خانه / سرگرمی / داستان

داستان

حکایت ملا و منبر

حکایت ملا و منبر ملا در بالای منبر گفت: هرکس از زن خود ناراضی است بلند شود. همه ی مردم بلند شدند جز یک نفر. ملا به آن مرد گفت: تو از زن خود راضی هستی؟ آن مرد گفت: نه …

ادامه نوشته »

داستان ملا و خرش

حکایت ملا و خرش یک روز ملا نصر الدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد، مصالح ساختمانی را بر پشت الاغ بگذارد و به بالای پشت بام ببرد. الاغ هم به سختی از پله ها بالا رفت. ملا مصالح …

ادامه نوشته »

داستان میخ های روی دیوار

داستان میخ های روی دیوار پسر بچه ای بود که اخلاق خوبی نداشت. پدرش جعبه ای میخ به او داد و گفت هر بار که عصبانی می شوی باید یک میخ به دیوار بکوبی. روز اول پسر ۳۷ میخ به …

ادامه نوشته »

حکایت مور و قلم

حکایت مور و قلم مورچه ای کوچک دید که قلمی روی کاغذ حرکت می کند و نقش های زیبا رسم می کند. به مور دیگری گفت این قلم نقش های زیبا و عجیبی رسم می کند. نقش هایی که مانند …

ادامه نوشته »

حکایت موش و شتر

حکایت موش و شتر موشی، مهار شتری را به شوخی به دندان گرفت و به راه افتاد. شتر هم به شوخی به دنبال موش روان شد و با خود گفت: بگذار تا این حیوانک لحظه ای خوش باشد، موش مهار …

ادامه نوشته »

داستان آرزوی زن

داستان آرزوی زن زن در حال قدم زدن در جنگل بود که ناگهان پایش به چیزی برخورد کرد. وقتی که دقیق نگاه کرد، چراغ روغنی قدیمی ای را دید که خاک و خاشاک زیادی هم روش نشسته بود. زن با …

ادامه نوشته »

داستان ابراهیم و عزرائیل

داستان ابراهیم و عزرائیل چون خدای تبارک و تعالی خواست جان ابراهیم را بگیرد ملک الموت را فرستاد و او گفت: ایابراهیم درود بر تو. ابراهیم فرمود: ای عزرائیل برای دیدن من آمدی یا برای مرگم؟ گفت برای مرگ و …

ادامه نوشته »

داستان آرام ترین انسان

داستان آرام ترین انسان یکی از دوستان شیوانا، عارف بزرگ، تاجر مشهوری بود. روزی این تاجر به طور تصادفی تمام اموال خود را از دست داد و ورشکسته شد و از شدت غصه بیمار گشت و در بستر افتاد.   …

ادامه نوشته »

داستان آدرس بهشت و جهنم

داستان آدرس بهشت و جهنم کنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفکر بود. ناگهان تمرکزش با صدای گوش خراش یک جنگجوی سامورایی به هم خورد: پیرمرد، بهشت و جهنم را به من نشان بده. راهب به …

ادامه نوشته »

حکایت اندازه نگهدار که اندازه نکوست

حکایت اندازه نگهدار که اندازه نکوست یکى از شاهان، شبى را تا بامداد با خوشى و عیشى به سر آورد و در آخر آن شب گفت: ما را به جهان خوشتر از این یکدم نیست کز نیک و بد اندیشه …

ادامه نوشته »

حکایت بز ملانصرالدین

حکایت بز ملانصرالدین   روزی ملانصرالدین تصمیم می‌گیرد گاو نر خود را به دلیل فشار اقتصادی و بی‌پولی برای فروش به بازار ببرد. تعدادی که از شرایط ناگوار ملانصرالدین مطلع بودند و می‌خواستند با استفاده از این فرصت گاو او …

ادامه نوشته »

حکایت محرومیت اهل کمال از زینتهاى دنیا

حکایت محرومیت اهل کمال از زینتهاى دنیا از یکى از بزرگان پرسیدند: با اینکه دست راست داراى چندین فضیلت و کمال است، چرا بعضى انگشتر را در دست چپ مى کنند؟ او در پاسخ گفت: مگر نمى دانى که همیشه …

ادامه نوشته »

حکایت یا بخشنده باش یا آزادمرد

حکایت یا بخشنده باش یا آزادمرد از حکیم فرزانه اى پرسیدند: با اینکه خداوند چندین درخت مشهور و بارور آفریده است، مردم هیچ کدام از آنها را به عنوان آزاد یاد نکنند، مگر درخت سرو را با اینکه این درخت …

ادامه نوشته »

حکایت اسب لاغر

حکایت اسب لاغر خراسانی را اسبی لاغر بود. گفتند: چرا این را جو نمی دهی؟ گفت: هر شب ده من جو می خورد. گفتند: پس چرا لاغر است؟ گفت: یک ماهه جوش در نزد من به قرض است.

ادامه نوشته »

حکایت تیرانداز و مرغ

حکایت تیرانداز و مرغ شخصی تیری به مرغی انداخت. خطا رفت. رفیقش گفت: احسنت! تیر انداز بر آشفت که مرا ریشخند می کنی؟ گفت: نی می گویم احسنت اما به مرغ

ادامه نوشته »
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به تمام عیار است