم اونا غرق میشن میرن ولی خائنین اصلی زیر آب پنهان شده پرودگارم مارو از اونایی که دیگه حتی نفسم نمیکشن محافظت کنه…
آقا یحیا دعایی مینویسه و میزاره توی گردن مراد همون لحظه صلاحدار مصطفی پاشا میاد و میگه پادشاهم مهمون داریم!
فیلم نشون میده توپال پاشا وزیر اعظم مراد میاد به یه زیر زمین مخفی پیش خائنین و میگه سلطان مراد دوماهه توی سکوت بزرگیه
رئیس خائنین میگه چیکار میکنه لنگ!؟
توپال پاشا میگه بعد از آخرین آشوب خیلی ترسیده رفته تو لاکش تو وضعیتی هست که هرچی بخوایم میکنه
یکی از خائنین میگه ولی سینم پاشا اونجوری فکر نمیکنه!؟
سینان پاشا میگه سکوت سلطان مراد علامت خوبی نیست سرورم، معلومه که در حال آمادگیه! مسئول صلاح دار مصطفی هم نمیذاره پرنده پر بزنه! هیچ خبری نمیتونم بدست بیارم
توپال پاشا میگه بی خبر از من برگ هم تکون نمیخوره! وضعیت نگران کننده ای نیست سرورم
رئیس خائنین میگه خوب اگه اونجوریه افرادی که برای ما کار میکنن چرا مقامشونو بهشون ندادن! هنوز!
توپال میگه دیوان همایونی فردا جمع میشن واسه عزل سلطان مراد یه سپاه وظیفه دار کردم خواسته هامون رو خواهد داد وگرنه چیزی که سرش میاد رو میدونه..
سربازایی که توپال آماده کرده بود شبانه به مراد حمله کنن میرن به اتاق شیخ السلام یحیا که میبنن کسی نیست مراد از بیرون داد میزنه منو میخواستید
یکی از قلندرها میگه جون به لب شدیم تو مجلس فردا میخوایم مقام ها ترفیع بشه
مراد میگه اگه نشه
قلندرها میگه پادشاهی که حقمون رو نده واسه ما لازم نیست!
مراد میگه بنده ای هم که صادق نباشه واسه من لازم نیست
مراد به همراه صلاح دار مصطفی پاشا حمله میکنن دونفری همه رو میشکن که به آخرین سرباز که میرسه میگن یا بگو خائن کیه یا میکشیمت که سربازه میگه توپال پاشا وزیر اعظمتون خائنه….

قسمت دوم سریال ماه پیکر ۲ قسمت ۱۰۶ ماه پیکر :

در قسمت دوم کوسم سلطان یک نامه در ظرفی که در دست خدمتکارش هست میذاره و از جاش بلند میشه و میگه:مال تویه عزیزم. بیا!
سلطان مراد دست کوسمو میبوسه و به پیشونیش میکشه و میگه تو این روز مبارک اومدم دعای خیرتونو بگیرم
کوسم با لبخند نگاهش میکنه و میگه: دعاهام همیشه باهاته ولی چرا روز مبارک گفتی؟ دیشب بیخبر رفتی بیرون، چی شد؟ بگو!
مراد میگه والده ام تصمیم های مهمی گرفتم. هم واسه من هم واسه دولت کل جهان، تصمیم های مهم.
کوسم سلطان دستشو روی صورت سلطان مراد میکشه و میگه: این چه وضعیتیه! بازم صورتت ابری شده! پسرم از عقلت، از قلبت چی میگذره؟ نمیخوایی بهم بگی!؟
سلطان مراد درمونده زمزمه میکنه: باید منتظر بمونید والده ام! شماهم با همه میفهمین…
کوسم سلطان دستشو از روی صورت مراد برمیداره و گنگ نگاهش میکنه
در حیاط قصر سرباز ها ایستادن که عثمان به توپال پاشا میگه: نظرتون چیه سرورم سلطان مراد خواسته هامون میده؟
پاشا: عثمان جادوگر خودم شخصا حرف زدم جای نگرانی نیست.
عثمان: خب اینجوری باشه! پسر چاقوکش دیشب کشته شده! کی اینکارو کرده هم معلوم نیست!
پاشا با اشاره سر مرخصش میکنه و مثل بقیه افراد قصر گوشه ای می ایسته!
تکیه اولیا بطرفشون میاد و درحالی که نگاهی به دور و اطرافش میندازه و روبروشون می ایسته.
محمد پاشا میگه: خیره تکیه اولیا تو واسه چی اومدی؟
تکیه اولیا میگه بخدا خیره سرورم دیدم مردم دارن میرن قصر گفتم ای وای حتما چیزی شده گفتم برو دنبالشون اولیا! چطوره خوب گفتم؟
و خنده ای سر میده…

افراد دولت نگاهی به هم میندازن و تیکه اولیا با نگاه چپ چپ اونا تک سرفه ای میکنه و از کنارشون میگذره! دوتا از سرباز ها وسیله ای که گرز طلایی بهش اویزون هست میارن
سلطان مراد به همراه محافظاش از راهرو میگذره و یکی از خدمتکارا کلاهشو سرش میگذاره و بطرف حیاط قصر حرکت میکنه…
با صدای سربازی که ورود سلطان مراد داد میزنه همه تعظیم میکنن..
اعلی حضرت سلطان مراد خانننننن…
سلطان مراد نگاهی به تک تکشون میندازه وروی صندلی روبروی همشون میشینه و میگه: شیخ الاسلام… ما بنده های سپاهیم، یکم بعد با اجازه خدا دیوانم رو جمع میکنم!
با اقتدار از جاش بلند میشه و دستاشو پشت بدنش قلاب میکنه و با صدای بلند داد میزنه: بنا به آگاهی های هرکس تو مدت زمان کم به من و به دولتم دوتا آشوب بزرگ به وجود اومد!

اونا کی هستن؟ اصناف رو به دادن مالیات به زور گرفتن به مردم ظلم کردن به قصرم حمله کردن به من و به خاندانم بی ارزشی کردن نزدیک ترین افرادمو تکه تکه کردن قلدرهان! دیدم که بعضی از افرادم که اعتماد کردم جونمو و دولتمو بهشون سپردم، به این خیانت شریک شدن وکیل مطلقم هم…
همه با ترس به هم خیره میشن
و سلطان مراد با صدای گرفته میغره: بیا اینجا توپال رییس قلدرها
توپال پاشا با شگفتی میگه: عالیجناب.
صلاحدار مراد کتف توپال میگیره و اونو جلوی پای مراد میندازه
سلطان مراد با اخم نگاهش میکنه و همه از ترس سکوت کرده بودن
توپال پاشا التماس گونه رو به سلطان مراد میگه: عالیجناب دارن تهمت میزنن دروغه بخدا دروغه! من نوکرتون از حرف پادشاه در نمیومدم من که داماد خاندان آل عثمانم چجوری خیانت میکنم اگر ناخواسته گناهی چیزی داشتم التماس میکنم عفو کنین!
سلطان مراد تشر میزنه: وضو بگیر کافر!
توپال میگه عالیجناب…عالیجناب…خواهش میکنم عفو بفرمایین درسته با دشمناتون ملاقات کردم ولی من بخاطر محافظت از شما و سلطنتتون…
قبل از اینکه بتونه حرفشو ادامه بده سلطان مراد میله بلندی که گرز مانند از روی پایه اش برمیداره و با قدرت به سر توپال پاشا میکوبه…
توپال پاشا روی زمین میوفته و خون از سرش جریان پیدا میکنه…
همه از ترس سراشون پایین انداختن و یه قدم به عقب برمیدارن و صدا از هیچ کس در نمیاد!
سلطان مراد گرزشو که سر گردی داره به بالای سرش میگیره و داد میزنه: من سایه خدارو زمینم….سلطان مراد خان…تک صاحب کل دولت عثمانی منم اگه بینتون بازم کسی هست که شک داره شمشیرشو برداره بیاد جلوم…
همه برای سلطان مراد تعظیم میکنن و مراد گرز پایین میاره و نگاهی به تک تکشون میندازه خون توپال پاشا هنوز از سرگرز آروم آروم به روی زمین چکه میکنه
در قصر کوسم سلطان روی کاناپه کنار گوران،اتیکه و نوه اش سلیم نشسته و میگه: سلیم نوه شیرم..
و روبه گوران ادامه میده: گوران خوب کردین که اومدین
سلیم:دیشب عالیجنابمون اومد باهم بازی کردیم قول داد اسب سوار شیم.
کوسم سلطان متعجب نگاهی به گوران سلطان میندازه
گوران:منم متعجب شدم با شوهرم حرف داشتن
آتیکه:نصفه شبی چه زیارتی بود…عالیجناب شوهرتو قدرگناهش هم دوس نداره!هرجور مکر وحیله داره شوهرت…
کوسم سلطان اخطار گونه صدا میزنه:آتیکه!
گوران:اونا تهمت هایی هستن که به پاشامون حسودی میکنن آتیکه شوهرم هرکاری میکنه واسه دولت وخاندان میکنه ونگاهی به آتیکه وکوسم سلطان میندازه واتیکه با پوزخندی که گوشه لبشه سکوت میکنه
در اشپزخونه آشپز روبه حاج آقا با طنز میگه :اووو ماشالا اشتهات سرجاشه..یکمم میلرزی!سنتم زیاد شده سرت چیزی میاد..
حاج اقا با خنده میگه:زر زیادی نزن ویدونه شربت بده چیکارکردی به این زهر قاطی کردی!
اشپز به دستیارش اشاره ای میکنه اون هم از شربت کمی در جام میریزه وبه دست حاج آقا میده..
که همون لحظه یکی از افراد قصر وارد اشپزخونه میشه ومیگه:حاج آقا تو اینجا چیکار میکنی بیرون قیامته
حاج اقا جام شربت میگیره و یه سره همشو بالا میکشه!
حاج اقا:چیشده مگه!؟
عالیجناب سر وزیر اعظم زد..
حاج اقا متعجب لیوان روی سکو میذاره و ای وایی گویان از اشپزخونه خارج میشه…
کوسم سلطان و اتیکه کنارهم نشستن که کوسم سلطان سرزنش گونه میگه:به حرفات دقت کن اتیکه میبینی گوران ناراحت میشه!
اتیکه:دروغ بگم والده ام!؟دوس ندارم توپال پاشا رو مثله ماره…
گوران سلطان در اتاق کوسم سلطان کلاه بر سر سلیم میگذاره ومیگه:توبرو به باغچه بعد دیوان،باباتم میاد!واونو از اتاق بیرون میفرسته…
همون موقع حاج اقا با عجله وارد اتاق میشه ومیگه:سلطانم فلاکت..وزیراعظم اعدام شده…
همه نگاها به طرف گوران سلطان کشیده میشه که یکه خورده وگیج تکون خفیفی میخوره از شنیدن این حرف…
فاریا درحالی که شمشیرشو تو بغلش گرفته به خواب رفته نونو خاتون هم روی تخت نشسته که ناگهان کشتی تکون شدیدی میخوره وهردو یکه خورده از جاهاشون بلند میشن و به سمت عرشه میدوند
آندره:برین سر توپها…عجله کنید…
فاریا:آندره…همین حالا پرچم سفیدو بکشین!عجله کنید..
ازهر طرف صدای فریاد پرچم سفیدو بکشین بلند میشه…
فاریا ونونو ترسیده به روبروشون نگاه میکنن که در کشتی روبرو کمانکش مصطفی پاشا دستور شلیک میده!اما با دیدن پرچم سفید جلوی شلیک میگیره!
فاریا به سربازا دستور میده:آروم باشین چیزی نمیشه اسلحه هاتونو بندازین!
سربازا اسلحه هاشون پایین اوردن که کمانکش فریاد میزنه:کی هستین وتو آب های عثمانی چیکار میکنید همین حالا توضیح بدین!
فاریا:من پرنسس مجار فاریا بدلن هستم شما کی هستین!؟ کمانکش:من کماندار مصطفی مشکل چیه پرنسس…واسه چی اینجایین!؟
فاریا:بخاطر سلطان مراد اومدم!باهاش مسیله مهمی دارم که باید حرف بزنم..میتونین منو پیشش ببرین!؟
کمانکش با سکوت نگاهش میکنه…
در اتاق سلطان مراد به همراه سران وافراد دولتی ایستاده که سلطان مراد صدا میزنه:محمد پاشا!مقام توپال پاشا ماله تو هس..خیرباشه
محمد پاشا جلوی سلطان مراد زانو میزنه وپایین لباسشو تو دست میگیره وچندبار میبوسه!وبا اشاره دست سلطان مراد از جا بلند میشه…
محمدپاشا:با مرهمتتون لطف کردین سرورم انشالا لایقشم!
سلطان مراد:انشالا!
محمد پاشا عقب گرد میکنه و سرجای خودش وایمیسته!سلطان مراد از جلوی همه میگذره ومیگه:پسرجاهل محمودپاشا
محمودپاشا یه قدم جلو میاد
مراد:دست راست توپال پاشا…با چشم پوشی از خیانتش توهم شریکش شدی!
فریاد میزنه:آقایون!
دوتا از سرباز ها وارد اتاق میشن که سلطان مراد اشاره میکنه:بلندش کنید!
محمود پاشا:عالیجناب واسه توضیح دادنم اجازه بدین!عالیجناب ببخشید عالیجناب ببخشید عالیجناب من گناهی نکردم توپال پاشا فریبم داد!
سربازا اون از اتاق بیرون میبرن که سلاحدار سلطان مراد میگه:فریبشو نمیخوردی خب!
تکیه اولیا:این چه حرفیه سلاح دار عاغا!چرا خبر نمیدی یا از دست میدادیم این صحنه رو.سلاحدار:دیدی خب اولیا کشش نده…
اولیا سری تکون میده که در داخل اتاق سلطان مراد باز یکی از افراد دولتی صدا میزنه:بایرم پاشا!جای پسرجاهل تورو گذاشتم از این به بعد تو وزیر قبه هستی!
بایرم پاشاهم پایین ردای سلطان میبوسه
بایرم پاشا:امروفرمان ماله پادشاهمونه!
با اشاره سر مراد اونم عقب گرد میکنه که سلطان مراد میگه:شیخ الاسلام واسه چی بی صدا موندی!؟
روزای آشوب جلو اومده بودین حتی ضامنم شدی واسه این همه کارا یه کلمه هم حرف نداری؟
شیخ الاسلام:تعجبم رو ببخشید سرورم انشالا تصمیم هاتون واسه خاندانمون و دولتتون خیر باشه!
مراد:شک دارید!؟
شیخ الاسلام:اگه وزید اعظمتون خاین شد پس باید به همه وهرچی شک کرد!
مخصوصا به سلامت شما پادشاه بزرگمون
سلطان مراد روی صندلی میشینه :اون وقت عاغا موفتی اون خاین های درون خودمونو تثبیت کنیم وبه حسابشون برسیم که دیگه از هیشکی شکی نداشته باشیم..
محمد پاشادر راهروهای قصر درحال حرکته که همه بهش ادای احترام میکنن ومیگن:مبارکه سرورم
همونموقع سینان پاشا از پشت بهش سلام میکنه:سلام علی جناب وزیر اعظم …وظیفه جدیدتون مبارک سرورم!
محمدپاشا:مرسی سینان پاشا!دستور عالیجنابه
محمدپاشا دستشو روی سینش میذاره و از کنار سینان پاشا میگذره…
سینان پاشا با اخمی که روی صورتشه به مردی که گوشه ای ایستاده بود نزدیک میشه وزمزمه میکنه:وضعیت خرابه سلطان مراد دست به کار شده به سپاهی ها مقام داده نمیشه!مجازات هاهم تو راهه برو بحرف بگو یه مدت این ورا دیده نشن منتظر دستورم باشین اون مرد سرشو تکون میده وبعد از گفتن چشم سرورم دور میشه!
گوران سلطان باعجله شروع میکنه به حرکت کردن و اتیکه درحالی که دنبالشه صداش میزنه:وایساگوران..گوران کجا!
اتیکه دست گوران چنگ میزنه که گوران با عصبانیت دستشو پس میزنه:ولم کن آتیکه!
آتیکه:ببین داداشم الان بهت گوش نمیده دردت تازه هس با این عصبانیت قلبتونو میشکنین چیزایی که راه برگشت ندارن نشه
گوران:خیلی وقته شده
گوران بی توجه بهش حرکت میکنه که اتیکه داد میزنه:گوران
اما اون به راهش ادامه میده…
اتیکه که میبینه حرفش فایده ای نداشت بطرف اتاق کوسم برمیگرده…
سلطان مراد وسلاح دار دارن تو قصر قدم میزنن که گوران سلطان با گریه فریاد میزنه سلطان مراد…
مراد وبقیه از حرکت می ایستن که گوران نزدیک میشه ومیگه:میدونستی مگه نه!؟دیشب وقتی اومدی تصمیمتو گرفته بودی میخواستی بکشی، منو بیوه وپسرم یتیم کنی ولی سکوت کردی!مثل اینکه چیزی نشده خندیدی مارو بغل کردی فریبمون دادی
سلطان مراد بطرفش برمیگرده وکف دستشو روی صورت گوران میذاره ونوازشش میکنه
مراد:شوهرت یه خاین بود گوران سلطان مثل همه خاین ها لایقشو پیدا کرد وبعد بدون حرف بطرف اتاقش حرکت کرد…گوران سلطان بیرون از اتاق سلطان مراد در حال گریه کردن بود که سلاح دار زمزمه میکنه:غم اخرتون باشه سرورم
ودر جهت مخالف شروع به حرکت میکنه که گوران سلطان میگه:بدون خجالت میگی غم اخرت باشع!
سلاح دار از حرکت وای می ایسته وبطرفش برمیگرده
گوران:سلاح دار آخرش چیزی که میخواستی شد؟
سلاح دار:سرورم
گوران:مقابلت شوهرمو همش مثل یه مانع دیدی!دشمن فرض کردی آخرشم با تهمت ودروغ هات رومخ عالیجناب رفتی!باعث مرگش شدی!به سلاح دار نزدیک شد وادامه داد:همش تقصیر توء همش بخاطرتوء…
اما قبل از اینکه حرفشو تموم کنه از حال میره وسلاح دار اونو به آغوش میکشه
در قصر کوسم سلطان بطرف اتاق سلطان مراد حرکت میکنه:حاج آقا تو پیش گوران سلطان برو ببین تو چه وضعیتیه!
حاج اقا:اطاعت والده ام…
کوسم سلطان وارد اتاق میشه
مراد:والده ام!؟
کوسم:مراد اینا چیه شنیدم!بدون مشورت بامن چجوری این تصمیم هارو گرفتی!؟
مراد:واسه زدن سر توپال خائن لازم نبود با شما مشورت کنم!
کوسم با صدای بلند فریاد میزنه:سر اون واسه کی مهمه!سببی داشت که تاحالا زنده بود مشتاق بودم بدونم جرعت ایجاد اشوبو از کجا اورده بود…پشتش کیا بودن کی خدمت میکرد ولی بخاطرت دیگه نمیتونم بفهمیم.
مراد:من امروز یه اتیشی درست کردم والده ام!پنهان یا اشکار همه دشمنانم میسوزن حالا اونا بترسن نه شما!
کوسم سلطان مصمم با قدمای بلند روبروی مراد وایمیسه واخطار گونه میگه:سی ساله تو این قصرم این دهه اخر رو شخصا اداره کردم این دولتو هم مرگو دیدم هم خیانتو!خداروشکر زندگی کردم فهمیدم تا حالا از کسی نترسیدم ونخواهم ترسید!
مراد:شماهم پیشم باشین والده ام بدون پرس وجو کردن تصمیم هام فقط پیشم باشین!
وهردو بدون حرف توچشمای هم خیره میشن
در مرکز شهر کمانکش مصطفی با اسب درحاله حرکته که جنازه های توپال پاشا و محمود پاشا میبینه که از طنابی اویزونن
اولیا بالای سکویی ایستاده و اتفاقاتی که در حیاط قصر افتاده بود برای مردم تعریف میکرد واوناهم دورشو گرفته بودن…
اولیا:بعدش نگا کردم دیدم که کنار تخت یه گرزه ..گرزی که من بگم ۵۰هوکا شما بگین۱۰۰
مردم همه با تعجب شروع میکنن به صحبت کردن که کمانکش که سوار بر اسبش درحاله حرکته سری برای اولیا خم میکنه واونم متقابلا با همین حرکت جوابشو میده .

قسمت سوم سریال ماه پیکر ۲ قسمت ۱۰۷ ماه پیکر :

کوسم سلطان در تراس ایستاده و با لحن محکمی میگه:بخاطر والده بودنم و ولیعهد بودن خودت ازم ساکت شدن و به هرکاری که کردی چشم پوشی کردن نخواه مراد…مخصوصا زمانیکه موضوع وبحث مربوط به دلته اصلا راضی نمیشم
سلطان مراد که روی تخت نشسته نگاهی به کوسم سلطان میندازه ومیگه:سکوت خواهین کرد والده ام…شماهم مثله بقیه راضی میشین وبدون خبر من هیچ کاری نمیکنین چون نایب تخت سلطنتی هستین که تک صاحبش منم!
کوسم سلطان که بطرف در می رفته از حرکت می ایسته وبلافاصله بطرفش برمیگرده ونزدیکش میشینه…
کوسم با چشمایی که اشک توشون حلقه زده زمزمه میکنه میگه مراد!پسرم!وقتی بهت نگا میکنم مرحوم برادرت سلطان عثمان رو به یاد میارم. واین منو به غم عمیقی میبره!
قطره اشکی که از چشمش می افته پاک میکنه و از جا بلند میشه و از اتاق سلطان مراد خارج میشه!
آتیکه روی صندلی کنار گوران سلطان نشسته وداره صورت اونو که خوابیده نوازش میکنه
که در به صدا در میاد و شاهزاده قاسم وشاهزاده ابراهیم وارد اتاق میشن…
قاسم میگه آتیکه!گوران سلطان چطورن!؟
آتیکه میگه داروهای دکترها یکم آرومش کرد خوابه!
ابراهیم میگه توپال پاشا واسه چی اعدام شده!؟
قاسم میگه جرمش باید بزرگ باشه ابراهیم!والده ام همینجوری اعدامش نمیکنه
آتیکه از روی صندلی بلند میشه ومصمم میگه والدمون نکرده قاسم!با خواسته داداشمون اون اعدام شده!فقط توپال پاشا نه سره خیلی از خاینین رفته وخواهد رفت!
سلاح دارمصطفی روبروی لاله زار کالفا ایستاده ومیپرسه میگه گوران سلطان چطورن؟!
لاله زار میگه نگران نباشید مصطفی خان دکترا معاینش کردن داروهای مسکن داده شده و الانم خوابیدن.ولی دردش اروم میشه؟نمیدونم!
با اشاره سر،لاله زار مرخص میکنه و به طرف اتاق سلطان مراد حرکت میکنه که اونجا کمانکش مصطفی رو میبینه که روبه محافظا میگه آقایون عالیجناب خبر بدین مسیله مهمه
با دادن اجازه ورود کمانکش وارد اتاق سلطان میشه!
کمانکش میگه عالیجناب!وقتی تو ساحل بودم خبر اومد!گفتن یه کشتی فرانسوی بدون اجازه نزدیک میشه منم سوار کشتی شدم وبا لونت اینا جلوشون گرفتیم تو کشتی یه مسافر دارین!مهمون بدون دعوت میگه پرنسس اردل فاریا بدلن هستن!
سلطان مراد به لبه تراس تکیه میزنه و از اون بالا به منطقه دورش نگا میکنه و همینطور لاشخور هایی که دارن پرواز میکنن!
در کنار لنگر گاه کشتی پرنسس فاریا متوقف شده که یکی از سربازا بطرفش میاد ومیگه:واسه بردن شما دستور گرفتیم!
نونو خاتون میگه شما کی هستین!؟کجا میبرین!
سرباز میگه به قصر میریم عالیجناب خودشون قبول کردن!
فاریا لبخندی به نونو خاتون میزنه
سرباز میگه وسایل های پرنسس فاریا روهم بردارین!
فاریا میگه وایسین.هنوز با سلطان مراد ملاقات نکردم چه اجباری هست نمیدونم!
سرباز میگه شمارو تو قصر مهمون میکنیم پرنسس!
نونو خاتون محتاطانه زمرمه میکنه میگه پرنسس به نظرم به کشتی برگردین بهتره!
فاریا میگه برو منتظرم باش
نونو خاتون در کشتی میمونه و پرنسس فاریا بطرف سربازا قدم برمیداره!
فاریا میگه شما کی هستین!؟
سرباز میگه خفه شو وراه بیوفت..
و دست اونو چنگ میزنه که پرنسس فاریا اون به شدت پس میزنه و همه سربازا و محافظای کشتی پرنسس فاریا شمشیراشون میکشن وبه همدیگه حمله میکنن…
یکی از سربازا با شمشیر به طرف فاریا حمله ور میشه که فاریا با شمشیر اون زخمی میکنه…
با دیدن این صحنه بقیه سربازا به طرف فاریا هجوم میارن وباهاش میجنگن..
سربازا تمام محافظای کشتی زخمی میکنن و آندره میکشن!
الان دیگه پرنسس فاریا تنهاس ودوتا از سربازا با شمشیراشون دور تا دورش حرکت میکنن!
فاریا با لگد یکی از اونارو میزنه و شمشیرشو به شکم سرباز دومی میکشه..سرباز دوباره بلند میشه که فاریا که ترسیده بود شمشیر تو شکمش فرو میکنه..وسرباز با زانو رو زمین می افته اما قبل از اینکه شمشیر از شکمش بیرون بکشه یه شمشیر از پشت روی گردنش قرار میگیره!فاریا یکه خورده مکثی میکنه اما به سرعت به خودش مسلط میشه وشمشیر بیرون میکشه،برمیگرده و شمشیر روی سینه سلطان مراد میزاره!
شمشیر سلطان مراد زیر گلوشه و هردو به هم خیره شدن!
سلاح دار مصطفی میگه رییسم!
پرنسس فاریا با شنیدن این حرف زمزمه میکنه میگه سلطان مراد و بلافاصله شمشیرشو بر میداره وروی زمین زانو میزنه
سلطان مراد نگاهی بهش میندازع وشمشیرشو پایین میاره که سلاح دار زمزمه میکنه میگه رییس اینا بوستانجی نیستن!
سلاح دار به یکی از سربازایی که روی زمین افتاده نزدیک میشه و گردنبند صلیبشو از گردنش میکشه میگه لباس عوض کردن!
سلطان مراد به اون فاجعه روبروشون نگاه میکنه وحرصی میگه لباس سربازامون پوشیدن!وبه اسمه من اومدن پرنسس فاریا بگیرن..چطور میشع این…کی هستن اینا!؟
سلاح دار درمونده سری تکون میده که پرنسس فاریا که هنوز هم روی زانوهاش زانو زده زمزمه میکنه میگه کتولیک هایی که امر گرفتن منو بکشن!
پرنسس فاریا با شاره دست مراد از روی زمین بلند میشه…
فاریا میگه من پرنسس مجار فاریا بدلن!حضرت سلطان مراد به پناه عدالت بزرگ شما اومدم
سلطان مراد نگاهی با سلاح دار ردوبدل میکنن!
کوسم سلطان که درحیاط قصرو روی تخت زیر سایبان نشسته دستی به دونه های تسبیح تو دستش میزنه وزمزمه میکنه میگه بایرم پاشا…محمد پاشا!مقام های جدیدتون مبارک!آدمای فهمیده وزرنگ مثل شما برای دولت راحت بدست نمیان
بایرم ومحمد پاشا میگه سلامت باشید والده سلطانم!
کوسم میگه پسرم پادشاه بی تردید بهترین تصمیماتو گرفته!اما به نتیجه ممکنش فکر کردن و تدبیر گرفتن وظیفه ماست!
محمدپاشا میگه درست میگید سلطانم.پادشاهمون افسارهارو میخوان بدست بیارن!
خلیل پاشا که کنار کوسم سلطان ایستاده میگه پاشایم!چون که نایب سلطان هست همه مسیولیت ها در سلطانمون والده هست!چیزی که تو وضعیت ما فرقی نکرده تا ته نفسمون در خدمت سلطانمون هستیم!
محمد پاشا با لبخند زمزمه میکنه میگه ایشالا…
و متقابلا کوسم سلطان هم میگه ایشالا!
کوسم سلطان میگه فردا در امارت خانه با سپاهی ها یه جلسه برگزار کنید.این مسیله فقط خودم حل میکنم وبا اشارع دست محمد وبایرم پاشا مرخص میکنه..
سلطان مراد در اتاقک پایین کشتی روی صندلی نشسته و پرنسس فاریا روبروشون ایستاده ومیگه بابام!کیرال قافور یه سال پیش کشته شد!میدونین که بعد اون مادرم به تخت سلطنت رسید
مراد میگه اره من پیگیری کردم!اما والدتون کارهای اشتباهی کردن…
پرنسس فاریا میگه همشون دروغه دروغگو عموهام هستن!عموم با تهمت های دروغش مامانمو از تخت اورد پایین چون که با پاپا اوبالوس همکاری کرده پدرومو هم اون کشته!
سلطان مراد میگه مطمین هستین از این!؟
پرنسس فاریا میگه خودش با زبون خودش اعتراف کرد بیشعور!من ومادرمو هم میخواست بکشه!اما من فرار کردم مامانمو هم گرفتم وفرار کردم!
سلاح دار میگه پرنسس والدتون کجاس!؟
فاریا میگه یه جایی هست که هیچکی نمیدونه پیشش ادم هایی دارم که خیلی بهشون اعتماد دارم!من هدفم از اومدن به اینجا از شما کمک خواستن هست..که همراه دادی(کسی که از بچه ها مراقبت میکنه مثله همون دایه)اومدم
سلطان مراد نگاهی به نونو خاتون میندازه اونم تعظیم کوتاهی میکنه!
سلطان مراد میگه پس اینجور جنگ کردن با شمشیر از کجا یاد گرفتی!؟
فاریا میگه چون که اطرافمون پر از دشمن ها هست.انسان مجبور میشه یاد بگیره.پدرم خواسته بود که یاد بگیرم!
سلطان مراد از روی صندلی بلند میشه ومیگه پرنسس شما استراحت کنید!
واز اتاقک کشتی خارج میشه.
پرنسس فاریا از پنجره نگاهی به بیرون میندازه و سربازا میبینه که دارن جنازه هارو میبرن..
فاریا میگه چی میگی نونو!؟تو ادمارو از چشمشون میشناسی بنظر تو حرفامون باور کرد!؟کمک میکنه!
نونو میگه دعا کنیم که باور کرده باشه پرنسس!تو چشماش یه پرده هست که نمیذاره ببینم…همونموقع سلاح دار دوباره وارد اتاقک میشه میگه پرنسس فاریا!؟مسیله بررسی میکنیم تا اونوقت مهمون ما میمونین و احتیاج هاتون ما براورده میکنیم! نگران نباشید دیگه زیر نظر پادشاه ما هستین !هیچکی نمیتونع به شما آسیبی برسونه!
فاریا لبخندی میزنه میگه به خودشون تشکر کردنمو برسونید!
سینان پاشا میاد پیش خائنین :
رئیس خائنین میگه مرگ توپال پاشا اصلا خوب نشد تو دیوان بهترین ادممونو از دست دادیم!
سینان پاشا میگه سپاهی ها خبرمیخوان.امرتون چیه!؟
رئیس خائنین میگه منتظر باشید!یه مسیله جدی هست…پرنسس آجاولی فاریا بدلن پسر عموی پاپا کاودین آوسوس کشته وبه استانبول اومده..از روی صندلی بلند میشه وادامه میده میگه تا که فهمیدیم زود رسیدگی کردیم اما موفق نشدیم!
سینان پاشا میگه چرا به من خبر ندادین!؟کجاست الان!؟
خائن میگه تو دیوان هست
خائن میگه تو دست پرنسس یه نامه مهمی هست سرورم مجبوریم که اونو بگیریم!
سینان پاشا میگه چه نامه ای!؟
خائن میگه نامه حضرت پاپا…در مقابل عثمانی برای اینکه باهم باشن برای پادشاهای اروپایی دعوت نامه ی مخفی هست…دراون نامه ممکنه اسمه ماهم بره! اگه اونجور باشه اخر هممون هست!
پرنسس فاریا شمشیرشو از خون سربازا پاک میکنه ولب میزنه میگه سلطان مراد…چه عجیب بود مگه نه!؟زیاد حرف نمیزنه..اونجوریم برگشت رفت..اولش ترسیدم جلوم اونجوری سرده سرد!من منظر یع مرد پیر وزشت بودم اما اصلا اونجوری نبود!جوان..قدرتمند..نیرومند…
نونو میگه ایشالا قلبشم خوشگل هست!چون اگر به ما کمک نکنه این یعنی مرگ برای ما…
در قصر بایزید و سلطان مراد باهم شطرنج بازی میکنن…
ابراهیم با خنده لب میزنه میگه خسته نباشی بایزید..
وروبه سلطان مراد میگه کارت تمومه!
سلطان مراد لبخندی میزنه وشاه بایزید از صفحه شطرنج خارج میکنه و میگه مات!
بایزید با حرص دستی به پیشونیش میکشه ومیگه چطوری این خطارو کردم!اما نمیتونم قبول کنم این بار میبازین..
مراد میگه اما تا اندازع کافی ببازی موفق شدن خیلی با ارزش…
هردو لبخندی بهم میزنن
مراد میگه پاشو بریم سر سفره…
اتیکه میگه چه کار خوبی کردین اومدین سرورم!وقت زیادی بود که دورهم نبودیم!
همه دور سفره میشینن..
ابراهیم میگه کاش گوران هم اینجا پیشمون بود!
قاسم میگه فراموش کردی انگار برادر سر زوجی رو داداش پادشاهمون خودش گرفته چطور بشینه تو این سفره!؟
بایزید میگه با ادب حرف بزن قاسم..اون به حد تو نیست!این چه جراتی هست پیش سرورمون…
قاسم میگه بایزید اینا حرفای من نیست..من فقط…خواسته های گوران روبه زبون اوردم وگرنه این حرف به چه حد من هست!
سلطان مراد اخمای درهم میگه بایزید غذاتونو بخورید!
گوران سلطان با صدای بلند گریه میکنه وکوسم سلطان سعی در اروم کردنش داره میگه دختر خوشگلم!یکمی بخواب و استراحت کن خودتو زدی به هم!
گوران میگه چه خوابی والده من وقتی بخوابم چشمام بسته میشه!وقتی بمیرم دردم تموم میشه..بازم به پاشا رحمتون نبود اما به من وپسرم چطور دلتون اومد!؟
کوسم میگه داداشت عالیجناب اینطور صلاح دونستند!
گوران میگه نمیتونم اونو بفهمم والده من!جلوتون بچه هست؟اگر شمانخوایید خورشید طلوع نمیکنه!این کارو عالیجناب به تنهایی نمیتونه انجام بده حق دادنم نداره!شما خواستین اینو!؟
سلطان مراد که پشت در به حرفاشون گوش میداده وارد اتاق میشه..
مراد میگه والده ام با این حادثه رابطه ای نداره گوران سلطان…تصمیمو من دادم من گرفتم جونشو!
گوران از جا بلند میشه ودرحالی که گریه میکنه نگاهش میکنه…
سلیم پسر گوران از خواب بلند میشه وبا دیدن گریه مادرش میگه والده ام..چیشده!؟
کوسم از جا بلند میشه وبه سلیم نزدیک میشه میگه چیزی نشده نوه جونم…بیا امشب با من بخوابیم!
قبل از اینکه از اتاق خارج بشه با چشمای ریز شده زمزمه میکنه میگه شب بخیر پسرم!
مراد میگه به شما هم والده ام!
مراد به گوران نزدیک میشه و دستاشو میگیره میگه البته که یاس تموم میشه درد درمون میشه!داداشت وعالیجنابت که هستم به تو قول میدم بازم برای اینکه خوشحال بشی هرچی از دستم بر بیاد انجام میدم!
گوران دستاشو بیرون میکشه وبا بغض میگه اجازه بدین به قصرم برگردم عالیجنابم!چون اینجا با شما نمیتونم بمونم!پدرفرزندمو کنار کسی که کشته چطور میتونم بمونم!؟
سلطان مراد با چشمای گرد شده تشر میزنه میگه هیجا نمیتونی بری اینجا میمونی کنار خانوادت!
و از اتاق خارج میشه…
بایزید و اتیکه سلطان به سلاحدار اطمینان میدن که همیشه کنار سلطان مراد میمونن وسلاحدار هم در جوابشون میگه که وجودشون به سلطان مراد قدرت میده!زمانی که بایزید از کنارشون میره اتیکه به سلاحدار نزدیک میشه ومیگه تفنگدار؟
سللاحدار با تواضع سرشو پایین میندازه میگه سلطانم!؟
اتیکه میگه میبینم که مثله چشمات مواظب داداشم عالیجناب هستی اما باید مواظب خودتم باشی!بدون کسایی هستن که بخاطر تو ناراحت میشن!
سلاحدار لبخندی میزنه ومیگه هرکی باشه اونو اصلا نمیخوام ناراحت کنم سلطانم!
اتیکه نگاهش میکنه وبعد از تعظیم به سرعت از کنارش میگذره…
سینان پاشا به بایزید نزدیک میشه
بایزید میگه این روزا خیلی کم یاب هستی!
سینان تعظیمی میکنه میگه توکارهای دولت مشغول هستم شاهزاده ام معلومه حادثه هایی که شده
بایزید میگه عالیجناب افسار دولت روبه دستش میگیره دیگه وقتش رسیده بود
سینان پاشا میگه ایشالا شاهزادهه ام!تو این روزا هرچیزی که نمیشد الان میشه…کی میدونه!بلکه والدتون که تو سرگون هست گل بهارخانومم به قصر بیاد…
بایزید میگه کاش سینان پاشا!کاش بتونه برگرده اما…کوسم سلطان اجازه نمیده!اصلاهم فکر نکنم بده
سینان میگه امیدتون از دست ندید شاهزاده ام البته یه روزی برمیگرده!درحالی که بی حق کوسم سلطان اسیر کرده بازم میاد…
بایزید سری تکون میده و از کنار سینان میگذره
در حمام همه برگزیده ها دارن استحمام میکنن وکوسم سلطان هم در وان دراز کشیدن و یکی از خدمه ها داره ماساژشون میده!
عایشه میگه والده ام این خاتون کیه!؟تو زبون همه عالم هست!
خدمه_پرنسس هستن سلطان من سلطانمون خودشون رفتن پیششون
عایشه میگه مثله چیه!؟چرا اومده!؟
کوسم میگه اینو از تو باید پرسید عایشه همیشه پیششی اما از هیچ چیز خبر نداری!
عایشه میگه ببخشید سلطانم اندازه سوزن اطلاعات نداشتم..اگه میدونستم میگفتم
کوسم میگه باید بدونی چون که همیشه پیشش هستی باید بدونی…اگه ندونی چه ارزشی داری!؟دراین صورت غیب میشی میری!
عایشه حرصی لبشو میگذره وچیزی نمیگه..
سلطان مراد در تراس ایستاده که عایشه از پشت بهش نزدیک میشه میگه سلطانم!؟
مراد بطرفش برمیگرده میگه عایشه ام..
عایشه دو طرف بدن مراد میگیره ومیگه نفسم!عاشقتم…اون قدری که تو چشماته اون پخش کن..شک هایی که تو قلبته پاک کن!بدون که تو هرکاری کردی درسترینش بود…من با اسمه مادر فرزندانت همیشه پیشتم!هرکس میبینه و قبول میکنه این جهان فقط یه پادشاهی داره!اونم سلطان مراد هست…
بعد از دلبری هایی که میکنه لبای سلطان مراد میبوسه وبطرف اتاقشون میردن…
در حیاط قصر سلطان مراد وبایزید دارن باهم سوری میجنگن و شاهزاده ابراهیم وقاسم هم کنارشون ری قالیچه نشستن!
قاسم میگه با این همه که کار شده عالیجناب چطوری با این میگه ومیخنده حیرت انگیزه…ابراهیم سرشو از کتابش بیرون میاره ونگاهی به مرادوبایزید میندازه!
قاسم میگه مگه دیروز آسی ها تهدید نکردن!؟
ابراهیم نیشخندی میزنه میگه چون اسم تورو نزدن این خشمت برا اونه!؟
قاسم میگه یکیش پادشاه هست یکیشم ولی عهد هست شاهزاده من…هردو از خاندان ارزشمند آل عثمان هستند…به ما اصلا نوبت نمیرسه!
ابراهیم میگه تورو نمیدونم ولی من یه روز پادشاه میشم.از این رو باید اماده بشم!
قاسم با حرص زیر دست ابراهیم میزنه وکتابشو میبنده!
سینان پاشا به سلطان مراد وبایزید نزدیک میشه ومراد بعد از اینکه بایزید شکست میده شمشیر زیر کردنش میذارع ومیگه بایزید سرتو راست نگه دار!
هردوشون میخندن که سینان پاشا تعظیم کوتاهی میکنه میگه درخواست کننده وندیک پیادرو ودرخواست کننده فرانسه هنری اومدن میخوان درمورد پرنسس فاریا صحبت کنن..
سلطان مراد شمشیرشو تو زمین فرو میکنه وبطرف قصر حرکت میکنه..
سلطان مراد روی صندلی مخصوصش نشسته ودوتا درخواست کننده ها روبروش ایستادن..
درخواست کننده میگه از حضرت پاپا اوربانوس یک نامه گرفتیم..خودشون از شما سلطان بزرگ پرنسس فاریا بدلن میخوان که به ما تسلیم کنید!
مراد میگه این مسیله با واتیکان وپاپا چه رابطه ای داره!؟اردر به من وابسته اس
سینان پاشا روبه اون درخواست کننده
درخواست کننده ها میگه عالیجنابمون میخواند که مسیله توضیح بدین!
– میگه این یه مثله داخلی نیست..وضع خیلی جدی هست!فکر کنم پرنسس بزرگ به پادشاه حقیقت نگفتن!
مراد میگه حقیقت چیه!؟
– میگه پرنسس فاریا قاتل هست…پسرعموی پاپا کادیلن مارکوس رو کشته!
کوسم سلطان در امارت خانه با سپاهی ها جلسه ای برگزار کرده..
سپاهی ها میگه سلطانمون والده دوماه رد شد!اما سلطان مرادخان مقام هایی که دادین به ما ندادن…به عالیجنابمون درخواست هامون ودردهامون گفتیم ولی مارو نادیده گرفتن اخر اینکارا بد میشع!
کوسم میگه اقایون چون من نایب سلطنت هستم ودستورات وتصمیم هارو من میدم البته که مقام های خواسته شدتون داده میشه اما باید کمی صبور باشین ومنتظر بمونین!
سپاهی ها میگه سنگ صبورمون شکست دیگه چقدر باید صبر کنیم!؟
خلیل پاشا تشر میزنه میگه صداتو ببر بیله قافیل وفراموش نکن که در حضور کی هستی!
کوسم بلافاصله ازجا بلند میشه وداد میزنه میگه کافیه!با جروبحث به اندازه کافی وقت از دست دادیم دیگه باید سکونت رو جدی بگیریم!خواستتون میدیم اما اگر بازم بخوایین علیه خاندان ودولتم شورش دربیارین یه طوفانی راه میندازم که دنیا روسرتون خراب بشه!
با اشاره دست کوسم همه سپاهی ها که از ترس سکوت کرده بودن عقب گرد میکنن واز اتاق خارج میشن!

 

قسمت چهارم سریال ماه پیکر ۲ قسمت ۱۰۸ ماه پیکر :

سلطان مراد با عصبانیت وارد عرشه کشتی میشه وروبروی فاریا می ایسته ومیگه درسته که تو یه قاتلی!؟فاریا درمونده میگه پس بلاخره فهمیدید
مراد میگه چون که قاتل بودنتو از من مخفی کردی پس همه حرفایی که گفتیم دروغه!
فاریا سریع جبهه میگیره ومیگه من دروغ نگفتم اره اونو کشتم چون اون بیشرف میخواست بهم تجاوز کنه منم از خودم دفاع کردم!از اون یه چیزی برداشته بودم یه نامه مخفی که از شما پنهون شده…فاریا وارد کشتی میشه و نامه از صندوق درمیاره وبه مراد میده اما چون به یه زبون دیگه نوشته شده بود سلطان مراد نتونست اونو بخونه وسلاح دارم پیشنهاد داد که نامه به کسی بدن که بتونه این نامه ترجمه کنه!سلطان مراد روبه فاریا میگه اگه از من چیزی پنهون کرده باشی یا دروغ بگی تورو به اونا نمیدم وخودم جونتو میگیرم!
سلاح دار ومراد نامه پیش هزارفن احمد میبرن تا اون براشون ترجمه کنه!اما هزارفن میگه که کمی زمان میخوادتا بتونه اون ترجمه کنه و سلاح دارم بهش میگه که اینا اسرار دولت هستن و نباید دسته کسی بیوفته و از اونجا خارج میشن!سلطان مراد به یه شخصی دستور تعقیب کوسم سلطان داده بوده…اون شخص پیش سلطان مراد میاد ومیگه که کوسم سلطان دیداری با سپاهیان داشته و اما چون نمیتونسته وارد اون مکان بشه پس دوتا از سپاهی هارو تعقیب کرده و شنیده که اونا میگفتن کوسم سلطان بهشون قول داده که مقام هاشون بده واگه اینکارو نکنه سپاهی ها مراد از تخت پایین میارن وکاری میکنن که بایزید به تخت سلطنت بشینه!مراد با عصبانیت از جا بلند میشه وداد میزنه میگه به همه گفتم که بدون اجازه من هیچ کاری نکنید!اما معلوم بود که همچین کاری میکنند!اون مرد برای اطمینان به سلطان مراد میگه که در نیت خوبه والیده هیچ شکی ندارم مثله همیشه میخوان شمارو حفظ کنن
سلطان مراد تشر میزنه با زیرپا گذاشتن دستوراتم به حرفام گوش میدن؟بایزید میخوان به تخت بیارن..جرعت نگا!سلاح دار برای اینکه بتون مراد اروم میکنه میگه شاهزاده بازید به این خیانت کارا راه نمیدن ایشون همیشه به شما صادق هستند
مراد میگه سلاح دار من به خانوادم شکی ندارم امل الان فهمیدم که اگه میخوام یه شاه واقعی باشم نباید حکم هرکس اجرا بشه!خودتون اماده کنید امشب به شکار میریم.به بایزید هم بگید اونم میاد!
سلطان مراد وشاهزاده بایزید بین مردم میرن و روبه گروهی از مردم که نشسته بودن و غذا میخوردن گفتن جادی عثمان کدومتونه!؟
جادی عثمان داد میزنه کی میپرسه!؟و سلطان مراد کلاه شنلشو برداره که جادی با تعجب میگه سلطان مراد که همون لحظه…
همه افرادی که کنار جادی عثمان بودن شمشیراشون از غلاف بیرون میکشن وبه سلطان مراد نگاه میکنن…
فاریا رو به نونو خاتون میگه روزهاست که تو کشتی هستیم میرم بیرون از پشتم در ببندید وبعداز پوشیدن شنل وبرداشتن شمشیرش از کشتی خارج میشه…
سلطان مراد داد میزنه شنیدم اگر من خواسته هاتون ندم منو از تخت پایین میارید وبرادرم بایزید به جای من بروتخت مینشونید!
بایزید نگا گنگی بهشون مینداره که جادی عثمان میگه ما از پادشاهمون راضیم اما خواسته هامونم جای خودشو داره سلطان مراد چشم هاشو تاب میده ومیگه معلومه که گوشهاتون مشکل داره من اون درخواست خیلی وقته رد کردم…سلطان مراد شنلشو در میاره وبطرفشون حرکت میکنه که یکی از سپاهی ها با شمشیر به طرفش حمله میکنه اما محافظای سلطان به همراه سلاح دار از بالا با تبر وتیر اونارو میکشن…جادی عثمان حالا که تنها مونده با شمشیر بطرف مراد حمله میکنه اما سلطان مراد کاری میکنه که جادی عثمان زانوبزنه و شمشیرشو زیر گلوی جادی عثمان میذاره ورو به بایزید که ترسیده میگه اون روز یادته داداشم!؟داداشه خدابیامرزمون با سلطان چیکار کرد یادته!؟دستشو بست و تو کوچه ها گردندوندش اون روز اونو وحشیانه کشتن…مکثی میکنه و با شمشیر گردنه جادی عثمان میزنه…شمشیر همونجا رها میکنه ونزدیک بایزید میشه میگه فقط بامن نمیتونن اینکارو میکنن.
دستاشو دوطرف کتف بایزید وحشت زده میزاره وادامه میده میگه بایزید داداشم ما خاندان آل عثمانیم وهیچکس نمیتونه همچین کاری باهامون بکنه من نمیزارم وبایزید بغل میکنه وهمه از اونجا خارج میشن..
هزار فن هرچقدر میگرده تو کتابا هیچ چیزی پیدا نمیکنه که به وسیله اون بتونه نوشته های نامه ترجمه کنه تکیه اولیا بهش میگه شاید یه کم عقلی مثله تو اون نوشته…تکیه اولیا از جا بلند میشه ومیره بالای طنابا ومسخره بازی در میاره اما حواسش نی و پاش به معجون میخوره واون روی اون نامه مخفی میریزه هردو وحشت زده از جا بلند میشن وتکیه اولیا داد میزنه سلطان مراد کله هردومونو میزنه!
پرنسس فاریا به کلیسا میره وبعد از روشن کردن شمع روبروی مجسمه حضرت مسیح زانو میزنه ومیگه خدای بزرگ کمکم کن تا خانوادمو از شر اون شیطان نجات بدم و سلطان مراد بفهمه که من حقیقت میگم و ازما مراقبت کنه آمین!
سلطان مراد که متوجه وجود فاریا در شهر شده بود پشت سر فاریا وارد کلیسا میشه وبه حرفاش گوش میده وقتی که حرفای پرنسس فاریا تموم میشه برمیگرده که متوجه وجود سلطان مراد میشه! ومیپرسه میگه چطور منو پیداکردین!؟
مراد میگه من تورو پیدا نکردم تو اینکارو کردی با اون همه محافظ تونستی فرار کنی..تورو تو دست نگه داشتن سخته هردو بطرف هم حرکت میکنن
فاریا میگه هیچ شکی نداشته باشید من روزهاست که تو کشتی هستم خیلی دلم تنگ شده بودخواستم کمی بگردم که اومدم اینجا دعا کردم،اصلا فکر نمیکردم که اینجا باشما روبرو بشم…
ولبخندی به سلطان مراد میزنه وسلطان مرادم با لحن خاصی میگه چون پرنسسمون دلش تنگ شده پس بگردیم! وهردو از کلیسا خارج میشن!و سوار اسب هاشون به جنگل میرن…
بعد از کمی اسب سواری وگشت زدن سلطان مراد از اسبش پایین میاد وپرنسس فاریاروهم بغل میکنه و از اسب پایین میاره?❤️
مراد میگه توشمشیر زنی ماهری وتو اسب سواری هم زرنگ!
فاریا تک خنده ای میکنه میگه شماهم خوبین!
هردو به هم خیره میشن و سلاح دارهم با نیمچه لبخندی نگاهشون میکنه!
سلطان مراد به همراه عایشه وپسرشون احمد در اتاق نشستن که مراد احمدو بغل گرفته وبعد از اینکه باهاش درمورد علاقه اش به اسبا حرف میزنه رو به عایشه میگه توچطوری عایشه!؟چیزی شده!
عایشه میگه بخاطرتو نگران شدم دیشب به قصر نیومدی خیلی ترسیدم اما شکر حالت خوبه!
مراد موهای احمد نوازش میکنه وبه عایشه بی توجهه که عایشه میگه کجا بودی!؟
مراد نگا عمیقی بهش میندازه ومیگه با کارهای دولت مشغول بودم..
عایشه همراه احمد از اتاق مراد خارج میشه وبعد از سپردن احمد به خدمتکارا بطرف اتاق سلاح دار حرکت میکنه و وارد اتاق میشه…سلاح دار از روی صندلی بلند میشه وروبروی عایشع می ایسته میگه سلطانم چیزی شده!؟
عایشه میگه سلاح دار حال عالیجناب دو جور هست شب از قصر میره وهیچکس نمیدونه اون کجاست جزتو!
سلاحدار میگه چیز خاصی نیست که نگرانش باشید..کارهای دولت..
عایشه میگه شب چه کار دولتی وجود داره!؟یا با این پرنسسی که جدید اومده،با اون بوده!؟فاریا
سلاحدار میگه شما نگران نباشید سلطانم جای شما تو چشم عالیجناب یه چیز دیگه اس!
عایشه میگه یعنی با اون بود
سلاحدار سکوت میکنه که عایشه از اتاق خارج میشه!
دروازه باز میشه و تعداد زیادی از سپاهی ها وارد شهر میشن..
کوسم سلطان رو به حاج اقا میگه که شنیدم بازار به دریای خون تبدیل شده حاج اقا میگه عالیجناب اون کسایی که دیروز باهاشون حرف زدید کشتن!گفتن که همه جلوی واده جمع بشن ویه نامه ای هست که باید اون بخونم!
کوسم میگه چه دستوراتیه!؟
حاج اقا میگه والا خبری ندارم!
محمد پاشا برای مراد خبر میاره که سپاهی ها در میدان آت جمع شدن ومیخوان که مقام هاشون داده بشه!
بایرم پاشا میگه معلومه که بطرف قصر میان امرتون چیه سرورم!؟
سلطان مراد از روی صندلی بلند میشه ومیگه پاشاها این دستورمه فورا به پیرهای سپاهی وبه آقاهای جدید وعلما خبر بدین!همه در بابوساله جمع بشن میخوام بررسی کنم اهالی هم بیان اوناهم باید شاهد باشن..
سلطان مراد درحال نماز خوندن هستش وبا خودش تکرار میکنه من سلطان مراد از سلطان احمد هستم واز والده کوسم سلطان زاییده شدم دربچگی از دردهای این دنیا دیده وسیر شده وبه تخت رفته وبه سلطنت رسیده همون مراد من مراد بخاطر حرص وزور والیده اش محکوم شده شجاعت فهمیدگی و…رو نیست فتح کرده دراین راه اقتدار اونایی که دوسشون داره رو قربانی کرده به خودش وظیفه داده که مرادی که به سختی مقاومت کرد مرادی که سختی وظلم رو کنار زده من مراد اگر میخوام یه شاه خوب باشم اولا باید حقم باشه اندازه سوزن به دستوراتم مشترک بودن رو قبول نخواهم کرد…کوسم سلطان در اتاقی که برگزیده ها هستن در صدر مجلس روی صندلی نشسته و اتیکه وگوران سلطان به همراه بقیه برگزیده ها دورشو گرفتن.حاج اقا روبروی همشون نامه ای که سلطان مراد بهش داده برای همه میخونه میگه با نایب سلطنت بودنم دولت آلیه رو با فداکاری بزرگ تا ۱۰ساله به دست نیاوردم موفقیت بزرگ به والیدم کوسم سلطان بعد از روزی که بر تخت رفتم وکارهاییی که بعد از اون کردم شخصا وبه اسم زیرنظرهام تشکر میکنم اما بخاطر حادثه های اخری مجبور به تغییر نظام شده ام بعداز این به نایب بودن والیده کوسم سلطان خاتمه میدم…
سلطان مراد لباس مخصوصشو پوشیده و بطرف حیاط قصر میره وروی صندلی میشینه همه افرادی که در حیاط هستن تعظیم کوتاهی میکنند وسلطان مراد در دلش میگه من مراد کسی که قلب وروحش مثل دریای کیزیل به دو قسمت تقسیم شده مرادی که موسی رو از دست داده عهد کردم هرکس که به من وخاندانم اون همه ظلم وستم رو جایز ببینه همه زورگویان جیگرشونو دربیارم وخونشونو بنوشم وبا زمین یکسانشون کنم…

 

قسمت پنجم سریال ماه پیکر ۲ قسمت ۱۰۹ ماه پیکر :

کوشم بخاطر برکناریش از نایب السطنت عصبی میشه به اتاقش میره و همه چیزو میشکونه…
همه سربازها جمع میشن و مراد میاد میشینه رو تخت که شیخ السلام براش قرآن رو میاره که مراد دستش میگیره و میگه این قرآن کریمی است که از حجاز مصر فرستاده شده پروردگارم در سوره نسا می فرمایند که ای کسانی که ایمان آوردید از خدا اطاعت کنید از پیامبران و بزرگانی که هم نوع شما هستن اطاعت کنید و بازم می فرمایند اگه یه فقیرحبشه ای هم روی شما امر کنه تاوقتی که شمارو به کتاب خدا اعزام میکنه ازش اطاعت کنید ای عمت محمد شما از اونایی نیستین که باور کردین؟!پس چراازم اطاعت نمی کنید بندگان ینی چری چرا ازظلم و ستم دفاع میکنید چرا درمقابل شورش چشم پوشی میکنید
همون لحظه کمانکش داد میزنه شما نماینده ی خدا رو زمین هستین ما با پادشاهمون مخالفتی نداریم دوستش دوست ما دشمنش دشمن ما ما از پادشاهمون اطاعت میکنیم
مراد میگه سپاهیان من بخاطر مخالفت هایتان دولت و سلطنت دچار ضعف شد اموال اهالی رو دزدیدن اهالی رو داغون کردن تعدادتون به چهل هزار نفر رسید اما همه مقام هایی که خواستین همشون هرپانصد مقام شدنی نیست حقوق رو میخواید چیکار؟! ازرعایت هادزدی میکنید وقتی که رعایتی نباشه مخارج رو از کجابیاریم چطوری حقوق سه ماهتون رو بدیم
راهزن میگه مادر مقابل پادشاهمون اسم یاغی روقبول نمی کنیم کسانی که با بی ادبی روی پادشاهمون فشارآوردن مورد رضایت ما نیستن ماقادر به زندانی کردن اونا نیستیم
کوشم با عجله میاد و از توی برج نگاه میکنه…
مراد میگه پس باید راهزن هاتون رو جدا کنید و تحویل بدید
راهزن ها جدا میشن که مراد میگه ای عمت محمد درحضورت شهادت شما بندگان ینی چری سپاهی علمام بیان کردن به من که وفادار پادشاهشون هستن اما این کافی نیست جلو چشم همه ،باید هرکسی دست بزاره روی کتاب مقدس و جلوی همه قسم بخوره
رئیس هردسته میان و دست میزارن رو قرآن و قسم وفاداری میخورن…
مراد از تخت سلطنتی بلند میشه و داد میزنه من که پادشاه دنیا خلیفه ی روی زمین سلطان مراد خان دوره ی فتوحات رو از نو شروع میکنم ظلم و ستم رو به اتمام میرسونم نظام عالم رو تاسیس میکنم و به اداره کردن این دولت بزرگ با عدالت رو واسه پخش کردن پرچم اسلام در کل دنیا می جنگم درحضورخدای بزرگ درشهادت شما بندگان قسم میخورم ولله به لله قسم میخورم!!!
همون لحظه کل سربازها علما و غیره تظیم میکنن!
فاریا روی کشتی نشتن که به نونو خاتون میگه بابام هم چندین سال پیش سرکاتولیک های مجارستان فرار کرد چقدرعجیبه مگه نه مادام!؟من و بابام یه سرنوشت رو تجربه میکنیم!
نونو میگه باباتون گرال پادشاه خیلی جسوری بود برگشت و در راه باورهاشون جنگید طبق همین کاری که شما می کنید
فاریا میگه هیچ شکی نداشته باش که میجنگم مردم خودم رو از دست اون عموی ظالمم نجات میدم
نونو میگه پرنسس تنها راه این سلطان مراد هست نمیدونم دیشب چه اتفاقی اوفتاد اما
همون لحظه سلاحدار میاد و میگه اومدن ببینم نیازی دارید یانه که فاریا میگه نه نیازی نداریم تونستید راز اون نامه ای که بهتون دادم رو بفهمید
سلاحدار میگه شما اینو ازخودش بپرسید چون امشب برای دیدن شما میان…
حاجی میاد به مطبخ و به آتش کالفا میگه کوشم سلطان هرچی توی اتاق بود رو بهم ریخته
آتش میگه ای وای آینه سنگی رو هم شکست؟!
حاجی میگه پودرش کرده زود باش دخترا رو بردار برو تمیز کن!
آتش میگه خدای من این چندمین آینه هست چندمین آینه؟!هزارتا
سینان پاشا میاد پیش خیانت کارا:
رئیس خیانت کارا میگه سلطان مراد به همه گفته قسم وفاداری بخورن و نایب السطنه والده خودش رو به اتمام رسونده اگه هرچه زودتر وارد عمل نشیم ماربزرگ میشه و مارو نیش میزنه!
سینان میگه سلطان مراد میخواد یه پادشاه واقعی باشه اما تاوقتی که کوشم سلطان زنده هست این غیر ممکنه اگه طرف پسرش هم باشه قدرتش رو به کسی نمیده
راهب لورزنو میگه یعنی مادر و پسر باهم دشمن میجنگن !خوب پرنسس فاریا چی میشه به کنسول بزرگ چی حساب پس بدیم؟!
سینان میگه اگه پرنسس فاریا رو پس ندیم فقط یه راه چاره میمونه راهب لورنزو مرگ!
کوشم با عصبانیت میاد دم اتاق مراد که مراد داره با آقا یحیی حرف میزنه و به خدمتکار میگه به والدم بگو بعدا بیاد کوششم با عصبانیت درو باز میکنه میاد داخل (درس مثل قدیما که میرفت اتاق احمد بدونه اجازه?)
آقایحیی از اتاق بیرون میره که کوشم میگخ سی ساله که من زیر این گنبدم یه روزخدا هم نشده که دشمن به دولت خاندانم حمله نکنن و تله نزارن همه کارهایی که حتی قل شیطان هم بهش قد نمیده کردن اما اولین باره اولین باره که دارن منو با فرزندم امتحان میکنن
مراد میگه اونقدر منو نمیبینید که اونقدرمنو باور ندارید که نایبی شمارو به اتمام میرسونم حتی فکرمیکنید این کار دشمنان شماست!
کوشم میگه البته که اینجوریه فکرت رو منحرف میکنن تحریک میکنن میخوان تو رو دشمن من کننن چطورمیتونی!؟چطورمیتونی با والده ی خودت اینکارو بکنی؟!
مراد میگه به شما هشدار دادم گفتم بی خبرازمن هیچکاری نکنید اماشما بایاغی ها مشورت کردید دوباره بهشون قول دادین که مقام بدین اراده منو نادیده گرفتین
کوشم میگه پس دلیلش اینه من به عنوان نایب السطنت رفتم مشورت کنم خواستم خاندان و دولت خودمو حفظ کنم
مراد میگه باسرخم کردن درمقابل یاغی ها!
کوشم میگه منو جلوی کسی سرخم نمیکنم و نخواهم کرد توی طبیعت من نیست اینو تو بهتراز هرکسی میدونی! نیت من این بود خواسته ی سیاسیشون رو بدم و تو اولین فرصت سرشون رو ببرم
مراد میگه نیازی نیست سرخیلی هاشون رو شخصا بریدم
کوشم میگه کاشکی مال من روهم میگرفتی باور کن کمتر عذاب میکشیدم جلوهم مقام نایب ریاستی منو به اتمام رسوندی انگار که من مجرم هستم حیف به والده خودت این رو روا دیدی؟
مراد نزدیک کوشم میشه میخواد دستاشو بگیره که کوشم میره عقب که مراد میگه والدم قضیه شخصی نیست موضوع مورد بحثمون آینده دولته
کوشم میگه آینده دولت!؟ من این سلطنت رو ازبابای مرحومت به دست گرفتم دقیقا پانزده سال اول همه ی این بارهارو تنهایی به پشت گرفتم میدونی واسه محافظت از تو وبرادرت هات چندبار مردم!؟ میدونی چندبارسوختم!؟اگه من نبودم نه خاندانی باقی میموند نه دولتی الان اومدی جلوم و ازآینده دولت صحبت میکنی برای من اون دولتی که تو میگویی من هستم من!
مراد میگه اون دوره تمام شد والده نایب السلطنه شما تمام شد چه قبول کنید که قبول نکنید این یه حقیقته شما به عنوان والده سلطان فقط حرم رو اداره خواهید کرد نه بیش تر از اینو دولت دیگه مال صاحب واقعیه خودشه!
مراد داد میزن آقاها که خدمتکارا درو باز میکنن کوشن داره میره بیرون که برمیگرده به مراد میگه میدونی بزرگترین رویای من چی بود بزرگ شدن تو بود قوی شدنت بود گرفتن بار دولت ازرو دوش من بود وقتش که رسید حاضرکه شدی میخواستم خودم کنار بکشم اما الان..
مراد میگه هردومون میدونیم اونموقع هیچوقت نمی اومد هرگزتسلیم نمیشدید یه بار از شربت اقتدار خوردید مزش روچشیدید
کوشم میگه اون شربت برای کسی که ندونه چطوری باید خورد سم پسرم خیلی هاخوردن راه خودشون رو گم کردن کی دربه درشد کی ظالم شد!ستایش خداکه من از اوناش نشدم انشالله توهم اونجوری نشی!

 

قسمت ششم سریال ماه پیکر ۲ قسمت ۱۱۰ ماه پیکر :

کوشم توی باغچش به حاجی میگه پسرم منو خورد کرد به من خیانت کرد کاری که دشمنان هیچ وقت نتونستن بکنن…
مراد میاد پیش هزارفن و اولیا برای نامه که هزارفن بخاطر اینکه رو نامه شراب ریخته نامه رو جلوی نور خورشید آویزون کرده تا خشک بشه که به مراد میگه سلطانم باید یکم دیگه روش کار کنم که نگاش به نامه میوفته که وقتی بهش نور میخوره نوشته های مخفی پیدا میشن که هزارفن میگه وای پادشاهم پیدا کردم … فاریا و نونو خاتون توی بازارن که عایشه با کالسکه میاد تا فاریا رو ببینه و از دور یواشکی نگاش میکنه سینان پاشا هم اونجاس که داره فاریا رو تعقیب میکنه
که کالسکه سلطنتی رو میبینه درشو باز میکنه و میبینه عایشه توشه…که عایشه میگه سینان پاشا به هیچ عنوان کسی نباید خبردار بشه که منو دیدی سینان میگه میتونید به من اعتماد کنید نگرانی شمارو درک میکنم پرنسس فاریا قابل اعتماد نیست قاتل برادرزادش هست.
هزارفن نوشته رو درمیاره و نامه رو میخونه:این نامه پاپ اروپا شخصا به پادشاهان نوشته شده دعوای بین خودشون رو تموم میکنه و درمقابل عثمانیا به تفاهم میرسن و دعوت میکنه همه زیر صلیب جمع بشن و سرباز عیسی بشن . تو استانبول یه گروه مخفیانه دارن این گروه کلی عضو داره حتی جوری که بعضیاشون مثل توپال پاشا توی رده وزیر بودن متاسفانه فقط اسم توپال پاشا هست سروروم پرنسس فاریا حق داشته.
عایشه میاد پیش کوشم و دارن شام میخورن که میگه نمیدونم چطوری میتونیم از این شر خلاص بشیم که کوشم میگه چه شری که عایشه میگه این پرنسسه فاریا در اصل یه قاتله قاتل برادرزادشه!
فاریا به حموم میره و لباس جدید میپوشه که مراد میاد به کشتی پیشش:
مراد میگه حق داشتی پرنسس همین قد بدونی کافیه!
فاریا میگه خوب پس حداقل میدونی که دیگه من دورغ گو نیستم من به وظیفه خودم عمل کردم الان نوبت شماعه که عمل کنید
مراد میگه یادم نمیاد قولی داده باشم
مراد داره میره که فاریا میدوه دنبالش دستشو میگیره میگه چطوری؟گفته بودی اگه حرفام درست بود کمکم میکنی اگه نبودجونمو میگیری
مراد میگه آره درمورد اینا صحبت کردیم اما من قولی نداده بودم اصلا بخاطر همین اومدم اینجا پرنسس قول من قوله نگران نباش عموت ایشوان مجازات میشه
فاریا میگه مطمئن باشید مجازات میشه شخصا اینکارو من میکنم اگه بهم یه ارتش بدی?
مراد میگه ارتش!!!مراد همینجوری میخنده
فاریا میگه چرا حرفای منو جدی نگرفتید!چون یه زنم جرا میخندید من از اون پرنسس های شکستنی نیستم اگه ارتش داشته باشم کسی نمیتونه شکستم بده!
مراد میگه هیچ شکی ندارم اما
همون لحظه صداهای عجیب از بیرون میاد که مرادمخفی میشه فاریا هم خودشو میزنه به خواب
خائنین کل کشتی رو نفت میریزن وارد کشتی میشن که مراد حمله میکنه بهشون فاریا هم دست به کار میشه
که از دور تیر آتیشی به کشتی میزنن کل کشتبی آتیش میگیره مراد رو یمخوان بکشن که کمانکش نجاتش میده و مرادو کمانکش و فاریا و نونو خودشون رو میندازن توی آب …
یه نامه از خدمتکار برای صلاحدار میاد که توش عاتیکه باهاش قرار گذاشنه صلاحدار میاد پیش آتیکه که آتیکه دست صلاحدارو میگیره و میگه چند روزه خواب ندارم نمیدونم معنیه این احساسات چیه دست صلاحدارو میزاره روی قلبش و میگه ببین چطور میزنه انگار توی درونم جا نمیشه
سلاحدار میگه اون احساسات خطرناکه میتونه آدمو به پرتگاه عمیق ببره
همون لحظه یکی از سربازا میاد میگه آقا صلاحدار توی بندر به پادشاهمون حمله کردن سلاحدار سریع میره…
سلاحدار به بندر میاد و وقتی میشنوه کماندار سلطان مرادو نجات داده یکم حسادت میکنه همه به قصر میرن فاریا بیهوشه و طبیب ها بالت سرشن که کوشم میاد پیش مراد میگه اینا کی هستن مراد چطور قصد جونت رو میکنن!؟
مراد میگه قصد جون من رو نه قصد جون فاریا رو کردن!
کوشم میگه حالا که اینجوریه چطور پرنسس رومیاری اینجا!؟ اگه اونم توبازی باشه چی؟!
مراد میگه شاید اونجوری باشه شایدم نباشه اما من ترجیح میدم باورش کنم والده!
کوشم میگه باشه ولی بازم باید تدابیر لازم رو انجام بدیم توی قصر یوسکودار بمونه…

 

قسمت هفتم ۷ و هشتم ۸ سریال ماه پیکر ۲ قسمت ۱۱۱ و ۱۱۲ ماه پیکر :

عاتیکه میاد پیش کوشم که کوشم بهش میگه برای شب بخاطر پرنسس مهمونی ترتیب دادم برو به عمارت و پرنسس رو بیار که عاتکیه میگه پرنسس مانند قهرمانی درکنار برادرم شمشیر کشید بلخره براردم کسی که لایقش بود رو پیده کرد که کوشم با عصبانیت به عاتیکه نگاه میکنه عاتیکه هم میگه عفو کنید و میره
همون موقعه گوهران میاد پیش کوشم و بهش میگه:
والدم میخوام به قصرم برم چندین ساله که من در آنجا زندگی میکنم و زندگی خوشی داشتیم حتی با پاشا هم خداحافظی نکردم حداقل اجازه بدید خونمو ببینم
کوشم دستشو میزاره رو صورت گوران و بهش میگه باشه برو
کوشم به اتاق سلاحدار میره و بهش میگه:مصطفی خیلی وقته پیش سرورم هستی و یکی از نزدیکانشی چرا دیشب سرورم را تنها گذاشتی اگر نمیتونی وظیفه ات را انجام دهی با تو چیکار کنم!؟
سلاحدار میگه سلطانم ببخشید دیگر تکرار نمیشود
کوشم میگه سلاحدارآقاباید حد وحدودت رو رعایت کنی یادت نره که دور آتش میچرخی!
سلطان مراد میره پیش پرنسس فاریا که پرنسس فریا خوابه فاریا از خواب بیدار میشه:
فاریا میگه ببخشید متوجه امدنتون نشدم دیشب اگر به خاطر من چیزیتون میشد هرگز خودم را نمیبخشیدم از شما ارتش خواسته بودم ولی جوابی ندادید
مراد میگه میخواهی از عمویت انتقام بگیری؟!
فاریا میگه آنجا کشور من است و من باید بالاسر ارتشم باشم
مراد میگه غیر ممکنه این قضیه تموم شد
کوشم داره میره به عمارت استر خاتون مسئول خزانه دار کوشم که دم کالسکه کماندار رو میبینه میگه چی شده؟!
کماندار میگه از این به بعد به عنوان کدخدا همراه شماهستم فرمان پادشاهمونه
کوشم میگه بگو میخوام فال گوش وایستم
مراد میره پیش عایشه:
عایشه میگه دیشب خیلی ناراحت شدم خدا رو شکر که پیشمی اون پرنسس ارزششو داشت؟!
مراد:الان که پیشتم عایشه تو وفرزندانم رو تنها نمیزارم گذشت تموم شد
گوران توی قصرشه و داره به وسایلاش نگاه میکنه که یه نامه رو پیدا میکنه بازش میکنه که سند خونس
همون موقعه سلاحدار میاد در عمارت گوران که گوران از قصر میاد بیرون میگه تو اینجا چیکار میکنی که سلاحدار میگه باید روی خونه تحقیق بشه سلطانم گوران با عجله میره که آتش کالفا به سلاحدار میگه آقا التماس میکنم راضیش کنید یه نامه پیدا کردمیخواد بره به یه عمارتی که سلاحدار سریع میره دنبالش
مراد میره به جلسه دیوان بایرم پاشاه میاد داخل
مراد:کجایی بایرم پاشاه چطور میتونی دیر بیای به دیوان
بایرم:ببخشید بنا به دستورتان سپاهانی رفتیم که قاطی شورش بودن همه فرار کرده بودن و فقط تونستیم بزرگ پاغی ها و چامور رادوان رو گرفتیم
مراد :بیاریدش چطور رادوان همه خیانت کارا به حقشون رسیدن حالا نوبت توست
رادوان:میتونید جانم را بگیرید ولی نمیتونید آتش شورش رو خاموش کنید اینهایی که میخواهن جانتان را بگیرن خیلی به شما نزدیک هستن
مراد:به چه جرعتی به من این حرف رو میزنی؟! این سگ رو ببرید …سر رادوان آقارو میزنن…
گوهران سلطان میره به خونه ای که سندشو پیدا کرده خاتون میاد بیرون :گوهران میگه تو کی هستی؟
خاتون میگه به خدا من هیچ گناهی ندارم مرحوم پاشا منو گرفت و این خونه رو گرفت…
که گوران میگه این رسوایی چند مدته ادامه داره که همون لحظه بچه ی ۸ساله ی خاتون میاد بیرون…
ابراهیم و قاسم میرن هوا خوری:
ابراهیم میگه چه هوای خوبیه…قاسم میگه از این هوا استفاده کن برادر شاید اخرین روزهای عمرمون باشه
ابراهیم:یعنی چی؟ قاسم میگه سرورمان از وقتی که کوشم سلطان رو یک تهدید میدونه مارو هم مثل عمو مصطفی زندانی میکنه..
سلطان مراد میاد و میگه چی شده؟!
ابراهیم :شما میخواهید ما رو زندانی کنید؟!
مراد:کی همچین حرفی زده؟
ابراهیم:سرورم قاسم مقصر نیست ما داشتیم شوخی میکردیم..
مراد:برو اقامتگاهت…ابراهیم میره که مراد به قاسم میگه تو به ابراهیم چی گفتی ها!؟فک میکنی شمارو توقفس حبث میکنم
قاسم :خیر سرورم ما داشتیم شوخی میکردیم
مراد: فاسم برادر بی غم و آزاد من به عنوان برادرت میتونم بگم این کارت خوب بود ولی به عنوان سرورت انتظار همچین چیزی رو نداشته باش!! می تونی بری…
کوشم میره پیش گوهران:
کوشم میگه گوهرانم چه شده؟!
گوهران میگه والده ام پاشا به من خیانت کرده حتی یک زن و بچه داشته…
مراد میره پیش فاریا:
مراد میگه پرنسس باید چند هفته اینجا بمانی قضیه ی حل شدن اردل چند هفته زمان میبره!
فاریا میگه چطور بمانم میخوام بروم و مادرم را نجات بدم
مراد میگه تو اسیر من هستی و به من پناه اوردی بایدبمانی
فاریا میگه یعنی چی که اسیرم خوب حالا چی میشه مثل بقیه کنیزا منو تو حرم سراتون نگه میدارید!جاریتون میشم!؟
مراد میگه پرنسس فاریا این موضوع سیاسی هست و به هیچ عنوان چیز دیگه ای نیست!
بایزید داره تمرین تیراندازی میکنه که سینان پاشا براش نامه ای میاره و میگه والدتون حالش خوب نیست حالا که کوشم سلطان از نایب السطنت دراومده با پادشاهمون صحبت کنید شاید پادشاهمون قبول کنه که برای دیدنش برید
فاریا میادپیش کوشم سلطان:
کوشم:پسرم منصرف شده چی تو سرش زمزمه کردی
فاریا :سلطانم من از هیچی خبر ندارم آتیکه سلطان گفت که میمونم
کوشم:سریعا به قصر میری و بعد از چند مدت تو رو میفرستم کشورت…
صلاحدار و سلطان مراد میان به کلیسا و راهب لورنزو رو میگرن که مراد میگه نیت تو بهم ریختن دولت من بوده که راهب میگه این تهمته وه مراد میگه معلوم میشه…
راهب لورنزو رو همینجور شکنجه میدن که میگه صب کنید میگم ولی شرطی داره
بایزید و سلطان مراد بالای پشت بوم برجی هستن و دارن حرف میزنن که بایزید میگه از والدم نامه دریافت کردم وضعیتش خوب نیست اگه اجازه بدین برم ببینمش
مراد میگه رفتنت غیرممکنه بایزید نمیتونم اجازه بدم اما والدت میتونه بیاد اینجا …بایزید خوشحال میشه و محکم مرادو بغل میکن…همون لحظه سلاحدار میاد ومیگه سلطانم راهب میخواد باشما صحبت کنه..
عایشه مخفیانه میاد پیش سینان پاشا:
عایشه میگه پرنسس فاریا به مقصد یسکودار داره راهی میشه به نمایندهاشون خبر بدین قبل از رسیدن به کشتی اون خاتون روبگیرن
سینان میگه سلطانم این خیلی خطرناکه اگه سرورمون متوجه بشه توی دردسر بزرگی میوفتیم
سینان میگه کوشم سلطان از وضعیت خبر داره؟!
عایشه میگه قطعا خبر داره پاشا مگه میشه من بی خبر از والده سلطان کاری رو انجام بدم!
راهب لورنزو رو میاد پیش مراد:
راهب میگه جناب پاداشه عثمانی یه امپراطوریه بزرگه اماطرف مقابل شما هم میتونه یه امپراطوریه بزرگ باشه حتی توی رم هم میتونید حکمرانی کنید کل دنیا کل اروپا میتونه بدون خون ریزی بدون جنگ باید دستتو بی شک قدرتمندترین حکمران تاریخ میشید البته اگه مسیحیت رو قبول کنین
مراد میگه راهب لورنزو من اشتباه شنیدم خلیفه ی اسلام سلطان مراد رو به مسیحیت دعوت میکنی؟
همون لحظه مراد از لباس راهب میگیره و از پرتگاه پرتش میکنه پایین…
پرنسس فاریا داره میره که کوشمو از بالا نگاه میکنه که حاجی میگه سلطانم نمیدونم کار درستی کردیم یانه ولی سرورمون دعوا میکنن که کوشم میگه من والده سلطانم مسئول حرمسرام برای صلاح حرمسرا اینکارو کردم…

 

قسمت نهم ۹ و دهم ۱۰ سریال ماه پیکر ۲ قسمت ۱۱۳ و ۱۱۴ ماه پیکر :

فاریا راهی میشه بره قصر اسکودار
آتیکه میره پیش کوشم:
آتیکه میگه والده ام شنیدم پرنسس فاریا رفتهاما سرورمان نمیخواست
کوشم:برو بیرون ودیگه هم هرگزبه حضورم بدون خبرنیا!
سلطان مراد سوار اسبه که براش نامه ای از طرف آتیکه میارن که مراد نامه رومیخونه و متوجه میشه فاریا داره میره سریع میره دنبالش
فاریا توی راه با کالسکه که به کالسکه حمله میکنن چند نفر…
به خونه ی دستر خاتون حمله کردن و دستر نجات یافت و رفت پیش کوشم:
کوشم میگه چه شده است دستر؟!
دستر میگه والده ام به خونه ام سپاهی ها حمله کردن
کوشم میگه چی میخواستن؟!
دستر میگه گفت به کوشم سلطان بگو سلطان مراد هم مثل سلطان عثمان میبندیم دور شهر میگردونیم تا کشته بشه و به جاش شاهزاده بایزید رو به تخت میبریم!
ادم های پاپا به فاریا حمله کردن
فاریا یکیشون رو میزنه و فرار میکنه د و فرار ولی دوباره میگیرنش که سینان به فاریا میگه پرنسس سریع با من بیاید سینان فاریا رو به یکی از خونه های شهر میبره که فاریا د پاشو میبنده زخمی شده
مراد به کالسکه میرسه ولی میبینه حمله شده و با عجله حرکت میکنه که میرسه به افراد پاپا و میکشتشون
از اونور فاریا درگیر پاشه که سینان از پشت طناب بر میداره فاریا رو بکشه که همون لحظه مراد میاد داخل درباز میکنه که سینان طنابو سریع قایم میکنه:
مراد میگه فاریا حالت خوبه؟!
فاریا میگه به کمک سینان پاشاه خوب هستم اون منو نجات داد
مراد میگه کارت عالیه بود چه خواسته ای داری؟
سینان پاشاه میگه سلامتی شما برایم مهم تر است
کوشم خلیل پاشاه رو صدا میکنه:
خلیل پاشاه میگه سلطانم منو احضار کردین؟
کوشم میگه خلیل پاشاه به خونه ی دستر حمله کردن من و پسرمو تحدید کردن اون سگ ها چطور تو پایتختن!
خلیل پاشاه میگه ما و پاشاهامون روشون فشار میاریم ولی مخفی میشن..
کوشم : میگه این غذر نیست خلیل پاشا تو هر سوراخی رفتن همشون رو سریع میگیری میاری خلیل پاشا وگرنه اولین نفر سر تو زده میشه!
همون لحظه بایزید میاد پیش کوشم:
کوشم میگه خیلی وقته رفتید کنجکاو شدم چه کار میکردید؟
‌بایزید میگه با برادر پادشاهم میگشتیم خبری اومد که از هم جدا شدیم
کوشم میگه چه خبری؟
بایزید میگه معلوماتی ندارم گفتن به قصر بروم با اجازتون
بایزید میره که کوشم میگه بهش دقت کنین بایزید، منتخب عاصی هاست!
خلیل پاشاه میگه نگران نباشید سلطانم به پادشاهمون صادقانه به خائن ها فرصت نمیده
کوشم میگه باشه ما بازم تدبیرمونو ادامه بدیم به هیچ کس بعید نیست
آفتاب داره با خودش میگه خدایا فقط یکبارصورت سلطان مرادو ببینم همون لحظه سلطان مراد از حرم خاتون ها رد میشه که دهن آفتاب باز میمونه…?
مراد میره پیش کوشم:
مراد میگه همین امروز با هم صحبت کردیم قرار بود پرنسس نره تا پشتمو برگردوندم شما فرستادینش کسی که تحت حمایت منه تسلیم دشمن میکنید
کوشم میگه همچین چیزی ممکنه؟من فقط فرستادمش قصر اسکدر
مراد میگه راشو زده بودن میدونستن از چه راهی میره ذاتا که نمیخواستینش میخواستین از این راه از شرش خلاص بشید
کوشم میگه دمقابلت کی هست من والدتم! والده کوشم سلطان نه دیروز نه امروزچیزی برعلیه دولت نکردم و نمیکنم!
مراد میگه درسته نمیکنید چون فک میکنید چون همه کاراتون فکر میکنید به نفعه دولته !
کوشم میگه باچه خشمی بهم نگاه میکنی چقدرالکی ناراحتم میکنی! متاسفم برات نمیدونم چیکار کردم که تو رو به این اوضاع انداخته
مراد میگه والده ام!
کوشم میگه باشه باشه اگه راحت میشی بگم رو سرتمام فرزندانم قسم میخورم کسی که پرنسس رو به اونا معرفی کرد من نیستم!
مراد میگه باشه چرا فرستادیش اسکودار چرا تصمیم منو هیچ فرض کردی؟!
کوشم میگه به عنوان والده سلطان وظیفه ام رو انجام دادم،قواعد قصر این است
مراد میگه از این به بعد قواعد عوض میشود و فاریا میماند
و شما کسی که اینکارو کرده پیدا میکنی و میکشیش وگرنه وبالش گردن شماست!
کوشم میگه فاریا عقل از سرت ورداشته دشمناتو فراموش کردی امروز به خونه ی استر حمله کردن…
فاریا روبه قصر میارن که عایشه میبینه و عصبی میشه که خدمتکارش میگه اشتباه کردیم سلطانم حقیقت به زودی مشخص مبشه که حاجی آقا میفمه که عایشه نقشه کشیده برای فاریا!
عاتیکه و فاریا پیش هم هستن:
فاریا میگه به شما منت دارم اگر شما نمیگفتیم الان اینجانبودم
عاتیکه میگه تو هم مقاومت کردی؟!چجوری مبارزه کردی به من هم یاد میدی؟
فاریا میگه با کمال میال،البته اگر زنده بمانم
عاتیکه میگه نترس سرورم هر کسی که اینکارو کرده پیدا میکنه و به حسابش میرسه!
عایشه میره پیش سینان پاشاه:
عایشه میگه چه شده مگر قرار نبود فاریا دیگر برنگردد
سینان پاشاه میگه ما میخواستیم ولی یکی به سرورمان خبر داده است
عایشه میگه وای خدای من!
سینان پاشاه میگه نگران نباشید سلطانم کوشم سلطان کمکتان میکند خودش این نقشه رو کشید مگه نه؟وای سلطانم کار کوشم سلطان نیست شما چیکار کردید؟!
عایشه میگه ففط کاری رو کردم که ازذهن همه میگذشت اوت یه قاتله جاسوسه تومگه ایناروبهم نگفتی
عایشه میگه اگر افشا شدی هرگز اسم منو نمیاری
سینان پاشاه میگه حاشا سلطانم شما هم منو نباید لو بدید سال ها ازتون حفاظت کردم اگه مجبور شدید اسم یک نفر دیگه رو جای من بدید!
سلاحدار کماندار وبقیه پاشا هارو به اتاقش دعوت میکنه و میگه:به خونه ی استر حمله کردن و منو والده ام را تهدید کردن محمد پاشا چطور این وضعیت شد؟
محمد پاشاه میگه من همه جایی که بودن رو تحقیق کردم
مراد میگه نتوانسته ای وظیف ات رو انجام بدی به هر کسی شک کردی میکشیش!
حاجی آقا میره پیش کوشم:
حاجی آقا میگه والده سلطانم ،پرنسس تو قصر مروادیه هست سلطانم
کوشم میگه همه فکر میکنن من این کارو کردم حتی پسرم
باید زودتر کسی که این کارو کرده پیدا کنم
حاجی اقا میگه من به یکی شک دارم سلطانم…
حاجی آقا میره دنبال عایشه سلطان:
حاجی آقا میگه والده سلطان شما رو میخواهن!
عایشه میگه خیر باشه این وقت شبعایشه پسرشو بیدار میکنه میگه میخوایم بریم پیش والده..
مراد میره پیش فاریا:
مراد:بهتری؟درد نداری؟ فاریا:زیر سایه شما بهترم
اون سنگ ستاره ام که من را از بدی ها حفظ میکرد دیگه نیست هنگام فرار کنده
مراد میگه دیگر در امانی کسی نمیتونه بهت دست بزنه
فاریا میگه از بچگی عادت داشتم همش زخمی بودم و مادرم از این کارها خوشش نمیومد
الان نمیدونم کجاست چیکار میکنه؟
مراد میگه کافیه جاشو بگی سریع افرادم رو میغرستم تا مسئله تموم بشه براش جا آماده کنن
فاریا میگه من اگه بالاسرش بودم خیلی….
مراد میگه هیچ وقت این فکرو نکن من بهت لشکر نمیدم
فاریا میگه چون سربازای شما از خاتون فرمان نمیگیرن
فاریا میگه باشه میگم ولی اگه بتونن زود برسن
عایشه به همراه پسرش احمد میره پیش کوشم که حاجی میگه شاهزاده پیش ما میمونه!عایشه وارد اتاق میشه:
عایشه میگه سلطانم با من کاری داشتید؟
کوشم میگه یک سوال میپرسم راستشو میگی؟تو فاریا رو تسلیم دشمنان کردی؟
عایشه میگه خیر سلطانم این موضوع چه ربطی به من داره؟
کوشم میگه خیلی زود معلوم میشه کی این کارو کرده پس الان به من بگو تا کمکت کنم
عایشه میگه من فقط به خاطر سرورمان…
کوشم محکم عایشه رو سیلی میزنه!
عایشه میگه سلطانم لطفا به سرورمان نگویید بفهمد منو زنده نمیگزارد به من رحم نمیکنید به فرزندانم رحم کنید به احمدم رحم کنید
که کوشم داد میزنه توی کی هستی حتی به ذهنمم نیومد کار تو باشه به چه جراعتی!!!
احمد میاد داخل ومامانشو میبینه داره گریه میکنه به پای کوشم اوفتاده میگه مامان؟ کوشم به احمد نگاه میکنه ودلش میسوزه
حاجی آقا میره پیش کوشم:
حاجی اقا میگه والده سلطانم رد یکی از عاصی ها روگرفتیم
کوشم میگه کی بود؟ حاجی آقا:بزرگ عاصی ها
عاتیکه میره پیش گوهران:
عاتیکه میگه برادرم با ساز پرنسس میرقصه هر چی میگه گوش میده گوهران چیکار میکنی!
گوهران میگه بدش به من عاتیکه دخالت نکن
آتیکه میگه اینا شفا نیستن جز خوابوندن کار دیگه ای نمیکنن
گوهران میگه زجر میکشم عاتیکه چجوری بدون اینکه هیچ اتفاقی نیفتاده به زندگیم ادامه بدم
عاتیکه میگه میتونی وقت بچگیام حیرونت بودم با ظرافتت همه رو جادو می کردی جوری که همه بنده هامون پشتت پروانه می شدن بچه بودی دوست داشتم شکل تو باشم خیلی خوشگل بودی
گوهران میگه حالا که شدی فقط سرنوشتت بهتر از من میشه
عاتیکه میگه گوهران این چه حرفیه انگار همه چی تموم شدی انشاالله دوباره ازدواج میکنی
گوهران :از من گذشته انشاالله تو خوشبخت بشی..
عایشه تو اتاق سلطان مراد هست که یک گردنبند میبینه و میگه جقدر خشکله…
گومرو آقا سردسته ی عاصی ها وارد خونش میشه که کوشم و پسرشو میبینه توی خونه و تعجب میکنه که پسر گومرو آقا میره که گومرو آقا میگه خواهش میکنم به پسرم کاری نداشته باشید سلطانم اون بی گناه است عفو میخوام
کوشم میگه خبری از عفو نیست! تویه آشغال پستی که به خاندان عثمانی خیانت کردی بی شک به سزای اعمالت میرسی واما پسرت اگه میخوای زنده بمونه باید جای بقیه خائن هارو به من بگی!
گومرو آقا هیچ حدفی نمیزنه که کوشم دستور قتلشو میده همونجا تو خونش کمانکش میکشتش و کوشم میگه خرج مخارج اون پسر معصوم رو از خزانه شخصیه من بدید…
سینان پیش بایزیده که بایزید میگه بردارم تصمیمش رو گرفته باهمه دشمانش مقابله میکنه همین دیروز یه راهب رو از برج پرت کرد پایین!
سینان میگه راهبب!!اون غافل حرفی هم زد؟!
همون لحظه یکی از نگهبانا میاد میگه پادشاهمون شمارو خواستن
سلطان مراد داره کشتی میگیره که سینان پاشا میاد :
مراد میگه میون یه مشت خائن گیر کردیم پاشا معلوم نیست کی دوسته کی دشمن لاکن تواز اونانیستی مگه نه؟!
سینان میگه شکی به من نداشته باشید سرورم
مراد میگه البته که ندارم تو نقطه اعتمادمنی حتی مخفی ترین اوراق هم از دست تو رد میشه ذاتا برای همین صدات کردم!یه فرمان مینویسی سریع و مخفیانه میری بوسنی پیش اباذر پاشا درمورد پرنسس فاریا!
کوشم میاد پیش فاریا میگه
کوشم میگه بلا به درو چیزایی که به سرت اومد همه رو ناراحت کرد زیرا جونت امانت ماست
فاریا میگه امیدوارم هرکسی کرده زودتر پیدا بشه وبه سزای اعمالش میرسه
کوشم میگه خیلی دشمن پیدا کردی دشمنای قوی فاتل کاردینال بودنم جزای خودش رو داره!
فاریا میگه من راضیم سلطانم
کوشم میگه تصمیم گرفتم برای امنیتت یه مدت اینجا بمونی بعدش صحیح و سالم برمیگردی کشورت توهم تنها آرزوت اینه مگه نه؟
فاریا میگه بله تنها آرزوم اینه!

 

قسمت یازدهم ۱۱ و دوازدهم ۱۲ سریال ماه پیکر ۲ قسمت ۱۱۵ و ۱۱۶ ماه پیکر :

خاتون میخواد سلیمو به باغ ببره:
گوهران میگه مواظب باش الیف هوا سرده شیرم سرما نخوره
الیف میگه اطاعت میشه سلطانم ولی عاتکیه سلطان اسرار داشتن بیاین
سلیم میگه توهم بیا مامان من تنهایی میترسم
گوهران میگه چه ترسی پسرم ؟
سلیم میگه من میخواهم به قصر بروم
گوهران میگه سلیمم،پاره ی تنم زینهار اینجا میمانیم اینجا هم خانه و آشیانه ی ما هست اینجا کسی به تواسیب نمیرسونه منم باهات به باغ میام …
کوشم میره که تو راه به یک خاتون بر میخوره که کادودستشه…کوشم:این چیه؟
خاتون میگه سرورمان برای پرنسس فرستادن
کوشم میگه تا حالا ندیده و نشنیده بودم که برای طه خاتون کادو بفرسته
خاتون میگه میوه ممنوعه شیرینه…سلطانم
مراد میره پیشه سلاحدار:
مراد میگه حال شاهزادم چطوره؟
سلاحدار میگه حالشون خوب نیست به زور به کلاس رفت
سلطان
مراد میره کلاس احمد:
احمد میگه بابا من از اینجا بدم میاد منو ببر
مراد میگه احمد باید درست را بخوانی
احمد میگه سلاحدار یاد گرفتنم این معلم همش میخواد یک چیزی رو هی تکرار کنم
مراد میگه بریم ناهار بخوریم؟
احمد میگه آخ جون مامانم بیاد؟دیشب خیلی گریه کرد
مراد میگه چرا؟والده سلطانم کتکش زد و گفت چگونه میتونی!
عایشه و عاتیکه و بقیه توی باغن:
عاتیکه میگه عایشه چرا احمد رو نیاوردی با سلیم بازی میکرد
عایشه میگه کلاس داشت سلطانم تموم بشه نارین میاردش
عاتیکه میگه گفتم بیاین هوا بخوریم و صحبت کنیم اما دهن هردوتونو با چاقو وا نمیشه
گوران میگه من به اسرار شما امدم
همون لحظه فاریا میاد:
که عایشه گردن بندی که تو اتاق مراد دیده بودو توی گردن فاریا میبینه و عصبی میشه!
عاتیه میگه خوش اومدی پرنسس با خواهرم گوران اشنا شو
فاریا میگه خوشبختم …عاتیکه میگه از کی درس ها رو شروع کنیم
فاریا میگه هر وقت مایل باشید
گوران میگه چه درسی؟
عاتیکه میگه فاریا در شمشیر مهارت داره گفتن به من هم یاد بده
گوران میگه این چیه والده ام از این کارا خوشش نمیاد
عایشه میگه یه خاتون چیکاربه شمشیرو و مبارزه داره،!البته اگر برای اعمال مخفیانه خصوصا تربیت نشده باشه
فاریا میگه این که اومدم اینجا یک راز نیست همه میدونن اعمال مخفیانه ندارم
همون لحظه سلاحدار میادش میگه ببخشید سلطانم سرورمان عایشه سلطان را میخواهن ببینند!
همون لحظه عایشه میره که گوران میگه سلیم پسرم کجاست و سلیم غیبش زده همه داد میزنن دنبال سلیم میگردن…
گوران میگه سلاحدار سلیم رو پیدا کن!
عایشه میاد پیش مراد:
مراد میگه میدونم خبرفاریا رو تو گزارش دادی!
عایشه میگه سرورم من اینکارو نکردم همش دروغه!
مراد میگه پسرتم دروغ میگه!؟کی بهت تهمت بزنه!،
عایشه به پای مراد میوفته و میگه مرا ببخشید خواهش میکنم من به خاطر شما این کارو کردم فاریا قاتله
مراد میگه همینجا جانت را میگیرم خائن اصلی کسیه که اراده ی منو زیرپاش بزاره
همون لحظه کوشم میاد به اتاق مراد:
کوشم میگه اینجا چه خبره؟
مراد میگه به شما گفتم قاتل رو پیدا کنید ولی شما مخفی کردین
کوشم میگه لاله زار ،سلطان عایشه رو تا اتاقش همراهی کن
مراد میگه اتاقش نه تموم شد به قصر قدیمی میره مراد به تهدید به عایشه میگه دعا کن بچهات هستن وگرنه همینجا جونت رو میگرفتم!
سلیم میره به اسطبل اسب پیش یکی از اسبا که اسبا مدام لگد میزنه…که همون لحظه سلاحدار میاد و سلیم رو نجات میده!که گورانم پشت سرش میرسه و سلیمو بغل میکنه …
سلاحدار وگوران با هم صحبت میکنن:
گوران میگه پاشا من رو هم مثل بقیه گول زد ناراحتم کرد شما هم همینطور من در حق شما نا حقی کردم در حالی که شما هیچ تقصیری نداشتید خواستم حرصشو سریکی دربیارم اون شما شدید
سلاحدار میگه درسته ناراحت شدم ولی واسه خودم نه واسه شما این هاحقتون نبود
همون لحظه عاتیکه میاد:
عاتیکه میگه گوران؟اینجا چه میکنی؟سلیم کجاست؟
گوران میگه سلیم پیدا شد فرستادمش به قصر به کمک سلاحدار پیدا شد و من داشتم تشکر میکردم
گوران میره که عاتیکه به سلاحدار میگه سلاحدار گوران چه صحبتی کرد ؟چیز بدی که نگفت تورو مقصر این اتفاقات میدونه؟
سلاحدار میگه خیر سلطانم فقط تشکر کردش
عاتیکه میگه عالیه شکست عشقی آدمو بد میسوزونه خدا نصیب دشمناشم نکنه!
عایشه رو دارن میبرن که توی حرم فاریا رو میبینه و حمله میکنه بهش:
عایشه میگه تو از کجا در اومدی؟به خاطر تو اخراج شدم به خاطر اینکه قاتل رو به خائن ها تحویل دادم اخراج شدم خودم با دستام خفت میکنم!
مراد توی تراس عصبانیه که کوشم نزدیک مراد میشه:
کوشم میگه پسرم با عایشه کاری نداشته باش ببخشش اون مادر فرزاندانته
مراد میگه هرگز نمیبخشم!
کوشم میگه فاریا که سالمه این موضوع رو تموم کن اگه عایشه نباشه نوه هایم بی مادر میشن یک موضوع مهم تر هم هست کسانی که به خونه ی استر حمله کردن پیدا کردم
مراد میگه کجان؟چطور فهمیدین؟
کوشم میگه فکر میکنی من چجوری این همه سال دولت را اداره کردم…
عایشه میره پیش سلاحدار:
سلاحدار میگه سلطانم
عایشه میگه سرورم من را به خاطر اون قاتل به قصر قدیمی بردن سلاحدار باید کمکم کنی!
سلاحدار میگه سلطانم همه کار میکنم لاکن سرورمان گوش نمیدهند اشتباهاتتون بزرگه
عایشه میگه سلاحدار کمکم کن الان بهت نیاز دارم الان نمیتونی بهم پشت کنی!
سلاحدار میگه باید بگید چیکار کردید تا کمکتان کنم چطور به اون خائن ها دست پیدا کردید؟!
عایشه میگه ثروت آقا که تو تبر زنی هست با الچی خان کمک خواستم دیگه نمیدونم بعدش به کی گفتن!
سینان میاد پیش خائنین و میگه به جنان اطلاعاتی دست پیدا کردم که انتقام راهب لورنزو رو میگیریم جای مادر مرنسس فاریا رو پیدا کردم…
سلاحدار میره پیشه مراد:
سلاحدار میخواد درباره عایشه حرف بزنه که مراد میگه اون بحث تموم شد تو خودتو آماده کن والدم جای سپاهی هارو پیدا کرد میریم سراغشون!
دوتا از سردسته های سپاهیا میان بیرون از کلبه که دستشویی کنن که از دور سلطان مراد رو میبینن ومخفی میشن و مراد با سلاحدار و بقیه به داخل کلبه میره و همه سپاهی هارو میکشه…
کوشم میاد پیش عایشه که عایشه میگه سلطانم اگه من به قصر قدیمی برم خودمو میکشم ترجیح میدم بدون مراد و فرزندانم زنده نمونم که کوشم دلش میسوزه و میگه باشه باشه سرورمون راضی شد اینجا بمونی!لاکن تو رو نبخشیده از این به بعد نمیخواد ببینتت…
سلاحدار میاد پیش استر خاتون رئیس خزانه ی کوشم که استر میگه چی شده سلاحدار که سلاحدار میگه طلاهایی که بوستانجی بهتون حمله کردن و ازتون بردن رو آوردم!
سلاحدار میگه خیلی به کوسم سلطانمون نزدیکی بهت اعتماد میکنه!
استر میگه درسته مگه مارو کی بهتر ازهمدیگه میتونه درک کنه؟!
استر نوشیدنی میریزه و نزدیک سلاحدار میشه و میگه تنهایی خیلی سخته مخصوصا برای یه زن باید سخت باشه البته برای تو که اوضاع روبه راهه نامت زبان زد شده انگار از هرگلی بهره بردی!
سلاحدار نوشیدنیو سر میکشه و لبشو میار نزدیک لب استر و میره سمت گوشش و بهس میگه فقط از گل های خوش بو و میزاره میره!
فاریا میاد پیش مراد و میگه اومدم بابت این گردنبند تشکر کنم و بخاطر اتفاقات متاسفم میدونم حضورم اینجا همه رو معذب کرده شایدم بهترین کار رفتنه
مراد میگه اینجا کسی که باید خجالت بکشه تو نیستی تقصیری نداری
فاریا میگه جونم دست امانته اما…
همون لحظه مراد فاریا رو بوس میکنه ومیگه نمیتونی جایی بری فاریا همینجا نزدیکم میمونی بدونم درامانی!
فاریا میگه چقدر نزدیکت؟!
مراد میگه تاجایی که اجازه بدم!
فاریا میگه چه خوبه که به هر حال اخلاقی مثل اجازه گرفتن ندارم!
فاریا از اتاق مراد میاد بیرون که کوشم میبینتش…کوشم وارد اتاق مراد میشه:
کوشم میگه نگرانت شدم شیرم خائن ها به جزاشون رسیدن دیگه؟!
مراد میگه به لطف شما والدم فقط یه چیزی هست که کنجکاوم میکنه نگفتین اونایی که به خونه ی استرخاتون حمله کردن چه تهدیدی کردن
کوشم میگه غافل ها میخواستم تورو از تخت بیارن پایین بعدشم مثل برادرت عثمان …دور ازجون زور هیچکی به اینکار نمیرسه بهت قول میدم تازمانی که من زنده ام تاج تخت مال توئه
مراد میگه تاج تخت ذاتا مال منه والده ام چه باشین چه نباشین!
فاریا و عاتیکه باهم تمرین شمشیر میکنن…
مراد توی اسب دوانیه قصر که سینان پاشا میادش و نامه ای به مراد میده و میگه از طرف پرنسس ایشفانه مراد نامه رو باز میکنه که توش نوشته:جناب سلطان مراد متاسفانه فهمیدیم که برادرزادم پرنسس فاریا از کشور فرار کرده و به شما پناه آورده اون فقط یه هدف داره بدست آوردن تاج تختم چطور میتونید ازکسی که حتی برای رسیدن به هدفش عموشو کشت حفاظت کنید! ماسال هاست طبق قراردادمون با دولت عثمانی فقط در امور خارجی مرتبطیم ولی چون فاریا بتلن مسئله ی داخلیه نیازی به توضیع دادن برای بقیه نیست برای همین با احترام عرض میکنم برادرزادم فاریا رو به کشور برگردونید
مراد برای ایشفانه نامه مینویسه:ای ایشفان بی ناموس وقتی صاحب تاج و تخت و کشوری که داری من هستم با جه جرعتی همچین حرفی میزنی عزلت میکنم دیگه پرنسس بودنت تموم شد شاید اگه از امرم پیروی نکنی طلب بخشش نکنی با دشمانم همکاری کنی شمشیر بیرون نیاد نه سنگ رو سنگ میمونه نه سر رو بدن وبدون تو رو نه پاپا میتونی نجات بده نه اون متحدهایی که پشتشون قایم شدی
ایشفان نامه رو میخونم و پرتش میکنه که همون لحظه مادر فاریا رو براش میارن که میگه ملکه کاترین همیشه برای برادرزادم زیاد بودی و دستشو میکشه به صورت کاترین که ملکه کاترین توف میکنه روش که ایشفان محکم کشیدش میزنه…
ایشفان نامه ای دیگه به مراد مینویسه:سلطان مراد اولا این رو براتون روشن کنم من پرنسس نیستم من شاه مجارستانم به کمک خداوند کشورم رو از دستای وحشیه شما نجات میدم کشورم معروف و قدرتمند خواهد شد ترجیح میدم بمیرم تا اینکه جلو یه بچه که تادیروز زیر دامن مامانش بود زانو بزنم!وطلب بخشش کنم!
مراد با عصبانیت میاد به دیوان و داد میزنه سرعا آمادگی های خودتون رو انجام بدید به سفر می ریم خودم شخصا کله ی اون خائن رو میگیرم!
فاریا توی باغچس پیشه خاتونا و دارن پارچه میبینن که پارچه فروشه فاریا رو میکشه کنار و گردنبند مامانش رو بهش میده که فاریا خنجر میزاره گردن پارچه فروش و میگه تو اینو از کجا آوردی!؟
پارچه فروش میگه مادرت در دست ایشفانه و جونش دردستای شماست!
همون لحظه نامه ای میده به فاریا و میگه میخوای مادرت نمیره باید اینو انجام بدی!
کوشم به خانه ی استر میره که کمانکشم باهاشه کمانکش دردم در میمونه که کوشم وارد خان میشه تمام وزرا اونجا هستن که میگن پادشاهمون تصمیم به سفر گرفته اون ایشفان معلون توهین زیای کرده!
کوشم میگه ایشفان خیلی وقته که لایقه مرگه اما نگرانیه من حضور شخصیه پادشاهمونه باید پسرم رو از سفر منصرف کنید!
پاشا میگه سلطانم اما چطور قانعش کنیم؟!
کوشم میگه پس شما برای چی اینجایین پاشاها قانعش کنید! زیرا این روزا من هرچی میگم برعکس عمل میکنه
کمانکش بیرون خونه استر داره قدم میزنه که اسب های سلطنتیه پاشاهارو میبینه و متوجه میشه
فاریا با نونو به اتاقش برمیگرده و گردنبند مادرش توی دستشه و گریه میکنه که نونو میگه خواسته هاشون رو انجام میدین که فاریا میگه نمیتونم سلطان مراد ازم حمایت کرد مخافظتم کرد بعداز این همه لطفش چطور اینکارو کنم
نونو میگه شمارو به چیزی مجبور نمیکنم اما تنها راه نجات مادرتون همینه!
که فاریا نگاهش به بسته ی مشکیه توی اتاقش میوفته
کوشم از خانه استر بیرون میاد و سوار کالسکه میشه که کمانکش رو توی کالسکه میبینه:
کوشم میگه این چه جرعتیه اینجا چیکار میکنی؟!
کمانکش میگه ببخشید نخواستم حرفایی که میخوامم بزنم رو کسی بشنوه میدونم اون تو با پاشا ها حرف میزدید
کوشم میگه باید برات گزارش بدم!؟چیکار میخوای بکنی من به پسرم شکایت میکنی
کمانکش میگه شماچیکار میکنین سلطانم؟!اونجوری ادامه میدین؟! وقتی شما پسرتون رو به عنوان پادشاه قبول ندارید بقیه چطور داشته باشن
کوشم میگه داری بهم کمک فکری میدی همین الان پیاده شو!
فاریا لباسهای مشکی میپوشه و صورتشم میپوشونه
کوشم به اتاق قاسم میاد که قاسم میگم والدم امروز از داداشم حرفی شنیدم که تعجب کردم شما چطور اجازه دادین!؟
کوشم میگه آها سفرو میگی اون مساله
قاسم میگه نه والدم اون نه گلبهار سلطان رو میگم به زودی قراره بیاد قصر
فاریا از بالا طناب مینزاده و خودشو میکشه بالا وارد اتاق مراد میشه و یه خوک میزاره رو تخت خواب مراد
مراد داره به اتاقش میره که کوشم داد میزنه مراد صب کند:
کوشم میگه درسته که گابهار سلطان به قصر برمیگرده؟
مراد میگه برنمیگرده والدم فقط چند وقت مهمون میشه آخه مریضه
کوشم میگه انگار یادت رفت تو گذشته چه کارایی کرد! اون خاتون خواست تورو از تاج تخت پایین بیاره
مراد میگه همچین دلیلی وجود نداشت والده ام شما این تصمیم رو گفتین ومنم با توجه به کم سن بودنم تصدیقش کردم چیکار میکنی منو هیچ میشماری میخوای بری سفر گلبهار میاد حتی نظرم رو هم نمیپرسی
کوشم میگه به من اصلا اعتماد نداری مگه نه؟
مراد میگه حرمتم به شما باقیه والدم لاکن دیگه سایتون رو از روم بکشید کنار
کوشم میگه اگه بکشم چی میشه همه چی گل گلستان میشه ببین اگه من نباشم توهم نیستی
مراد میگه دقیقا به همین خاطر باید بکشین کنار والدم بخاطر این بالا سربودنتون خودتون رو بالتر از همه چی حتی من میدونید اما اینطور نیست سالهات قدرتتون رو از من میگیرید
فاریا کله خوک رو که میزاره داره فرار میکنه که میبینه طنابی که ازازش بالا اومده اوفتاده همون لحظه کوشم و مراد وارد اتاق میشن فاریاپشت دیوار قایم میشه

 

قسمت سیزدهم ۱۳ سریال ماه پیکر ۲ قسمت ۱۱۷ ماه پیکر :

مراد توی اتاقه که میگه سریعا به سلاحدار بگو بیاد اتاقم سلاحدار میگه عالی حضرت
مراد میگه تو که بالی خانمی نزدیک تر ازهمه به منی من چشم بسته به تواعتمادمیکنم
سلاحدار میگه ببخشید سرورم
مراد میگه این سر خوک تو اتاق من چیکار میکنه؟!کی این رو میزاره و چطور اجازه ی همیچن کاری رو میدی؟
سلاحدار میگه هر کسی که این کارو کرده سریعا میارمش
کوشم میگه خوب میشه اگه بیاری چون نیاری سر همه میره
مراد میره توی تراس که میبینه یه نفر داره فرار میکنه داد میزنه اونجاست !اونجاست بگیریدش
فاریا فرار میکنه ولی پاش به جایی گیر میکنه به فاریا تیر میزنن ولی فرار میکنه مراد از اینکه بلایی سر فاریا نیاد سریع میره پیشش
فاریا به قصر میاد با سرعت لباساشو عوض میکنه میشینه رو تخت که همون لحظه مراد میاد داخل
مراد میگه چیزی که نشد؟
فاریا میگه من با صدای اسلحه بیدار شدم چیزی شده؟
مراد میگه نترس فاریا!
فاریا میگه من نترسیدم ترسیدم که اتفاقی براتون نیفته
مراد میگه بگیر بخواب فاریا
مراد دستشو میزاره دو زخم فاریا که فاریا به زور خودشو کنترل میکنه تا لو نره
مراد میره ولی توی راه شک میکنه دوباره به اتاق پرنسس میره و لباس فاریا رو پاره میکنه و زخمو میبینه و داد میزنه تو اون یارو بودی تو خیانت کردی مراد فاریا رو محکم سیلی میزنه!
نونو میگه سرورم تقصیر او نیست به خاطر مادرش این کارو کرد تهدیدش کردن
مراد میگه وقتی همه برعکسش میگفتن من باورت کردم بهت اعتماد کردم اما تو خیانت کردی بندازینش زندان
مراد میره پیش کوشم:
کوشم میگه چه شد شیرم خاِئن رو پیدا کردین؟
مراد میگه فاریا،فاریا از پشت بهم خنجر زد
سلاحدار فاریا رو میبره زندان:
سلاحدار میگه تا وقتی که حکم صادر بشه اینجا میمونی
فاریا میگه تورو خدا منو ببر پیش مراد
سلاحدار میگه خفه شو دیگه صورت سلطان مراد هم نمیتونی ببینی
فاریا میگه جلوت یک پرنسس ایستاده من پرنسسم
سلاحدار میگه دوران پرنسس بودنت تموم شد
مراد تا صبح نمیخوابه و توی تراس فکر میکنه فاریا تا صبح توی زندانه صبح میشه فاریا رو میارن که سلاحدار ازش بازجویی کنه که سلطان مراد یواشکی از بالا به حرفاشون گوش میده:
فاریا میگه سلاحدامن فکر کردم میارنم پیش سلطان مراد من میخوام به حضور ایشان بروم
سلاحدار میگه زنهار سرورمان نمیخواهند شماروببینند هممونو گول زدی وجاسوس بودی
فاریا میگه من جاسوس نیستم و به سلطان مرادخیانت نکردم
سلاحدار میگه پس اتفاقات دیشب را چگونه میخوای توجیح کنی
فاریا میگه میگم به شرطی که سیر تا پیازشو بری به سلطان مراد بگی من رو تهدید کردن یه خاتون دست فروش گفت اگه این کارو نکنی مادرت رو میکشم
سلاحدار میگه شاید دروغ بوده!
فاریا میگه خیر یک گیر سربهم داد مادرم همیشه اون پیشش بود من فقط جای مادرم رو به سلطان مراد گفته بودم تعجب میکنم از کجا فهمیدن وقتی گیر رو دیدم مطمئن شدم مادرم پیششونه
همون لحظه مراد یاد سینان پاشامیوفته که جای مادر فاریا رو بهش گفته بود
سلاحدار میگه اگر جون سلطان مراد رو میخواستن انجام میدادی؟
فاریا میگه خیر من حاضرم بمیرم ولی سلطان مراد نمیره
سلاحدار میگه چطور تونستی سلطان مراد ازت محافظت کرد تو خیانت کردی
فاریا میگه من را اعدام میکنن میخوام برای اخرین بارسرورمان را ببینم
سلاحدار میگه به من بگو من بهشون انتقال میدم
فاریا میگه نمیشه باید خودم بگم
سلاحدار میگه آقایون ببریدش!
فاریا میره که سلاحدار به مراد میگه:
سرورم ممکنه راست بگه مادام نیز همینو گفت ولی من تحققق میکنم و دست فروشه رو پیدا میکنم
مراد میگه عالیه، سینان پاشاه رو بفرست اتاق سلطنتی!
سلاحدار:اطاعت میشه
کوشم ،عاتیکه ، گوران و عایشه پیش هم هستند؛
عایشه میگه والده ام دیدیی گفتم اون خاتون خائنه به حرفم گوش نکردید حتی متهم هم شدم
گوران میگه انشاالله سرورمان مانند دیگر خائن ها سرش را بگیرد
کوشم میگه این قضیه عفو نداره دیشب سخت از پسرم نجاتش دادن الان هم داره پرس و جو میشه بعدشم اعدام میشه
عاتیکه میگه خیلی تعجب اوره اصلا بهش نمیخورد قاتل باشد شاید بی گناهه
عایشه میگه چی چی بی گناه سلطانم !علنا به سرورمان خیانت کرده سرورمان همونجا جانش را میگیره
عاتیکه میگه مگه تو خیانت نکردی عایشه ولی الان بینمون نشستی!
کوشم میگه عاتیکه تو اون رو با مادر شاهزاده ها یکی میکنی شما نمیخواد دخالت کنید شیرم هر چی لازم باشه انجام میده
سینان میاد پیش خیانت کارا ومیگه فاریا کاری که گفتیم رو انجام داد
حاجی آقا میره پیش سلاحدار:حاجی آقا میگه چی شده؟!
سلاحدار میگه اسم دستفروشه پگا بوده!
حاجی اقا میگه پگا چند ساله تو قصر رفت وامد داره شاید پرنسس دروغ میگه!
سلاحدار میگه جاشو میدونی؟!
حاجی آقا میگه خیر نمیدونم ولی استر میدونه برم بپرسم!؟
سلاحدار میگه لزومی نداره خودم میرم
کمانکش میره پیش سینان:
کمانکش میگه سینان پاشاه سرورمان شما رو خواسته
سینان میگه وایسا برم دفترمو بیارم
کوشم میادپیش مراد و میگه چرا حکم اعدام رو نمیدی میخوای چیکار کنی که مراد میگه باید فک کنم قضیش مشکوکه که کوشم میگه خاتون به اینکه کارخودشه اعتراف کرده اونوقت توهنوز که مرادمیگه تصمیم پاداشهتون اینه که کوشم میگه وقتی داری حکم رو میدی اینم فراموش نکن که یه پادشاه هیچ وقت اسیر احساساتش نمیشه!

 

قسمت چهاردهم ۱۴ سریال ماه پیکر ۲ قسمت ۱۱۸ ماه پیکر :

کوشم از اتاق مراد میاد بیرون که توی حرم حاجی رو میبینه:
کوشم میگه چه حکمیه که پسرم جلوی منم فکر میکنه
سببش خاتونه عقل از سرش برداشته اگر ببخشدش تعجب نمیکنم
حاجی آقا میگه سلطانم سلاحدار من رو صدا کرد راجب دست فروشه ازم سوال کرد منم گفتم بره منم به استر خاتون خبر دادم…
سینان پاشا میاد پیش مراد:
مراد میگه یادت می اید بهت نامه دادم درباره ی والده ی پرنسس
سینان پاشاه میگه خیلی وقت پیش به دستش رسیده لابد هنوز نیومده یا در راهه من مثل همیشه به امن ترین شکل فرستادم
مراد میگه پس چجوری والده کاترین به دست ایشفان پست فترت افتاده؟
سینان میگه نمیدانم سرورم شاید در راه دست یاقوت افتاده
مراد میگه یاقوت لو دادع….. پس بین ما خائن هست
سینان میگه همچین چیزی ممکن نیست سرورم من به شما وفادار هستم اگر فکر میکنید من کردم گردن من را بزنید
الانور خاتون میاد اتاق شاهزاد قاسم:
قاسم میگه اسمت چیست خاتون؟
الانور میگه الانور شاهزاده ام
قاسم میگه چه اسم زیبایی مانند چهره ات!
کوشم میاد پیش قاسم:
کوشم میگه جدیدا زیاد رفت وامد میکنی
قاسم میگه به خاطر گلبهار سلطان قرار بود بیاد
کوشم میگه فراموش کردم تو این دردسر گلبهار رو کم داشتیم
قاسم میگه والده ام سرورمان بهار میخوااهد به سفر برود اگر در نبودشان اتفاقی بیفتد همه اسم بایزید رو صدا میکنن
کوشم میگه برو اتاقت و زنهار دیگر از این مساعل صحبت نکن
بایزید و ابراهیم دارن قدم میزنن که گوران میاد پیششون و به بازید میگه شنبدم مادرت داره میاد که بایزید میگه مشکلی هست که گوران میگه ببین بایزید احساساتت رو درک میکنم هرچی باشه سال هاست که حسرت مادرتو داری ولی وقتی به خیانتی که سالها پیش انجام داده فکر میکنم، شک میکنم که بایزید عصبی میشه و میگه گوران تو نمیتونی تصمیم بگیری کی خائنه و کی نیست تا همین دیروز شوهرت خائن بود…
گلبهار سلطان توی راه می ایسته به اقامتگاه میره برای استراحت…
عاتیکه میاد به زندان پیش فاریا:
عاتیکه میگه من به تو اعتماد کرده بودم لاکن خیانت کردی مانند برادرم از تو حفاظت کردم کاری کردی که حتی کسانی که نمیخواستن اینجا باشی حق دار بشن
فاریا میگه من به سرورمان خیانت نکردم انسان بعضی اوقات به خاطر عزیزانش حتی مرگ رو هم انتخاب میکنه
عاتیکه میگه حتی سرورمان را هم دوست نداشتی من فکر کردم دوستش داری
فاریا میگه کاش دوستش نداشتم شاید کمتر زجر میکشیدم اما الان آتیشی که به جونم اوفتاده از مرگم بد تره!
سلاحدار میره پیش استر خاتون:
استر میگه بالیخانم
سلاحدار میگه ببخشید استر خاتون مزاحمتون شدم لاکن موضوع مهمیه!دنبال یه خاتون به اسم پگا هستم دستفروشی که به قصر میاد حاجی آقا گفت شما میدونیدجاسوسه
استر میگه اسحاق اقا برو پرس و جو کن این خاتون کیه کجا زندگی میکنه!
سلاحدار میگه خبری شد به من بگید
استر میگه حتما ولی تا اینجا اومدین بیاین ازتون پذیرایی کنم!از اون شب به بعد خوابم نمیبره میترسم عاصی ها به خانه ام حمله کنن
سلاحدار میگه کوشم سلطانمان تدبیری میدهند
استر میگه اره ولی من کسی رو مثل شما میخوام که قوی و قدرتمند باشه
سلاحدار میگه استر خیلی خوشگلی مطمئنم کسی شجاع پیدا میکنی!
استر میگه کسی بهتر از تو سلاحدار!
سلاحدار و استر هم دیگه رو میبوسن و شبو باهم میگذرونن…
عاتیکه برمیگرده قصر:
گوران میگه عاتیکه کجا بودی؟ عاتیکه میگه هیچ
گوران میگه صبح هم پیش سلاحدار دیدمت!
عاتیکه میگه در مورد فاریا صحبت میکردیم کنجکاو عاقبتش شدم
گوران میگه عاقبت پرنسس به تو چه ربطی داره؟ والده نگفت خودت رو قاطی این مسائل نکن یک بار گوش به حرف بده
عاتیکه میگه یک بار تو گوش نده از وقتی عزاداریت تموم شده شدی عین والده ام
خدمتکار گلبهار شبو بایکی از مسرای هتل میگذرونه که وقتی برمیگرده به اتاق گلبهار بهش میگه من تو رو اینجا واسه خوش گذرونی نیاوردم آوردم واسه جنگ و کله دختره رو میزنه تو آتیش و میکشه…
عاتیکه میره پیش سلاحدار که سلاحدار نیست و عاتیکه با مراد روبه رو میشه:
مراد میگه عاتیکه؟ اینجا چه میکنی!؟
عاتیکه میگه میخواستم با شما صحبت کنم راجب فاریا هستش رفتم پیشش به نیتم رفتم ازش حساب پس بگیرم چیزهایی گفت که من باورکردم مجبور شده بود این کارو بکنه عشق هم نداره؟من میدونستم ذاتا ولی این بار در چشمانش دیدم در چشمان شما هم میبینم نمیگم ببخشیدش چون خیانت بزرگی انجام داده
مراد میگه سریعا برگرد و به موضوعاتی که به تو ربطی نداره دخالت نکن
استر و سلاحدار پیش همن که مرده از پگاه خاتون خبر میاره
خدمتکار میگه خانوم جای پایگا خاتون رو پیدا کردیم
گلبهار به قصر میرسه در حیاط بایزید میبینتش:
گلبهار میگه بایزیدم شاهزاده ام باورم نمیشه این تویی چقدر بزرگ شدی
بایزید میگه بله والده ام منم! وقتی مریض شدید خیلی ناراحت نشدم نگران شدم
گلبهار میگه تو رو یبار باچشم دنیا دیدم بمیرمم غم نمیخورم!
سلاحدار و کامنکش میان پیش مراد:
مراد میگه چه شد دستفروشه رو پیدا کردین؟
سلاحدار میگه پیدا کردیم اما اون خائن ها سریع کشتنش
مراد میگه خبری هم از مادر فاریا نشد دست ایشفان ها افتاده از این به بعد میخواهم حکم هایم را فقط شما دو تا بدونید
فاریا دستش عفونت میکنه و حالش کم کم داره بد میشه!
بایزید و گلبهار به اقامتگاه جدید گلبهار میرن:
گلبهار موی بایزید رو که توی پارچه قایم کرده بود نسون بایزید میده و میگه هر روز با بوی تو بیدار میشدم تو رو را تصور میکردم اما تصورم فرق میکرد تو مثل شیر شدی
بایزید میگه گذشته ها تموم شدن الان دیگه با همیم
لاله زار میاد دنبال گلبهار:
لاله زار میگه سلطانم کوشم سلطان شما رو قبول کردن
گلبهار میره پیشه کوشم:
کوشم میگه خوش اومدی؟شنیدم مریضی ولی حالت خوبه
سلامتیت از همه چی مهم تره
گلبهار میگه ممنونم سلطانم شنیدم نائب السلطنت دیگه نیستید خوبه چند سال خدمت کردین دیگه اخر های عمرتون راحت باشین
کوشم میگه اگه حرفات رو باور داری یعنی هنوز منو تصلا نشناختی من هیچ وقت هیچ نیازی به مقام نداشتم من موقعی که یک خاتون بودم نیز حکومت رو اداره میکردم و فراموش نکن در کنارت والده سلطان نشسته!حاجی اقا همراهیش کن تا اتاق کمی استراحت کنه…

 

قسمت پانزدهم ۱۵ سریال ماه پیکر ۲ قسمت ۱۱۹ ماه پیکر :

سلطان مراد میره پیش گوران و عایشه:
مراد میگه احمدم چطوری؟
احمد میگه خوبم لکن سلیم به دست من میزند
سلیم میگه اون هم میزنه
مراد میگه در تمرین این اتفاقات هست از یک دیگر شکایت نکنید مراد میگه گوران چطوری؟
گوران میگه دعا گوی سلامتیتون هستم
عایشه میگه سرورم اتفاقات بدی افتاد همه کم کم روی اون پرنسس رو میبینن قصد جون شما رو داشت
مراد سکوت میکنه و به سلیم احمد داره شمشیرزنی یاد میده که عایشه میاد نزدیکش میگه سرورم من بدون شما نمیتونم تحمل کنم دارم زجر میکشم من به خاطر شما همه کار میکنم
مراد میگه اقایان شاهزاده ها را به حرم ببرید هوا سرده!مراد میره که عایشه ناراحته که گوران میگه نگران نباش عایشه صبور باش دعا کن که اینجایی!
کوشم به خونه ی خیریش میاد:
خلیل پاشاه میگه سلطانم خوش اومدین مهمونتون منتظرتونه
کمانکش میگه خلیل پاشاه به یهحی خان سلام برسون!
کوشم میگه مسئله مخفیانه نیست میخوای بیا
کوشم توی راهش محمد همون بچه ی کوچیک که باباش خائن رو میبینه:
محمد میگه والده سلطانم کوشم:محمد چه حالت خوبه
محمد میگه زیر سایه شما پدرم کی میاد؟ کمانکش:تو به فکر درسات باش محمد
کوشم داره به طبقه بالا خونه خیره میره که سرش گیج میره کمانکش میگیرتش!
کمانکش میگه سلطانم حالتون خوبه سریع پزشک خبر کنید!
کوشم میگه لزومی نداره …. بریم
مراد تصادفی به گلبهار میخوره:
گلبهار میگه سرورم چه تصادفی؟ میخواستم ببینمتون و ازتون تشکر کنم
مرا میگه :خوش اومدی گلبهار به پزشکا گفتم شخصا بهت رسیدگی بشه
گلبهار میگه لطف کردید من رو به قصرتون پزیرفتین!
یکی از افراد خائن از دوستای بابای محمد همون پسر کوچلو که کوشم باباشو کشت میاد پیش محمد و بهش کوشم قاتل بابته و توباید کمکمون کنی تا بکشیمش …محمد کلی گریه میکنه…
کوشم میره پیشه یهحی آقا تا بتونه به سرورمان بگه نره به سفر ولی قبول نمیکنه
مراد داره به فاریا فکر میکنه که سلاحدار میاد :
سلاحدار میگه سرورم یک پزشک به زندان بردیم زخم فاریا عود کرده
مراد میگه همه چی رو انجام بدید!
سلاحدار توی اتاقش داره اسلحشو امتحان میکنه که عاتیکه میاد:
عاتیکه میگه من باید بهت شلیک کنم
سلاحدار میگه سلطانم ببخشید جانم فدای راهتان عاتیکه میگه دیروز نیومدی؟
سلاحدار میگه ببخشید سرم شلوغ بود شما گفتید موضوع مهمیه
عاتیکه میگه تو بد آتشی گیر افتادیم فاریا عاشق شده عشق ادمو کور میکنه تو تا به حال این حسو داشتی؟
سلاحدار میگه سلطانم وضعیت من معلومه صادقانه به سرورمان هستم و وظایف رو انجام میدم گرفتار شدن در این احساسات مشکله
عاتیکه میگه بازم حرف گنده زدی سلاحدار مثل یک باد میوزه احساساتتو میبره
فاریا خوابه که مراد میاد پیشش همون لحظه فاریا بیدار میشه که مراد میره فاریا داد میزنه سلطان مراد.مراد ولی مراد توجههی نمیکنه
گلبهار به حمام میره که چنتا از خاتون های جاسوسش میان اونجا ک گلبهار میگه خوش اومدین بچهای من تو اولین ملاقاتمون همیتون بجه بودین الان همتون بزرگ شدین!
یکی از خاتون ها میگه همش زیرسایه ی شماست جانمون فدای شما
فلیساخاتون میگه مارو توی حرم آوردی بهترین زندگیو دادید جانمون رو نجات دادید
گلبهار میگه وقت نشون دادن وفاداریتون اومده فلیسا جنگ بزرگ تازه داره شروع میشه انتقام ظلم هایی که به من و شاهزادم بایزید شد رو میگیرم میدونم وارد راه سختی میشیم سخت و خطرناک!
الانور میره برای بایزید دسر ببره که میگه دسر خواستین شاهزاده ام بایزید میگه اسمت الانور بود و الانور رو میکشه سمت خودش که الانور میگه شاهزاده ام نکنید ممکن نیست اینکار ممنوعه ولی بایزید گوش نمیده و الانورو میبوسه!
کوشم و مراد دارن شام میخورن که کوشم میگه پزشک فرستادی زندان انگار دلت نمیذاره شاید ندونی ولی تصمیمات رو ی سرنوشت ماهم اثر میزاره! مخصوصا سفرت
مراد میگه کی میخوای از بازجویی دست بکشید؟
کوشم میگه هر وقت فهمیدم فرمان هات واقعیه
مراد میخوادپاشه بره که کوشم میگه عصبانی نشو زود من به انواع والده ات وظیفه دارم بهت بگم اگر ناراخت میشی تبعیدم کن تا منو نبینی
مراد میگه این چه حرفیه شما تاج سرید فقط میخوام بهم اعتماد کنید
کوشم میگه این موضوع اعتمادی نیست براساس تجربه های که دارم بهت دارم میگم اگه دوست داری برو سفر و خطراط پشت سرتم ببین
مراد میگه چه خطری؟!والدم چیزی که شما بهش میگید تهدید و خطر برادر منه من شکی بهش ندارم و نخواهم داشت بایزید همین الان بدنشو برام سپر میکنه!
کوشم میگه من خودم شکی به بایزید ندارم توی دستام بزرگش کردم پسر خودم محسوب میشه توهم خوب میدونی هیچ وقت ازشماها جداش نکردم لاکن والدش گلبهار فرق میکنه
مراد میگه مس مساله اینه!
کوشم میگه هرگز گول روی خوبشو نکن اون با تبسمش مرگ همراه خودش میاره.

 

قسمت شانزدهم ۱۶ سریال ماه پیکر ۲ قسمت ۱۲۰ ماه پیکر :

قاسم و الانور دارن لباساشون رو میپوشن که الانور میگه شاهزاده ام الان چی می شه؟ اگه کسی بفهمه .بایزید میگه کسی نمیفهمه الانور دهنت رو سفت نگه میداری حله! یالا دیگه برو.

ھزارفن دارہ با اولیا تمرین میکنن که چطوری جلوی سلطان مراد درباره بال هاش صحبت کنه . هزارفن میگه سرورم اینا تمثیلی از بال هایی هستن که من میخوام درست کنم اونم تمثیل منه نگاه کنید خوب فرض کنید اینجا زمین شیب دارہ وتھش ھم درہ دارہ و من میرم بالای زمین شیب دار و با یک باد مناسب و حفظ بال هام از اونجا پایین میام بعد خودم از دره به پایین ول میکنم باد بال هایم رو پر میکنه و بالا میره چطور شد؟ اولیا میگه من سلطان مراد خانم. زندگی من با پا گذاشتن رو زمینه تو که باشی که پرواز کنی؟ای غافل ولی یک چیزی بگم بی بال تمثیلت خیلی شبیھت شدہ موهات بی بال . عصبانی نشو وقتی تو هم اینا رو به اعلی حضرت بگی همین کارو میکنه حالا گیریم که پرواز کردی چجوری میخوای برگردی؟ جوابشو بدم اینجوری با کله همون لحظه حیسن اقا میاد : خیر باشه ان شاالله حسین آقا خوش اومدی .حسین پاشاہ میگه جمع و جور بشین سلاحدار اقا شمارو صدا کردہ…

مراد میاد پیشں بایزید:مراد میگه والدہ ات چطورہ؟ بایزید میگه زیر سایه شما خوبه پزشکان رسیدگی میکنن مراد میگه امشب میرم شکار بایزید میگه اجازہ بدھید منم شرکت کنم مراد میگه الان نه تو به والده ات برس بایزید در نبودم قصر رو به تو میسپارم حادثه ای پیش نیاد…

فرماندہ مجاری به اسم راکوجی میاد پیشں ایشفان پادشاہ مجارستان که ایشفان میگه مراد به ما اعلام جنگ کرده راکوجی میگه بهمون حمله میکنه چیکار کنیم؟! ایشفان میگه مراد داره با زندگی خودش بازی میکنه لشکرمون آمادست پاپا کمکمون میکنه ! مراد میره به اتاقش که سلاحدار و کمانکش همون لحظه میان: سلاحدار میگه سرورم آمادگی ها تمومه  کمانکش میگه سرورم جساړت نباشد میخواهم در این سنگر کنارتان باشم شرف با هم جنگیدن در برابر کفار رو از من نگیرین مراد میگه تو اینجا میمونی کمانکش واز خانوادہ ام مراقبت میکنی سلاحدار میگه سرورم حکمتون برای فاریا چیه ؟ مراد میگه هر چه لازم هست رو انجام بدید .
مراد و بقیه آماده میشن که هزارفن به سلاحدار میگه منظورتون از پیروزی چیه من تاجایې که مې دونم به شکار میریم و سلاحدار میگه همه فکر میکنن برای شکار میریم ولی میریم لشکرکشی کنیم به مجارستان برای بریدن سر ایشفان .

همه ی خاتونا دارن اتاق کوشم و آماده میکنن واسه بیدار شدنش گل میزارن و … که همون لحظه حاجی میاد پیش ملکه میگه باید سریع سلطانمون رو بیدار کنیم ملکه میگه الان نمیشود به من بگو .حاجی اقا میگه و ملکه خاتون سریع میره پیش کوشم: ملکه خاتون میگه والده ام سلطانم بیدار شوید سرورمان از قصر خارج شدن کوشم میگه کجا رفته؟! بایزید میره پیش مادرش گلبهار توی باغ که سینان پآشاهم اونجاست: گلبهار میگه داداش سرورت کجا رفته شیر مردم؟! بایزید میگه گفت میرہ شکار\گلبھار میگه چه شکاری بودہ سراسیمه تو خبرداشتی سینان پاشاہ…..؟ سینان پاشاہ میگه تازہ شنیدم سرورمان از این عادت ھا دارن به شما شاھزادہ ام نگفتن کجا میرن شکار؟ بایزید میگه خیر چرا پرسیدی ؟ سینان میگه شاید لازم باشه باهاش ارتباط برقرار کنیم بایزید میره که گلبهار نزدیک سینان پاشا میشه: گلبهار میگه این اصلا خوب نشد پاشا اگه کوشم رو یه ذره میشناسم تا مراد برنگشته من رو میفرسته! سینان میگه نگران نباشید به قولی که بهتون دادم عمل میکنم از شاهزادتون جدا نمیشید! کوشم دارہ به اتاق مراد میرہ که توی راہ کمانکش رو میبینه: کوشم میگه این شکار از کجا دراومد؟ کمانکش میگه سرورمان خواستن کوشم میگه خدایا به عقلم کمک کن …. کجاست؟ کمانکش میگه اطراف بورسا سلطانم شاید بخواهید بدونید حکم پرنسس فاریا داده شد .

دوجلاد میاد و پرنسس فاریا رو دارن با خودشون میبرن که کمانکش هم اونجاست: فاریا میگه چه خبرہ کمانکش؟ کمانکش میگه وقت مجازاتت رسیدہ! فاریا میگه بلاخرہ کار خودشو کرد به مراد بگو اگر یک ذرہ جسارت داشت خودش میومد منو میکشت .

کوشم دارہ میرہ به اتاقش که حاجی میگه سلطانم به اهالی خبر میدهم توی غذا خوری خیریتون شرکت نمیکنید معلومه حال ندارید کوشم؛ نمیشه اهالی چشم انتظارم میشن! سینان میاد پیش یکی از خائنین: سینان میگه به سپاهی ها خبر بده امروز جمعه است بعد از نماز ، غذا پخش میشه کوشم سلطان هم میره!

کوشم میره به غذاخوری که اونجا خلیل پاشا و استر هستن: کوشم میگه به گفته کمانکش رفته اطراف بورسا باید تدبیرکنیم بدون اینکه بفهمه ازش محافظت کنیم خلیل پاشاہ میگه لوازمش امادست ولی سلطانم باید برای پایتخت تدبیر کنیم استر میگه زبونم لال برگشت گلبهار سلطان اصلا نشونه خوبی نیست! فاریا رو میارن به جنگل چشاشم بستن و دوجلا بالا سرشن که یه نفر از دور میادش نزدیک فاریا میشه که با شمشیر چشم فاریا رو باز میکنه که فاریا میبینه مراده که مراد میگه شنیدم به سلاحدار گفتی میخوای من بکشمت…

کوشم داره به مردم غذا میده که محمد کوچولو که بهش گفته بودن باید کوشمو بکشی میادش پیش و محمد کوشمو جاقو میزنه کوشم میوفته رو زمین … بیرون کمانکش خائن ها رو میکشه که تیر میخوره.

 

قسمت هفدهم ۱۷ سریال ماه پیکر ۲ قسمت ۱۲۱ ماه پیکر :

مراد تو جنگل بالا سر فاریاست: فاریا میگه من نخواستم بهت خیانت کنم مجبور شدم ولی تو بدون اینکه حرفامو گوش کنی حکم صادر کردی بیخیال من شدی مراد میگه در اصل تو منصرف شدی دلیلش هر چه که باشه خیانت تو به من رو منصرف نمیکنه فاریا وارد راه کج شدی قطعا یک تاوانی خواهد داشت فاریا میگه راضیم ! ذاتا یک مردہ رونمیتونی بکشی من اون شب تو چشمان تو ذاتا شبی که نا امیدی رو دیدم مردم هر کاری هم کنی نمیتونی بیشتر از این مجازاتم کنی ,’ میخوای اینجا منو بکشی اولین بار اینجا همو دیدیم خیلی قشنگ بود. اینجا همو دیدیم اینجا هم تموم میشه مراد میگه اینقدر از مرگ میترسی؟ فاریا میگه از مرگ نمیترسم از از دست دادن میترسم مراد میگه از دست دادن!؟ فاریا میگه از دست دادن عزیزانم به خاطر اونها الان اینجام مراد میگه منم از تو حفاظت کردم اما تو… مراد میخواد فاریا رو بکشه که میگه جونت رو بخشیدم به اردل برمیگردی عموت میمیره و پیش والده ات میری و تو را رها میکنم انگار هیچ اتفاقی نیفتادہ و از هم خاطرہ نداریم .

بایزید میرہ اونجایی که کوشم رو زخمی کردن: بایزید میگه سلطانمون کجاست؟ استر میگه نمیدانم بایزید میگه ملیکه کجاست ؟ ملیکه میگه سلطانمون ړو زخمی کردن رفتم کمک بیارم دیدم نیستن استر میگه حتما خائن ها بردن میکشنش و گوشه ای میزارن

حاجی اقا میره همه چی رو به گوران، عاتیکه میگه قاسم میگه چطور در روز روشن اینکارو کردن جیگر همه ایشان را در میاورم گوران میگه قاسم آرام باش حاجی آقا والدہ ام چطور بود؟ حاجی اقا میگه نمیدانم خون زیادی ازش رفته بود ابراهیم میگه نکنه عاتیکه میگه اصلا بهش فکر نکن ابراهیم نمیتوانن با والده ام کاری کنن سردسته خائن رو پیدا میکنن و پیش بایزید میبرن: یمشیچی میگه شاھزادہ ام ما برای رسیدن به سلطنت شما تلاش میکنیم اونوقت شما . بایزید کلی یمشیچی رو میزنه و میگه ای سگ خائن ای سگ! اون سارء حرومزادہ کجاست؟سلطانمون رو کجا بردہ حرف بزن؟ یمشچی میگه دعا کنید کشته باشه چون اون دشمن شماست مثل سلطان مراد .بایزید شمشیرشودر میارہ که خلیل پاشاہ نمیزارہ خلیل پاشاہ میگه شاھزادہ ام جسدش به درد ما نمیخورہ باید ازش حرف بکشیم بایزید میگه خلیل پاشاه ببرش به قصر تا حرف نزده تکه تکه اش کنید یمشچی میگه شاهزاده ام این حرف من رو گوش کنید اون برادری که دوستشں دارید جون شما رو میگیرہ .

عایشه میره پیش زندان برا دیدن پرنسس که میبینه نیستش: عایشه میگه پرنسس کجاست خدمتکار میگه نمیدانم عایشه میگه خدمتکارش هست خودش نیست عایشه به نونو میگه پرنسس کجاست؟ نونو میگه بردن بکشنش! عایشه میگه خدا از سر تقصیراتش بگذره .
مراد و بقیه چادر زدن توی جنگل فاریا هم اونجا باهاشونه: مراد میگه سلاحدار جمع بشین راهی میشیم! سلاحدار میگه پرنسس شما در خیمه لباس هایتان هم هست میتوانید عوض کنید عایشه به قصر برمیگرده:عایشه میگه آفتاب چی شده؟! این چه حالیه؟ آفتاب میگه به کوشم سلطان حمله کردن گفتن که فوت کرده

بھار میرہ پیش سینان: گلبھار میگه چه شدہ؟ بایزید ھم رفته کوشم زخمی شدہ زندست یا مردہ؟ مینان میگه نمیدونم سلطانم گلبهار میگه کار تو که نیست؟ سینان میگه خیر اگر بود به شما میگفتم خیلی وقته که کوشم رو تهدید کردن حتی به خونشون هم حمله کردن

ابراهیم و گوران و تاتیکه و قاسم ناراحتن: ابراھیم میگه سرورمون نیست والدہ سلطانمون رو گرفتن جونشو گرفتن حتما! قاسم میگه صداتو ببر ابراهیم گوران میگه فکر بد نکن ابراهیم والدہ ام چیزیش نشده همون لحظه گلبهار میادش: گلبهار میگه سلطانم به محضں خبردارشدن اومدہ حقیقت دارہ؟ عاتیکه میگه متاسفانه بله گلبهار میگه خیالتون راحت باشد انشاالله صحیح و سالم میان گوران میگه قطعا برمی گردہ شکی نداشته باشید قاسم میگه ابراهیم تو همینجا بمون سلطانها رو تنها نزار گوران میگه قاسم نمیتونی جایی بری نمیدونیم اون بیرون چه خبره شاید مثل والده ام به تو هم حمله کنن قاسم میگه وقتی والدہ ام به من نیاز دارہ نمی تونم اینجا بمونم گوران و قاسم با عصبانیت میره.

ابراهیم میخواد بره که گوران میگه ابراهیم نه عاتیکه میگه ابراهیم تو وایسا بشین… قاسم میره پیش بایزید بایزید و قاسم همه جارو و جستجو میکنن… خلیل پاشاه هم نمیتونه از خائن چیزی بفهمه یکې از افراد میره پیش مراد و همه چې رو میگه مړاد و سربازاش میرن برای جستجو کوشم توی شهر: مراد میگه قاسم ، بایزید اینجا چیکار میکنید؟ بایزید میگه سرورم برای جستجو والدہ دیدیم خبری نیست اومدم و پاشاه ها نتونستن جلوی قاسم رو بگیرن

سینان میاد پیش گلبهار و میگه باید اون خائنی که بردنش برای حرف کشی رو بکشی اون خائن از طرف منه اگه حرفی بزنه هممون گیر میوفتیم که گلبهار میگه باشه خودم حلش میکنم

سلاحدار میرہ قصر:گوران میگه سلاحدار اومدی! عایشه میگه سرورمان کجاست نکنه اتفاقی افتادہ سلاحدار میگه نه سلطانم من رو فرستادن برای امنیت قصر ابراهیم میگه ما امنیت داریم انشاالله والده ام هم امنیت داشته باشه یکی از افراد ایشفان میاد اتیش روشن میکنه مرزم و سربازا داد میزنن اتش سوزی یکی میاد تا مراد و از پشت بکشه که فاریا مراد رو نجات میدہ و مردہ رو میکشه!

سلاحدار میرہ پیشں گوران . سلاحدار میگه شاهزاده بایزید و قاسم کجان گوران میگه نتونستیم جلوشونو بگیریم رفتن دنبال والدہ سلاحدار میگه سلطانم گوران میگه میدونم باید محکم وایسم ولی سخته سلاحدار اگه والده ام چیزیش بشه چیکار کنم سلاحدار میگه سلطانم اینو یک زمان یک طبیب بهم داده بود سنگ صبور بوده نمیدونم پایه و اساسی داره یا نه ولی خشم ادمو برطرف میکنه هر موقع گرفتاری داشتم آینو رو دستم میزاشتم دست شما بمونه سلطانم

خلیل پاشا ہ پیشں سلاحدار: خلیل پاشاه میگه انگار تو دهان یشمچین مهر زدن حرف نمیزنه سلاحدار نگران نباش من زبونش رو میفهمم ! گلبهار یه خاتون رو صدا میکنه: خاتون میگه سلطانم امری داشتید گلبهار میگه کسی که تو رو ندید؟ خاتون میگه خیر سلطانم اوضاع حرم خیلی بدہ ولی کسی ندید گلبهار میگه یک وظیفه سخت داری که تا مرگ هم میری خاتون میگه جانم فدای شما سلطانم گلبھار میگه یک ذرہ از این بخور

سلطان مراد رو صدا میکنه: مراد میگه والدہ کجاست؟ محمد میگه نمیدانم ولی از این کوچه رفتن! خاتون میره به زندان که سربازو گول میزنه و میکشه طرف خودش و با خنجر میزنه میکشتش مراد والده اش رو پیدا میکنه ولی میبینه حرف نمیزنه مراد: والده ام نه، نه.

 

قسمت هجدهم ۱۸ سریال ماه پیکر ۲ قسمت ۱۲۲ ماه پیکر :

مراد میگه والدہ اوالدہ ام مراد قلب کوشم رو نگاہ میکنه و میبینه زندس . کوشم رو میېړبڼ به قصر و طبیب ها رو خېر میکنن .خاتون از افراد گلبھار میرہ خائن یمشچی رو میکشه سلاحدار دارہ میاد به زندان تا از یمشچی حرف بکشه که خاتونو میبینه خاتونم همونجا با خنجر خودشو میکشه. لاله زار میرہ به خاتون ھا خبر میدہ: لاله زار میگه خاتون ها مژده والده سلطانمون برگشت به قصر ولی زخمشون خیلی عمیقه گوران میگه والده ام قویه چه طوفان هایی رو پشت سر گذاشته با خواست خدا اینم دفع میکنه افراد گلبهار : سلطانم پانیز خاتون به وظیفه اش عمل کرد اما مرد . گلبهار میگه خدا از سر تقصیراتش بگذرد .بایزید میاد پیش گلبھار:بایزید میگه والدہ ام کوشم سلطان را پیدا کردیم ولی زخمه عمیقی دارہ معلوم نیست زندہ میمونه یا میمیرہ!

عایشه میرہ پیش مراد: عایشه میگه سرورم ناامیدی شما رو اسیر نکنه انشاالله فردا روزی قشنگی بیدار میشیم! عایشه به اتاقشں برمی گردہ:عایشه میگه شاھزادہ چطورہ نارین؟ نارین میگه خوبه خوب خوابید ولی شما خسته هستید؟ عایشه میگه دیشب پیش والده بودم سرورمون خیلی ناراحت شدن اصلا نخوابیدن نارین چی شدہ رک و راست بگو؟! نارین میگه سلطانم پرنسس فاریا با سرورمان اومد الان تو عمارت انجیل هست عایشه میرہ پیشه فاریا: عایشه میگه تو چرا دوبارہ اومدی؟ فاریا میگه ببخشید این دستور سرورمانه که اینجام عایشه میگه حتما یک کاری کردی که اومدی چون اومدنت غیر ممکنه معلوم نیست چه دروغایی گفتی که تو رو بخشیده فاریا میگه حالا که کنجکاوی حقیقت رو گفتم اونی که تو دلم بود رو گفتم و اون حرف منو باور کرد! عایشه میگه چرا؟! فاریا میگه اینو دیگه خودت میدونی عایشه میگه من بهت بگم که چی رو میدونم عایشه میخواد فاریا رو بزنه که فاریا نمیزاره عایشه میگه اون موقعی که نمیزاشتن پیشه سرورمان برن من دو تا فرزند براش اوردم تو یک خائنی و اینو هرگز فراموش نکن و سرورمان نیز فراموش نمیکنه! عاتیکه میرہ پیش سلاحدار:عاتیکه میگه اقا کماندار چطورہ ؟ سلاحدار میگه طبیب ها بالا سرشن عاتیکه میگه بهوش نیومده سلاحدار میگه هنوز نه سلطانم عاتیکه میگه شنیدم پرنسس به عمارت انجیر رفته سلاحدار میگه خواست سرورمانه جونش رو بخشید عاتیکه میگه به زودی میبخشدشش سرورمان شیفتش شده سلاحدار میگه دروغه؟ عاتیکه میگه تو هنوز برادرم را نمیشناسی وضعیت پرنسس با سرورمان چیز متفاوتی نیست خیر باشه!
کماندار بهوش میاد: کماندار میگه کوشم سلطان عاتیکه میگه به لطف تو نجات یافت زخمش عمیقه ولی طبیب ھا بالاسرشن تو چطوری؟ کماندار از ھوشں میرہ.. مراد بالا سر کوشمه: مراد میگه ای والده ای که پشت پرده چراغ و نورت دیده میشه نور تو ، گرمی تو، برامون تابستون اورد دل ما هم مثل زمستان گرمه بیا و مارو بگیر تا باغچه گلمون بکش و ببر، بیا، بیا، با لطف تو زمین های بیابونی سرسبز شه تو قبرستون ها گل لاله رویش پیدا کنه تلخی ها شیرین شاه انگور شه نونمون پخته شه ای خورشید جان! ای خورشید دل ای زیبا! که زیبایی های خورشید رو شرمنده کردی! بیا بیا وضعیت بدبختانه ما رو ببین این بدن گلی چجوری جونو گرفته  که ول نمیکنه من تو طوفان های تو بزرگ شدم یک چنار شدم ریشه در خاک کردم! منو ول نکن والدہ ام الان وقتش نیست منو ول نکن .کوشم :مراد من تورو ول نمیکنم تو زمین منی .

الانور و قاسم پیش همن: قاسم میگه والدہ ام چی میشه؟ الانور میگه ناراحت نباشید .الانور و قاسم همدیگه رو بغل میکنن که ابراهیم میاد: الانور میره که قاسم میگه چی میخواستی بگی ابراهیم بگو؟ ابراھیم میگه والدہ چشماشو باز کرد قاسم میگه بریم پیش والدہ ام ابراهیم میگه میریم، میریم این خاتون کی بود داشتید چیکار میکردید؟ قاسم این خاتون سرورمان است اگر بفهمن هم تو میمیری هم خاتون .

گلبھار پیش آقا ذینله:گلبھار میگه کوشم قصد مردن ندارہ اقا ڈینل باز دوبارہ کفن رو پاره کرد به زودی میفهمه که ما اینکارو کردیم . گوران توی اتاقه مرادہ : گوران میگه شما رو میبریم اقامتگاهتون اونجا راحت تر هستید منم پیشتون میمونم کوشم میگه اوضاع حرم رو به راهه عایشه میگه شکر والده اما یک مهمون تو عمارت خونه هست کوشم میگه کی؟ گوران میگه ھیچی والدہ ام کوشم میگه بگو عایشه میگه :اون فاریا ھزارپاہ نمیدونم چیکار کردہ که سرورمان بخشیدتش گوران میگه والدہ ام شما به اینا فکر نکنید همون لحظه مراد میاد: مراد میگه والدہ ام چطورید کوشم میگه نمردم ولی سایه ھای سیاہ بالا سرمونه مراد میگه من پیداشون میکنم کوشم میگه انشاالله مراد کماندار میگه سلطانم بلا به دور باشد کوشم میگه جونم را مدیون تو هستم الان که نفس میکشم به خاطر توئه کماندار میگه هاشا سلطانم این وظیفه من است پروردگار سایه شما را از سر ما کم نکنه .

لاله زار کالفا میاد پیش کماندار: لاله زار میگه بلا دور باشه اقا کماندار کماندار میگه ممنونم لاله زار کالفا سلاحدار میاد پیش مراد: مراد میگه والدہ ام خیلی عصبانیه سلاحدار باید خائن ھارو پیدا کنیم کماندار میگه سرورم مراد میگه تو چرا اینجایی باید استراحت کنی جون والدہ ام رو نجات دادی چی میخوای ! کماندار میگه هاشا سرورم من در راه شما همه کاری میکنم مراد میگه من راضی هستم امیدوارم خدا هم ازت راضی باشه .
بایزید و گلبهار میان پیش کوشم: بایزید میگه تو حرم همه ناراحت بودن خداوند شما رو به اشک چشم بچه هاتون بخشید کوشم میگه معلومه که زنده موندم بایزید دنبال خائن ها بودی بایزید : سلطانم شما چند بار از من محافظت کردید این در برابر اون چیزی نیست کوشم میگه ولی بیرون امدنتان ممنوع است همچنین قاسم گلبهار میگه سلطانم شما به اندازه دوستاتون دشمن هم دارید کوشم میگه زیاد دارم خدا رو شکر همشونم میبینم دشمنایی که قایم میشن خدا ما رو حفظ کنه گلبهار میگه امین !

سینان میرہ پیشه ایشفان: ایشفان میگه نا امیدم کردی هر وظایفی که گفتم را به درستی به جا نیاوردی سینان میگه من در زمان مناسب به کوشم حمله کردم ولی نمرد ایشفان میگه داری بی عرضگیتو میگی؟!!! مراد روز به روز بزرگ تر میشه همین روزاست که بهمون حمله کنه سینان میگه تو قصر پر حرفی بود دارہ یک کارایی میکنه ایشفان میگه حداقل اینو بفهم سینان.

 

 

قسمت نوزدهم ۱۹ سریال ماه پیکر ۲ قسمت ۱۲۳ ماه پیکر :

استر پیش کوشم سلطانه:

استر:به آستانه بدبختی رسیدیم!

کوشم : چندین ساله با همیم ولی هنوز متوجه نشدی، استر ما کی راحت نفس کشیدیم.

همون لحظه مراد میاد داخل

مراد: والدہ

استر: سرورم با اجازتون!

مراد:به حاجی آقا گفتید منو میخواید ببینید چیزی نشده که انشا الله

کوشم : قضیه فاریا چیه پسرم بازم برگشته عمارت خونه !

مراد : شما با فکر کردن به این حرفا خودتون رو اذیت میکنین فاریا دیگه برای من ارزشی ندارہ وقتی قضیه ی اردل تموم شد از زندگیم میرہ بیرون!

کوشم : اگه اینجوری باشه که خیلی خوبه!

مراد:اینجوریه!

کوشم : گلبهار کی میرہ؟!ھیچ شکی ندارم که توی این حادثه اخر دست داشته!! یکی رو پیدا کردن قبل از حرف زدن کشته شد بعلاوه از طرف صیغه تو حرمسرا!! به نظرت اینا به تصادفه؟!! 

عاتیکه میاد پیش فاریا

عاتیکه: دیدی ادم به این راحتیا از قصر نمیرہ میچرخه دوبارہ اینجاست

فاریا:شاید کوشم سلطان چطورن؟

عاتیکه:خوب شدنش وقت میبرہ ولی بھترہ شنیدم برای داداش سرورم از جونت گذشتی؟

فاریا : اگه به اتفاقات از همون اولفکر کنیم جون من به اون تعلق داره میتونم یه خواهشی ازتون بکنم ؟!”  

مراد میره پیشه گلبهار بهش میگه که این اتفاقات تقصیر شماست که گلبهار از حال میره فاریا همراه عاتیکه میرن که مراد رو ببینن

فاریا:میدونم نمیخواهید من را ببینید اما…

مراد به حرفاش توجه نمیکنه و میره بایزید میرہ پیشں گلبھار

بایزید: والدہ ام چرا سرورمان اومدہ بود اینجا؟!

گلبهار: خدا ازش راضی باشد اومده بود حالم رو بپرسه

بایزید:والدہ ام راستشں را بگو سرورمان چی گفت که حالتون بد شد

گلبهار:کوشم سلطان زخمی شده بود من را مقصر این کار میدونه ولی سرورمان تقصیری ندارد والدہ اش بھش گفت مثل چند سال پیش که مرا متهم کرد!

عایشه میخواد برہ پیشں

مراد: کوشم : این چه حالیه با این حال میخوای بری پیش سرورمان

عایشه:ببخشید والدہ ام از وقتی که فاریا اومدہ خوشی برایم نماندہ

کوشم: حواست رو جمع کن عایشه کافیه که تو میدان را خالی نکنی یکم از زن بودنت استفاده کن اینم من باید بهت بگم

عایشه: نگران نباشید سلطانم

فاریا میرہ پیشں مراد

فاریا:ممنون که منو پذیرفتین میخواستم با شما صحبت کنم

مراد:من هم میخواستم به خاطر دیشب باهات صحبت کنم معلومه که اون خائن رو کشتی پاداشتم میگیری اگه کاری نداری میتوتی بری!

فاریا: دارم نمیدونید من چقدردارم عذاب میکشم

مراد:ذاتا که برمیگردی کشورت پیش مادرت دیگه چی میخوای فاریا؟!

فاریا:هر روزی که زندگی میکنم این یادم بیاد و لعنت شم واسه همین منو بخشیدی

مراد:تصمیم من عوض نمیشه فاریا بعد از کشته شدن عموت به کشورت برمیگردی تا او نموقع نه میخوام ببینمت و نه صدات رو بشنوم

فاریا:مراد یعنی اینقدر از من متنفری؟!

مراد:برگرد به اقامتگاهت!

عایشه میره پیش مراد و با هم میرن حموم و شب با هم خوش میگذرونن!

علانور میرہ پیشں قاسم : قاسم:دلم برات خیلی تنگ شده بود چرا ناراحتی؟ بگو علانور

علانور: شاهزاده ام… من باردارم هر کاری کردم که نشه ولی نمیدونم چجوری شد

قاسم : نباید کسی بفهمه اگه بفهمن سر هردومونو میزنن

کوشم میرہ پیشں مراد

مراد : والدہ ام سر پا دیدن شماچقدر خوبه

کوشم : این تویی که منو سرپا نگه داشتی شاهزاده ها و سلطان ها میخوان منو نابود کنن که فرزندانم بی صاحب بمونن گفتم جایی که خشم و عصبانیت ما رو میبرد افته اما به حرفم گوش نکردی! تصمیمی که گړفتی رو شنیدم

مراد : والدہ من تصمیم قطعی گرفتم بیھودہ خودتون رو خسته نکنید اگه میخواین بازجویی کنید

کوشم : برعکس تصمیمی که گرفتی کم و کسر داره

مراد:چی کمه؟

کوشم : دست گزاشتی رو اموال تبعید کنندگان!

سلیم با سلاحدار دارہ بازی میکنه که گوران میاد

گوران : سلیم وقت درست شده ممنونم سلاحدار که به سلیم رسیدگی میکنی

سلاحدار : جسارتم رو ببخشید اما نمیتونم چشم ازتون بردارم

گوران:معلومه این حرفاړو به همه میزنی

سلاحدار:شما فرق میکنید

گوران : نه تو این حرفو زدی و نه من گوش کردم!

سلاحدار میره پیشه هزارفن

ھزارفن:سرورمان شیفته فاریا شدہ نمیزارہ برہ تو چرا ناراحتی؟ نکنه تو هم شیفته کسی شدی نکنه سلطانه ؟

قسمت بیستم ۲۰ سریال ماه پیکر ۲ قسمت ۱۲۴ ماه پیکر :

لاله زار عاتیکه رو میبینه: لاله زار=سلطانم منم دنبال شما بودم عاتیکه=چی شدہ این وقت شب ؟ لاله زار=والدہ سلطانمون خواستن فردا استر خاتون رو ببینین برین وقف! عاتیکه= گوهران به کارهای وقف رسیدگی کنه .لاله زار=اینجوری بگم سلطانم عاتیکه= باشه فردا صبح میرم.

سلاحدار پیش استرہ: استر=وقتی تو پیشمی انگار روحت یه دنیای دیگست به چه کسی فکر میکنی؟ سلاحدار = هیچکس ! استر = به کسی جز من نباید فکر کنی ممنوعه! شا سلاحدار=ممنوعه خاتون ممنوعه . عاتیکه میاد خونه استر: عاتیکه= سلاحدار اینجا چیکار میکنی؟ استر= اومده بود مشکلی بود با هم حل کنیم. عاتیکه= چه شده سلاحدار؟ استر خاتون به کسی فکر میکنه سلاحدار : اینجا جای این حرفا نیست سلطانم .

مراد اباظر پاشا و فاریا رو صدا میکنه: مراد = فاریا اباظر پاشا مادرت رو نجات دادہ و ایشفان رو کشته! فاریا تشکر میکنه و کلی خوشحال میشه و همون لحظه مادر فاریا میاد داخل و فاریا رو بغل میکنه و سر ایشفان رو توی صندوق به فاریا نشون میدن ! که مراد میگه اما مادرت دیگه ملکه نمیشه و تخت به اردل دادہ شدہ که فاریا عصبی و ناراحت میشه!

گوهران میرہ پیشں عاتیکه:گوهران = چرا نرفتی والده بفهمه کجا بودی؟ عاتیکه=به بازار رفتم گوهران = دروغ نگو عاشق کسی شدی؟ عاتیکه=ارہ گوران=چه کسی؟ عاتیکه= این موضوع به تو ربطی ندارہ .

فاریا و مادرشمیرن از اتاق بیرون و سلاحدار پیش مرادہ: سلاحدار=سرورم وقتی تخت رو به اردل دادید پرنسس ناراحت شد! همون لحظه یکی از آقا میاد و میگه سرورم شاهزاده بایزید میخوان شما رو ببینند .بایزید وارد اتاق میشه سلاحدار میره: بایزید=سرورم کوشم سلطان دستور دادن والدہ ام برہ مراد = والدہ ام نگفته تصمیم منه!

گلبهار میاد پیش سینان: گلبهار=سینان پاشاه تو چیکار میکنی؟ با اون کشیشی که نجاتش دادی چه ارتباطی داری؟ سینان =شوالیه های قدس هستن سلطانم وابسته به فرقه یسو عیان هستن! اونا میخوان سلطان مراد و کوشم از بین ببرن گلبهار = پس سال ها به دولت خیانت کردی من از کجا بدونم شاید به پسرم هم خیانت کردی؟ سینان=هاشا سلطانم من برای شاهزاده بایزید همه کار میکنم به تخت سلطنت بشیند همچنین شما! گلبهار=یه کاری بکن من از قصر نرم بعدا در مورد این فکر میکنیم .
عاتیکه میرہ پیش سلاحدار: عاتیکه= نمیدونم صبح چیکار میکردی ولی رفت و امدنت توی خونه ی یک زن بیوہ! سلاحدار= سلطانم من نمیتونم با مجرد حرف بزنم عاتیکه = ازدواج کنیم میدونم کسی قبول نمیکنه سلاحدار= سلطانم! عاتیکه= به حرفام فکر کن! فاریا پیش مامانشه:فاریا= چرا سلطان مراد اردل رو روی تخت گزاشت؟ احتمالا به خاطر عصبانیتش از من این کارو کرد! مادر فاریا ” کاترینا ” = هیچ چیزی ارزشمند تر از تونیست فاریا=همینطوره ولی حق تو بود کاترینا = تخت برای ما دیگه رویاست فردا هم میریم فاریا=میریم ولی سلطان مراد باید دلیل اینکارشو بگه!

ابراهیم میره پیش قاسم: ابراهیم = قاسم اینکارو نکن اگه والده ببینه قاسم =امشبو ول کن ابراھیم=چی شدہ؟ قاسم = علانور باردارہ! ابراهیم = میدونستم این میشه قاسم =برادر کمکم کن .

فاریا میرہ پیشں مراد فاریا = این بود مجازات من من به خاطر شما جون کندم این بود کار شما اگه تخت رو از من گرفتید جونم رو ھم بگیرید فاریا چاقو رو ورمیدارہ . مراد فاریا رو میبوسه و باهم شبو میگذرونن .

حاجی اقا به کوشم میگه که فاریا راھی شدہ کوشم میرہ اتاق قاسم و علانور و قاسم رو میبینه! فاریا دارہ میرہ که سر راہ مراد جلوشو میگیرہ !

 

قسمت بیستم و بیست و یکم ۲۰ و ۲۱ سریال ماه پیکر ۲ فسمت ۱۲۵ و ۱۲۶ ماه پیکر :

سلطان مراد میادو جلوی پرنسس فاریا رو میگیرہ و میگه بریم ولی پرنسس فاریا قبول نمیکنه سلطان مراد میگه دیگه زن من هستی مجبوری بیای!

قاسم =والده من نتوانستم جلوی خودم رو بگیرم کوشم = اون یکی از خاتون های حرم برادرت هست حتی نمیتونی توی چشاش نگاه کنی . قاسم =برادرم که با اون رابطه نداشته! کوشم قاسم رو میزنه میگه از جونت سیر شدی میخوای بمیری قاسم=والدہ ام به سرورمان که نمیگید!

قاسم میرہ پیشه ابراھیم:قاسم=تو به والدہ گفتی کارہ توعه ابراهیم = چی میگی قاسم .بایزید میاد و میگه چی شده: قاسم = هیچی نشدہ قاسم با عصبانیت میره . بایزید = ابراهیم بگو چی شده ؟ ابرهیم = هیچی برادر اخلاق همیشگی قاسمه بایزید=دروغ نگو! ابرهیم = قاسم با یکی رابطه داشته بهش گفتم که نکن بایزید به کسی نگو بین خودمون بمونه .

مراد میرہ پیشں کوشم:مراد=والدہ باید ی چیزی بھتون بگم پرنسس فاریا برگزیدہ منه کوشم = نمیشه تو حرمسرا بیاریش اون از ی خاندان دیگست! مراد=کی گفته میاد حرمسرا، کوشم = پس چی میشه مراد=فردا صبح میفهمید .

قاسم میرہ پیش لاله زار: قاسم=منو میبری پیش علانور قاسم میرہ پیشں علانور که باھم حرف میزنن و لاله زار میفهمه که علانور حاملست .

مراد فاریارو صدا میکنه:فاریا=یه موضوعی فکرم رو درگیر کردہ اگه من اون شب نمیومدم پیشتون شما باز جلومو میگرفتین ؟ مراد=دونستن این برات چه فرقی میکنه الان که پیش هم هستیم لاله زار میره پیش کوشم و بهش میگه که علانور حاملست کوشم عصبانی میشه .

سلاحدار برای گوهران نامه مینویسه: سلطانم امروز تو باغ سلطنتی پشت به من کردین اگه در مقابل شما حدود خودمو رد کردم نتوانستم احساساتمو نگه دارم اگه شما رو ناراحت کردم ببخشید فردا تو باغ حصار منتظرتونم .

عاتیکه میره پیشه سلاحدار: عاتیکه= موضوعی که دیروز باهات صحبت کردمو یادته تو این اتاق بهت گفتم با من ازدواج کن سلاحدار= سلطانم منم میخواستم در این مورد با شما صحبت کنم ببخشید ولی غیر ممکنه ! عاتیکه= سلاحدار میدونم که منو میخوای ! سلاحدار= سلطانم من باید ممانعت کنم چون درستش هم اینه! عاتیکه=درکت نمیکنم سلاحدار چرا الان اینو گفتی ؟ دوست داشتن همدیگه مون کجاش اشتباهه؟ میدونم که از داداش سرورم خجالت میکشی با داداش سرورم صحبت میکنی که خواستگار منی سلاحدار=باور کنید نمیخوام شما ناراحت بشین ولی در اصل این کار شدنی نیست .
کوشم میرہ پیشه قاسم : کوشم =غیر ممکنه که تو پسرم باشی من تو رو به دنیا نیاوردم تو چیکار کردی خاتون رو هم باردار کردی قاسم = با علانور چیکار میکنین؟ کوشم =هنوز هم میگی علانور باید اونو فراموش کنی اگه برادرت بفهمه میکشتت من برادرکشی رو دیدم میدونی چرا عثمان مهمت رو کشت چون فکر کرد خیانت کردہ! اگه تو رو هم بفهمه میکشه باید اون خاتون رو از بین ببریم!

بایزید میره پیشه گلبهار: گلبهار=کوشم گفت که ازت خدافظی کنم تو راه برگشت قطعا منو میکشه چون فکر میکنه من میخواستم بکشمش! بایزید = خیر من نمیزارم گلبهار = تو چیکار میخوای بکنی؟ بایزید=بعد اون کاراش میخواد چیکار کنه گلبهار = چی شده بهم بگو؟ بایزید=قاسم یکی رو باردار کرده کوشم هم نمیخواد برادرم بفهمه .

کوشم دستور میده که علانور رو ببرن و بچه اش رو سقط کنن … گلبهار میره پیش سینان و میگه باید خاتون رو پیدا کنیم و بدزدیمش …

سلطان مراد دستور میدہ که فاریا برہ به قصر دړس خونه و اونجا زندگی کنه .

فاریا عایشه رو میبینه عایشه=دیدی سرورم تو را قبول نکرد حرمسراش نمیمونی فاریا = چون من آزادم و اینجا جای برده هاست
عایشه= تو پیش من پوچی!

قسمت بیست و سوم و بیست و چهارم ۲۳ و ۲۴ سریال ماه پیکر ۲ قسمت ۱۲۷ و ۱۲۸ ماه پیکر :

فاریا به قصر جدیدش میاد و خوشحاله که همون لحظه مراد میادش که فاریا میگه اینجا عالیه راستشو بخوای نمیدونستم چطور باید توی حرم زندگی کنم . مراد یکم پیش فاریا میمونه و میگه من شب دوبارہ میام خیلی کار دارم و میرہ…

اباظه= سلطانم خوشحال شدم از دیدنتون قضیه سوءقصد رو شنیدم خیلی ناراحت شدم حالتون خوبه ؟ کوشم = جونی که خدا داده رو فقط خدا میتونه بگیره اباظه = سلطانم یه هدیه براتون آوردم لایق شما نیست اما اگه قبول کنید باعث افتخاره یکی از خاتونا هدیه رومیاره که کوشم بازش میکنه و یه الماس بزرگه که کوشم میگه خوبه گورا نشسته که خدمتکارش میگه سلطانم وقتش رسیدہ میخواین برین؟ گوران : اگه برم سلاحدار فکر میکنه احساسات ما دو طرفه هست .الیفه = خوب هیچ احساسی ندارین؟!

استر دارہ میرہ که سلاحدار رو میبینه که سلاحدار باهاش خشک رفتار میکنه که استر میگه چی شدہ سلاحدار چون تو قصریم خجالت میکشی؟! کی میخواد چی بگه هر دوی ما مجرد هستیم سلاحدار = من عجله دارم تو فرصت مناسب صحبت میکنیم .

کوشم و اباظه محمت توی باغ باهم قدم میزنن که کوشم میگه من بابت اتفاقات تازہ خیلی عصبی ھستم محمت پاشا ما از ادارہ دولت دست برداشتیم این اتفاقات حد حساب رو رد کردن اباظه= سلطانم در اصل اگه من توی پایتخت باشم بهتره و به شما خدمت کنم یعنی اگه وزیر قبه بودم خواستتون رو سریع عملی میکردم کوشم =شکی ندارم اما وظیفه تو این نیست وظیفه ی تو محافظت مرز در مقابل کفارهاست…

گوران به ملاقات با سلاحدار میرہ که سلاحدار خوشحال میشه : گوران = سلاحدار این چیزایی نیست که متناسب با من باشه اما اومدم هرچیر مېخوای بگې بگو من باید برگړدم !سلاحدار= همین که اومدین برای من کافیه سلطانم تو چشمان عمیق مثل دریایی شما نمیدونم کی گم شدم، کی تبدیل به تخم شدین افتادین تو قلبم کی ریشه کردین و ساقه زدین نمیدونم! گوران = اینا موضوعات خطرناکی هستن سلاحدار اون تخمی که به قلبت افتاده یه روز دور هردوتامون رو میگیره خفمون میکنه، ممکنه یه پیچی بخوره گفتم که توی این قصر خوشبختی یه رویاست! سلاحدار= حتی رویاتون خوبه سلطانم میدونه شاید یه روز اون رویا تبدیل به حقیقت ما بشه…

الانور رو دارن میبرن که توی راه افراد گلبهار حمله میکنن و میگیرنش… لاله زار و حاجی آقا میان به آشپزخانه پیش سرآشپز آقا همه رو بیرون میکنن و نزدیک آقا میشن و میگن کوشم سلطان دستور مخفی داره…! حاجی و لاله زار موضوع رو میگن سرآشپز آقا= عمرا نمیشه اگه سرورمون بشنوه من چیکار کنم! خدایی آویزونم میکنه حاجی=دراصل اگه کاری که میگیمو انجام ندی بلا سرت میاد به نظرت کوسم سلطان تو رو زندہ میزارہ ؟! دستور قطعی دادہ باید اینکارو بکنی سرآشپز=اگه پرنسس چیزیش بشه چی؟! حاجی=این ھیچ ضرری ندارہ فقط یه داروعه که جلوی بارداری رو میگیرہ! لاله زار کالفا = توی یه زمان مناسب توی غذاش بریز دو سه قطره کافیه .
مرادو کمانکش و سلاحدار میان پیش هزارفن و اولیا: مراد = اباظه محمت پاشا رو دوست دارم با بریدن سر ایشفان یکبار دیگه وفاداریش به من رو ثابت کرد کمانکش = شما درستش رو میدونید اما اونم یه زمانی یه پاشا یاغی بوده مراد=اون کمانکش بخاطر برادرم عثمان شورش کرد که مراد نگاش به هزارفن و اولیا و سلاحدار میوفته که اولیا آروم داره به هزارفن و سلاحدار میگه اگه سرورمون گفت زود سرش رو بزنید بهش میگیم که دیوونه هست! هزارفن=دیونه . نه من دیونه نیستم اولیا = البته البته دیونه هست میگیم حقشه شاید اینجوری سرورمون ببخشه مراد = خیره سلاحدار پنهونی از ما چه موضوعی بینتونه؟! سلاحدار=سرورم بندتون هزار فن چلبی داشت از اختراع جدیدش صحبت میکرد ! اگه اجازہ بدین میخواد توضیح بدہ هزارفن=بله بله مراد = باز چه اختراعی کردی هزارفن هزارفن= چیز، چیز ، پر درست کردن من میخوام بال درست کنم و پرواز کنم سرورم البته اگه خدا و شما اجازه بدین مراد با عصبانیت نگاشون میکنه که میترسن یه دفعه میزنه زیر خندہ و میگه بیا تعریف کن ببینم چطوری؟!

کوشم داره استراحت میکنه که ملیکه میاد داخل و میگه سلطانم الانوړ خاتون گم شده چند نفر جلو راهشو گرفتن و دزدیدنش . ذینال خدمتکار گلبهار میاد پیش گلبهار میگه سلطانم الانور خاتون رو گرفتیم منتظر دستور شما هستیم که گلبهار میگه منتظر باشید کوشم سلطان به بقیش فکر میکنه! کوشم با عصبانیت میاد به اتاق قاسم و میگه بدون اینکه ازم خجالت بکشی جلو راہ الانور رو گرفتی و دزدیدیش بگو کجا مخفیش کردی؟! قاسم = الانور رو دزدیدن ! والده خدا شاهده کار من نبوده همین الان از شما شنیدم کوشم = خوب پس به جز تو کی از این موضوع خبر داره به کیا گفتی؟! قاسم = ابراهیم به ابراهیم گفتم .

فاریا میز شام ترتیب میده و آماده میشه تا مراد بیادش… هزارفن شروع میکنه به توضیح دادن واسه اختراعش که اولیا میگه سرورم قبل از اینکه توضیح بدہ من اصلا طرفش نیستم ذاتا نیست چندین بار بهش گفتم اما به حرف من گوش نمیده که مراد در اصل غیر ممکن نیست که اولیا میگه خدا عمری طولانی قسمتتون کنه سرورم من دقیقا میخواستم بگم واقعا هضم و هوش همیشه تقدیر کردم بیخودی هزار فن رو نگرفت مراد=حالا که انقدر مطمئنی امتحان کن ببینم میتونی مثل پرندہ پرواز کنی یا نه! مراد میگه بریم سلاحدار که سلاحدار میگه سرورم قبل از دیدن پرنسس بریم آقا یحیی رو ببینیم چون خبر فرستاده حرف داره ممکنه مهم باشه .

حاجی ، ملیکه، لاله زار و ابراهیم همه به اتاق قاسم میان که کوشم میگه قطعا یکی از بین شما چیزی گفته وگرنه کسی موضوع رو جز شماها نمیدونه چرا باید الانور خاتون دزدیده بشه!
قاسم = حالا چی میشه والدم چی میشه؟! کوشم = اروم باش من یه راهی پیدا میکنم حتی شده خودم میسوزم ولی تو رو توی آتش نمیندازم حاجی آقا به خلیل پاشا بگو قبل طلوع خورشید خاتونو پیدا کنه بیاره پیشم .

فاریا عصبیه که چرا مراد نیومده داد میزنه نیومد مادام همیشه اینجوری خواهد بود من روزها شبها منتظر اون بمونم فاریا با عصبانیت سینیه غذا رو پرت میکنه و همه چیز و میشکونه ! عایشه به خدمتکارش میگه باید یکی رو پیدا کنی که توی قصر فاریا رو زیر نظر داشته باشه باید از تموم کاراش باخبر بشم!

مراد میاد پیش شیخ السلام آقا یحیی: یحیی =سرورم الیاس پاشا امیر آناتولی میدونین طلبه قدیمیه منه ازم کمک خواست که بیاد به حضورتون چون بوی بدی به مشامم رسید منم خواستم با شما صحبت کنم مراد=این بوی بد چی بودہ حالا؟! یحیی = یه روایتی بود که این پاشا یه زمانی به فارس ها همدستی کرده سلاحدار=درسته قربان ولی ثابت نشدہ گناهش گردنشه یحیی = هم زمان در یک روز در پایتخت همراه با نمایندگان فارس بودنش یه تصادفه یه چیز عجیبی این وسط هست مراد=بگین فردا بیا آقا مفتی ببینم دردش چیه!

کوسم نصف شب به باغ میرہ پیشں خلیل پاشا و میگه چی شد خبری شد خلیل پاشا که خلیل میگه گفتم همه جارو دنبالش بگردند ولی متاسفانه اثری ازش نیست کوشم=یعنی چی نیست این خاتون اب شدہ رفته تو زمین ! همون لحظه کمانکش میادش که میگه ایشالا خیره که کوشم میگه چیزی نیست خلیل میرہ که کوشمم دارہ میرہ یه لحظه فکر میکنه و برمی گردہ همه جریانو به کمانکش میگه… که کمانکش میگه شاهزادمون چطور میتونه این کارو کنه سلطانم شما به کسی شک دارین !؟ کسی که از این خاتون در مقابل شما استفاده کنه! کوشم = نه ، آها گلبهار چطور به ذهنم نرسید قطعا گلبهار اونو دزدیده!

مراد به قصر میاد پیش فاریا که میبینه فاریا همه چیزو شکونده به اتاق فاریا میره که فاریا خوابه میشینه روی تخت کنارش که فاریا برمیگرده و خنجر میگیره طرف مراد که مراد میگه تو اخلاق خنجر کشیدن به من رو داری! فاریا=کل شب رو منتظرت بودم همیشه اینجوری میشه؟ تو میگی میام بعدش نمیای اینجوریه مراد=فاریا تو صورتم نگاہ کن فاریا ھیچوقت یادت نرہ که با کی حرف میزنی فاریا= چون هر دفعه یاداور میشی فراموش کردنم غیرممکنه مراد دارہ میرہ که پشیمون میشه و برمیگردہ پیش فاریا تا صبح میخوابه. صبح میشه دارن صبحانه میخورن که مراد میگه تو هر دفعه عصبی میشی میخوای همه چیزو خراب کنی فاریا=من اینجوری ھستم حتی شدہ اینجارو میسوزونم مراد=درسته ھرکسی که فطرتی دارہ مالی توھم اینجوریه اما یادت نرہ منم یه فطرتی دارم همون لحظه عاتیکه میاد و مراد میره…

کمانکش توی باغ خنجر میکشه به گلوی ذینال آقا خدمتکار سیاه پوست گلبهار و بهش میگه علانور خاتون کجاست کجا قایمش کردید؟ ذینال = هیچ خبری ندارم نمیدونم کمانکش=من میدونم چطوری به حرفت بیارم! همه ی اقاها دور هم جمع شدن که سلطان مراد میاد و دونه دونه سعی میکنن تیرکمونو ببندن ولی هیچ کدوم نمیتونن مراد از جاش بلند میشه و راحت تیرکمون رو میبنده که همه تعجب میکنن که همون لحظه داد میزنه هر کسی موفق بشه این رو ببنده میتونه بیاد به حضورم!
اقا ذینال کمانکش و کوشم رو همراهی میکنه تا جای خاتون رو نشونشون بده که کوشم و کمانکش وارد میشن و گلبهارومیبینن : کوشم = گلبهار؟! چی شده خاتون کجاست!؟ گلبهار=این جا نیست اما نگران نباشید جای مطممئنیه سالم بهتون تحویل میدم البته اگه پیشنهادم رو قبول کنید کوشم =چه پیشنهادی؟! گلبهار=باید کاری کنید توی قصر بمونم وگرنه سلطانم سلطان مراد متوجه ی همه چی میشه کوشم = تو تشنه ی مرگت شدی؟ با چه جسارتی میتونی همچین پیشنهادی به من بدی! گلبهار=شما منو مجبور کردید من فقط میخوام پیش فرزندم بمونم نیت بدی ندارم کوشم = اومدی جلوم باهام معامله میکنی تو کی هستی که منو با پسرم تهدید میکنی! گلبهار=شما چندین ساله این کارو بامن میکنید اما ببینید من به اندازه ی شما بی وجدان نیستم واسه نجات فرزندتون یه فرصتی به شما میدم کوشم=اون خاتون رو باید بیاړې اینجا وگرنه نمیتونی زنده از اینچا بیرون بری! گلبهار = پس شماها با فرزندتون خدافظی کنید چون اگه برنگردم قصر خاتون رو تحویل میدن کوشم =خوب بعدش چی فک میکنی میتونی خلاص بشی!؟ تورو با دستای خودم خفه میکنم با دستای خودم گلبهار = سلطانم ذاتا منو با دستاتون خفه کردید روزی که منو از فرزندم جدا کردین جوری مردم که چندین ساله تو قبرم قبری که شما کندین تا فردا صبح وقت دارین یا باسرورم صحبت میکنین و اینجا موندن منو تضمین میکنید و یا خودم شخصا خاتون رو تحویل میدم کمانکش= سلطانم به نظر من خوبه که سرورمون رو در جریان این اتفاقات بزاریم کوشم = قطعا نمیشه نمیتونم زندگی قاسم رو تو خطر بندازم کمانکش=خوب میخواید چیکار کنید پیشنهاد گلبهار سلطان رو قبول میکنید؟!

الیاس پاشا میاد پیش مراد: الیاس =سرورم همانطور که میدونید بین شورش این یاغیان برکنار شدم اما وضعیت عوضں شد اگه لطف کنید وظیفه قبلیم امیری انادولی رو دوبارہ به من ببخشین به بندتون الیاس جون میدید! مراد=ذاتا من یه امیر آنادولو دارم احمد پاشا کوچیک از اون شکایتی داری؟! الیاس =هاشا اما تو اون مقام چندین سال خدمت کردم انادولو رو مثل کف دستم میشناسم عقیدہ دارم که تجربیاتم برای دولت عالیه فایده ی بیشتری دارہ مراد =الیاس پاشا این همه راه رو برای درخواست مقام اومدی؟! الیاس = هدف من خدمت کردن به شماست مراد= حالا که هدفت خدمت کردنه، خدمت خواهی کرد اما جوری که من میخوام .

عایشه میاد پیش پرنسس فاریا: عایشه = سرورمون پس اینجارو برات انتخاب کرد فاریا سرورمون نهایتا یکی دو روز میاد پیشت بعدش چی میشه ؟ من بگم هوسش میگذره ازت خسته میشه هرچی میگذره کمتر میاد جوری که یه روز تو رو فراموش میکنه میدونی کسی که از چشم بیوفته از دل همه میوفته فاریا= اینطوری خودتو ترغیب میکنی میخوای منتظر روزی بمونی که سرورمون به من پشت کنه باشه منتظر بمون وقت زیادی داریم میبینیم عایشه = خیلی از زنان های امثال تو اومدن و رفتن شیر منم باد تو اگه امروز نباشه فردا میخوابه فاریا=خوب واسه همین اومدی اینجا؟! عایشه = اونقدر کوری که نمیتونی واقعیت رو ببینی اصل قضیه رو من بهت بگم سرورمون تو رو اینجا حبس کرده اشفتش شدی ذاتا نهایت چیزی هم که میتونی بشی همینه فاریا = از اینجا برو بیرون برو بیروننن همین الان !!!
نارین خدمتکار عایشه میادیواشکی پیش یکی از خدمتکارهای فاریا و بهش پول میده میگه باید هر خبری میشه بیای بگی به عایشه سلطانمون. یه برگه ی بزرگ میزنن به دیوار و تیرکمان رو میزارن روی میز جفت برگه و مینویسن هرکس موفق به بستنش بشه قبول میکنم بیاد به حضورم که این اعلامیه رو یکی از اقاها به اسم حسین میبینه ورش میداره که اولیا میاد مسخرش میکنه که نمیتونی ببندیش که راحت میبندتش که اولیا میگه وای خدای من بی خودی بهت نگفتن حسین دیوونه که همون لحظه مراد میادش و میبینتش که میگه از این به بعد محافظ دست راستم هستی حسین اقا و به عنوان نشانه قدرتت این کمان مال توئه!

الیاس پاشا به همراه سینان به مکان خیانت کارا میاد: رئیس خائنین : الیاس پاشا خیلی ممنون دعوت منو پذیرفتی اومدی به استانبول سلطان مراد مقامی که میخواستی رو بهت داد!؟ الیاس = اگه اون ندہ من میگیرم هرچی هم که باشه یه طرفم شاہ فارس و طرف دیگم پادشاه فرنگی هستن و پاپ .رئیس خائنین = سلطان مراد دوره ی فتوحات رو از نو میخواد شروع کنه از چهار طرف باید حمله کنیم که نتونه چشمانش رو باز کنه الیاس پاشا فورا برو اناتولی چنان اتش شورشی برپا کن که نفس کسی برای خاموش کردنش قد نده!

عاتیکه میاد پیش سلاحدار: سلاحدار=سلطانم اگه برای دیدن سرورمون اومدین خبر بدم! عاتیکه = با وزیر اعظم صحبت کردی گفتی که خواستگار منی؟! سلاحدار = نگفتم سلطانم چون من نمیتونم خواستگار شما باشم هیچ کسی از این برداشت خوبی نمیکنه ازتون خواهش میکنم این قضیه رو دیگه ببندید قبل اینکه دل کسی بشکنه و ناراحت بشه ببندید عاتیکه= چرا اینو میگی سلاحدار؟ چی عوض شدہ که اینو میگی؟ تاھمین دیروز اینجوری تو چشمام نگاہ نمیکردی سلاحدار= سلطانم توی این موضوع همیشه من به شما هشدار دادم از همون اولش گفتم که غیرممکنه اما جوری برداشت کردید که خودتون میخواید عاتیکه= من کاملا خوب میدونم که چی دیدم و چی شنیدم یه چیزی شد و تو به من پشت کردی ! اگه میگی زمانش نیست درک میکنم اگه میگی میترسم اینو هم درک میکنم اما به من نگو که در مقابلم بی حسی سلاحدار خواهش میکنم . به من دروغ نگو با داداش سروروم صحبت میکنم اصولی میگم که میخوای با من ازدواج کنی بزار هرچی که میخواد بشه اگه قراره بمیریم باهم میمیریم سلاحدار سلاحدار=سلطانم من نمیخوام با شما ازدواج کنم عاتیکه= توچی گفتی؟! سلاحدار= من نمیتونم با شما ازدواج کنم چون به یکی دیگه دل دادم عاتیکه با ناراحتی از اتاق میاد بیرون میره به اتاقش که گوران اونجاس و توی بغل گوران گریه میکنه و میگه چطور میتونه با من این کارو بکنه من راضی بودم برای اون هرکاری بکنم حتی راضی بودم بمیرم ! گوران = کیه با تو چیکار کرده؟ عاتیکه=وقتی که من در مورد ازدواج با اون فک میکردم نگو که اون یکی دیگه رو دوست داشته گوران=عاتیکه به من بگو اون کیه!؟ عآتیکه= سلاحدار این همه مدت گولم زده یکی دیگه تو دلش بوده!

گلبهار توی حمامه که چند نفر ذغال میریزن توی شومینه حمام تا حمام بخار کنه گلبهار احساس گرما میکنه که به خدمتکار میگه برو بیرون ببین چی شده چرا انقدر گرمه خدمتکار بیرون میخواد بره که درو قفل کردن و باهم جیغ میزنن .

فاریا بخاطر حرفای عایشه ناراحته که به نونو میگه من مثل زن های دیگش نیستم من برده نیستم اگه میخواد پیشش بمونم باید منو عقد کنه که مراد میاد داخل و حرف هاشو میشنوه که فاریا با تعحب نگاش میکنه .

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

تمامی حقوق این وبسایت متعلق به تمام عیار است