پنج شنبه , ۵ اسفند ۱۳۹۵
خانه / سینما / اخبار سینما و موسیقی / قسمت آخر فصل دوم سریال ماه پیکر

قسمت آخر فصل دوم سریال ماه پیکر

قسمت آخر سریال ماه پیکر، در آخرین قسمت فصل دوم سریال کوسم سلطان یا ماه پیکر چه میگذرد؟ با ما باشید.

آخرین قسمت فصل دوم سریال ماه پیکر که میشه قسمت ۳۸ از این سریال از جایی شروع میشه که فاریا آشفته و نگران به هوش میاد و از نونو میپرسه که مادام کجاست؟

خدمتکارش میگه نمیدونم یکی از پشت زد تو سرم و من بیهوش شدم. شما حالتون چطوره؟

فاریا میگه من خوبم فقط سریعتر خدمتکارهارو رو جمع کن بگو بیان پیشم

در سکانس بعد کوسم سلطان و حاجی آقا دارن با هم راه میرن و حاجی آقا میگه سلطانم نگران نباشید شما تونستین هر کاری که لازمه رو با پرنسس فاریا انجام بدید

کوشم سلطان میگه خدا کنه تصمیمی که گرفتم درست باشه و بعدا پشیمون نشیم

صحنه میره روی سلطان مراد رو نشون میده. مراد داره به برادرش قاسم فکر میکنه که آیا به زندان انداختنش کار درستی بوده یا نه؟
اونطور که معلومه از این کار خیلی پشیمون شده

در صحنه بعدی کوشم سلطان یهو یه حسی بهش دست میده و میره به اتاق قاسم و میبینه که اونجا نیست. از دربان ها میپرسه که قاسم کجاست و اونا میگن که با سرورمون رفتن بیرون و دیگه برنگشتن.

فاریا رو نشون میده که اتفاق رو برای خدمتکارها تعریف میکنه و میگه که به ما حمله کردن و چه کارایی انجام دادن، اگه کسی میدونه که چه اتفاقی افتاده به من بگه اما همه اظهار بی اطلاعی میکنن.

فاریا هم میگه که شماها وظیفتون محافظت از منه و نباید به من خیانت کنین که یهو یکی از نگهبانها شرمش میاد و حقیقتو میگه. اون میگه که کوسم سلطان اومده بودن و فاریا تعجب میکنه.

فاریا عصبانی میشه و میگه که اون اینجا چکار میکرده که نگهبان قسم میخوره که فقط همینقدر میدونه و کوسم سلطان زیاد اونجا نموندن.

فاریا هم عصبانی میشه و همه رو از اتاق بیرون میکنه ولی یهو دلش رو میگیره …

پرنسس فاریا

کوشم سلطان میره به اتاق سلطان مراد و ازش میپرسه که با قاسم چکار کردی

مراد هم میگه که جونش رو بخشیدم اما جزای کارش رو خواهد بدید. بعد میگه که جزاش اینه که توی اقامتگاه عمو مصطفی حبسش کردم.

کوشم میگه که میخوای اونم مثل مصطفی دیونه بشه؟؟؟

مراد میگه که اون مستحق مرگ بود ولی من بخشیدمش و ولی اصلا انتظار نداشته باشین که مجازات نشه چون اگه ولش کنم و فردا به تخت و سلطنتم چشم بدوزه مجبور میشم که بکشمش پس بهتره که زندانی باشه.

کوشم سلطان میگه مراد من بهت قول میدم که تا وقتی زنده ام نذارم کسی به تختت چشم بدوزه. مراد تو کاری کردی که نتیجش اینه که دل من بشکنه و برادرت هم دائم از مرگ بترسه و خودت هم توی دلت شک و تردید افتاده. این شک مثل سمه و قلب تو رو از بین میبره و از مراد میخواد که از تصمیمش برگرده و بهش میگه که مگه برادرت عثمان بخاطر همین شک محمت رو نکشت؟؟؟ و بهش میگه تا دیر نشده از تصمیمت صرف نظر کن

مراد هم در جواب میگه که هر موقع خودم خواستم آزادش میکنم ولی تا اون موقع کسی نیاد پیشم و در مورد این موضوع حرف نزنه

سلطان مراد و کوسم سلطان

کوشم میگه پسرم پس من دردمو به کی بگم؟ بعد میگه اگه یه بار در ظلم رو باز کنی دیگه نمیتونی ببندیش و بلند میشه میره …

سکانس بعدی فاریا رو نشون میده که دکتر بهش میگه مژده بدین سلطانم که شما باردار هستین و فاریا ذوق زده میشه

فاریا میره پیش سلطان مراد و میخواد باهاش حرف بزنه ولی میبینه که مراد نگرانه و مراد به فاریا میگه که اگه کار مهمی نداری بذار بعدا حرف بزنیم ولی فاریا با شیوه ای ماهرانه به مراد میفهمونه که بارداره و مراد خوشحال میشه و غصه هاش رو فراموش میکنه.

حاج آقا لاله زار خاتون رو احضار میکنه و میگه که کوسم سلطان کارت داره و لاله زار فکر میکنه که کوسم میخواد اونو اخراج کنه و گریه میکنه و بعد میره پیش کوشم ولی غافلگیر میشه. کوسم به اون میگه که از این به بعد تو باید جای ملیکه خدمت کنی و کارهای اون به دوش تویه و حالا تو مسئول حرمسرا و خزانه هستی و مهر مخصوصش رو به اون میده و بهش میگه که از این به بعد تو باید چشم و گوش من توی این قصر باشی وبخصوص باید مواظب گلبهار باشی و میگه که اولین وظیفه تو اینه که ببینی که با سلاحدار صحبت کرده و گفته که خاتون از پسرم حامله شده.

لاله زار هم میگه که اون موقع که ازش بازجویی میکردن من اونجا بودم ولی نفهمیدم اون کیه. اگه یکم بهم زمان بدین میفهمم کیه

از طرفی گلبهار رو نشون میده که داره با همدستاش صحبت میکنه و به اونا میگه که باید هوای همدیگرو داشته باشیم تا به پیروزی برسیم و زینل وارد میشه و میگه که بایزید باهاتون کار دارن و گلبهار میره…

مراد رو نشون میده که داره با فاریا صحبت میکنه و بهش میگه که علت ناراحتیم اینه که قاسمو زندانی کردم و فاریا هم بهش میگه که من به عدالت تو شک ندارم

در سکانس بعدی آتیکه میره پیش ابراهیم و به اون میگه که فهمیدی قاسمو زندانی کردن؟ ابراهیم هم میگه پس مراد قاسمو عفو نکرده…

آتیکه هم میفهمه که ابراهیم از اشتباهی که قاسم کرده خبر داره ولی ازش که میپرسه ابراهیم چیزی نمیگه.

اتیکه سلطان

سکانس بعدی گوهر خان سلطان و کوسم سلطان رو نشون میده که دارن در مورد قاسم و مراد صحبت میکنن و کوسم میگه که هیچ کس نمیتونه وساطت قاسمو بکنه و کماندار میاد پیششون و کوسم از اون میخواد که کاری کنه که قاسمو ببینه که کماندار میگه هیچ راهی نداره و کوسم میگه پس یه کاری کن که فقط صداشو بشنوم. کماندار هم این کارو میکنه و کوسم میره پیش پسرش و به اون میگه قوی باش من از اینجا درت میارم و قاسم هم التماس میکنه که زودتر این کارو بکنه…

گوهرخان سلطان

برادرها و خواهرهای قاسم میرن پیش مراد تا در مورد وضعیت قاسم صحبت کنن ولی مراد میگه که من با کسی حرفی ندارم و هرکسی کاری مخفیانه از من انجام بده مجازاتش رو هم باید تحمل کنه.

لاله زار خاتون میره پیش کوسم و میگه که فهمیدم کی شاهزاده قاسم رو لو داده. کوشم ازش میپرسه کی؟

میگه حنیفه خاتون

در سکانس بعدی عایشه سلطان و فاریا خاتون با هم روبرو میشن و دارن برای هم کُری میخونن که لاله زار میاد و به همه مژده میده که فاریا بارداره و به فاریا میگه که کوسم سلطان باهات کار داره و عایشه حسابی کفری میشه…

فاریا میره پیش کوسم سلطان و کوسم به اون میگه که فکر اینکه مراد باهات ازدواج کنه رو از سرت بیار بیرون و بدون که به محض بدنیا اومدن بچت، ازت میگیرمش و تو کنیزی بیش نیستی اما فاریا ناراحت نمیشه و به کوسم میگه که اینکارو نکنید چون من عاشق مراد هستم و هر کس که مرادو دوست داره واسه من هم عزیزه بخصوص شما…

کوسم سلطان خوشحال میشه و دستشو میاره جلو تا فاریا حقانیتشو ثابت کنه و دست اونو ببوسه، فاریا هم با خوشحالی دست اونو میبوسه و کوسم میگه که انشالله همونطور که میگی باشی و جفتشون خوشحال میشن…

در سکانس بعدی عایشه سلطان در حالی که به شدت از دست خدمتکارش عصبانیه به نارین میگه که اون بچه قبل بدنیا اومدن باید از بین بره…

سلطان مراد توی اتاقش نشسته که اولیا چلبی میاد پیشش و میگه که نماینده ایران خیلی وقت پیش باید پایتخت رو ترک میکرده ولی هنوز اینجاست و فکر میکنم خبراییه. مراد هم به اولیا میگه که خودت دنبالش باش و از کارشون سر در بیار… گلبهار هم منتظر فرصتیه که الیاس پاشا جنگ به پا کنه و گلبهار بتونه پسرشو به جای مراد به سلطنت برسونه

اولیا با هزار فن میرن نماینده فارس رو تعقیب میکنن و میبینن با کشیش کورنلیوس که از پایتخت تبعید شده بوده قرار گذاشته ولی متوجه نمیشن که نفر سوم (سینان) که با اوناست رو بشناسن. سینان میفهمه که اونا دارن تعقیبشون میکنن و فرار میکنن و اولیا با هزار فن میان خبرو به مصطفی سلاحدار میگن و اونم میره به مراد میگه.

از اونطرف عایشه سلطان میره توی شهر چند نفر رو پول میده تا شایعه کنن که فاریا یک زن مشکل داره که سلطان مراد رو به خودش جذب کرده. آتیکه خواهر مراد هم میره به فاریا برای باردار شدنش تبریک میگه.

داستان دوباره میره سراغ جاسوسی و نگهبانی که مسئول تبعید کشیش کرنلیوس بوده رو میارن پیش سلطان مراد و ازش میپرسن چرا آزادش کردی که بره و اون میگه که از قصر نامه دادن و نامه رو میده به مراد. مراد هم میبینه که آقا اسماعیل رئیس الکتاب اونو نوشته، مراد و سلاحدار میرن پیش اسماعیل و مراد نامه رو نشون میده و میگه این مهر تویه؟ اسماعیل هم میگه بله و مراد یکی میکوبه توی گوشش و میگه ای خائن چطور تونستی خیانت کنی؟

اسماعیل میگه بخدا قسم من خائن نیستم و مراد دستور میده ببرنش و ازش اعتراف بگیرن… سلاحدار توی یک کتاب یه آدرس پیدا میکنه و با مراد میرن اونجا … به اونجا که میرسن میبینن که جنازه کشیش کورنلیوس افتاده روی زمین و بالای سرش به زبان لاتین یه چیزی نوشتن. مراد از اولیا میپرسه که تو لاتین بلدی معنیشو بگو و اولیا میگه که نوشتن : مرگ راه نجاته … مراد افسوس میخوره که نباید میذاشتم با کشتی برن و باید میکشتمشون … از این به بعد دیگه به کسی رحم نخواهم کرد و هر کسی که دشمنی کنه رو میکشم. بعد سینان رو نشون میده که میره پیش گلبهار و بهش میگه که کورنلیوس دیگه نمیتونه مشکل ایجاد کنه و بعد نشون میده که سینان چجوری کورنلیوس رو کشته…

 

بدستور کوسم سلطان حنیفه که قاسم رو لو داده بود میکشن و میبرنش توی اتاق گلبهار میندازن و گلبهار که از خواب بیدار میشه و جنازه رو میبینه میترسه … بعد خود کوسم میره پیش گلبهار و تهدیدش میکنه و میگه که خودم یه روز میکشمت…

کوسم بعد میره خلیل پاشا رو میبینه و خلیل پاشا میگه که الیاس پاشا بهمون خیانت کرده و بجای رفتن به شام رفته بالیکسیر و داره نیرو جمع میکنه…

مراد شیخ الاسلام رو احضار میکنه و میگه موقعی که من الیاس رو میخواستم بکشم تو وساطتش کردی و گفتی که ضامنش میشی. حالا اون شورش کرده. نکنه تو با اون همدستی. شیخ الاسلام میگه بخدا قسم من با اون همدست نیستم و تا حالا توی خاندانم لکه ننگی نبوده…

مراد میگه چرا یک لکه سیاه توی خانواده شما بوده و اون هم اینه که روزی که شورشیان علیه من شعار میدادن تو ضامن من شدی و خودتو برتر از من دونستی. بعد میگه تو کی هستی که خودتو از یک پادشاه برتر میدونی و ضامن پادشاه میشی؟ با ضمانتی که برای الیاس کردی میشه دو بار و مطمئن باش که اشتباه سومی در کار نخواهد بود و اینبار اگه اشتباه کنی خواهی مرد…

مراد با فاریا توی اتاقه و میگه که برای جلوگیری از شورش باید از قصر خارج بشم و فاریا میگه پس من هم باهات میام ولی مراد میگه تو بخشی از وجود منو توی شکمت داری و باید ازش مواظبت کنی و باید همینجا بمونی. بعد سر میز صبحونه یه خنجر سلطنتی به فاریا هدیه میده و میگه که فقط اعضای خاندان سلطنتی میتونن اینو داشته باشن یعنی اینکه از این به بعد فاریا سلطان میشه ….

سلاحدار که مدتی با استر رابطه عاشقانه داشته بخاطر گوهرخان میره و به استر میگه دیگه رابطمون تموم شده و استر هم قسم میخوره که انتقامشو از سلاحدار بگیره. به همین خاطر میره به کوسم سلطان میگه که اتیکه دختر کوسم با سلاحدار رابطه مخفیانه داره و مادر و دخترو به هم میندازه…تا اینکه گوهر خان سلطان میاد و میگه که این خبر دروغه و خواهرشو نجات میده. بعد میره پیش سلاحدار و بهش میگه که بین من و تو موانع بزرگی هست و ما نمی تونیم به هم برسیم و قضیه پیش اومده رو توضیح میده و میگه بهتره قید همدیگرو بزنیم و با گریه از اتاق سلاحدار میره بیرون.

برای سلطان مراد از جانب احمد پاشا نامه ای میاد و میگه که الیاس پاشا شورش کرده و اون داره جلوی الیاس پاشا رو میگیره، مراد به حسین محافظش میگه که با نیرو ها بره به کمک احمد پاشا و خودش هم به سلاحدار میگه آماده شو که ما هم میریم به جنگ. سکانسی از نماز خوندن سلطان مراد نشون میده و در سکانس بعدی سینان رو نشون میده که لباس کشیش هارو پوشیده و روی صندلی کشیش کورنلیوس نشسته و عده ای دارن بهش تعظیم میکنن یعنی که به قدرت رسیده و رئیس شوالیه های قدس در استانبول میشه.

مراد از والده اش (کوسم سلطان) خداحافظی میکنه و دستشو میبوسه و سوار اسبش میشه و راهی جنگ میشه. از طرفی سینان که رفته بود پیش شیخ الاسلام و از آب گل آلود ماهی گرفته بود و به اون پیشنهاد خیانت داده بود میاد پیش گلبهار سلطان و بهش میگه که بالاخره شیخ الاسلام راضی شدن با شما ملاقات کنن (یعنی راضی شده خیانت کنه به سلطان مراد) و در نبود سلطان مراد میخوان زمینه رو برای برگردوندن حکومت به سمت بایزید پسر گلبهار آماده کنن.

مراد با ارتشش میرسه به احمد پاشا که میبینه الیاس پاشا رو بدجور شکست دادن و خوشحال میشه. الیاس پاشا رفته داخل یه قلعه و منتظر رسیدن نیروهای فارس مونده. مراد که از پیروزی مغرور شده میگه اگه الیاس از قلعه نیاد بیرون ما میریم داخل قلعه

فاریا میخواد برای خرید بره توی شهر که عایشه سلطان که قبلا به عده ای پول داده بود، بهشون خبر میده و وقتی فاریه رو تو شهر میبینن بهش حمله میکنن و یکی به شکمش لگد میزنه که احتمالا بچش رو از دست میده

عایشه سلطان

از طرفی به کوسم سلطان خبر میدن که حال قاسم بده و اون به کمک کماندار میره پیش قاسم و از زندان درش میاره ولی قاسم میگه من نمیخوام بمیرم و فرار میکنه و میره داخل اتاقی که توش زندانی بوده در همین حال اشک از چشمای کوسم سلطان جاری میشه و فصل دوم سریال ماه پیکر تموم میشه.

 

منبع: تمام عیار

 

 

 

دیدگاه شما چیست؟

تمامی حقوق این وبسایت متعلق به تمام عیار است