خانه / بایگانی برچسب: داستان

بایگانی برچسب: داستان

داستان میخ های روی دیوار

داستان میخ های روی دیوار پسر بچه ای بود که اخلاق خوبی نداشت. پدرش جعبه ای میخ به او داد و گفت هر بار که عصبانی می شوی باید یک میخ به دیوار بکوبی. روز اول پسر ۳۷ میخ به …

ادامه نوشته »

حکایت مور و قلم

حکایت مور و قلم مورچه ای کوچک دید که قلمی روی کاغذ حرکت می کند و نقش های زیبا رسم می کند. به مور دیگری گفت این قلم نقش های زیبا و عجیبی رسم می کند. نقش هایی که مانند …

ادامه نوشته »

داستان آرزوی زن

داستان آرزوی زن زن در حال قدم زدن در جنگل بود که ناگهان پایش به چیزی برخورد کرد. وقتی که دقیق نگاه کرد، چراغ روغنی قدیمی ای را دید که خاک و خاشاک زیادی هم روش نشسته بود. زن با …

ادامه نوشته »

داستان ابراهیم و عزرائیل

داستان ابراهیم و عزرائیل چون خدای تبارک و تعالی خواست جان ابراهیم را بگیرد ملک الموت را فرستاد و او گفت: ایابراهیم درود بر تو. ابراهیم فرمود: ای عزرائیل برای دیدن من آمدی یا برای مرگم؟ گفت برای مرگ و …

ادامه نوشته »

داستان آرام ترین انسان

داستان آرام ترین انسان یکی از دوستان شیوانا، عارف بزرگ، تاجر مشهوری بود. روزی این تاجر به طور تصادفی تمام اموال خود را از دست داد و ورشکسته شد و از شدت غصه بیمار گشت و در بستر افتاد.   …

ادامه نوشته »

داستان آدرس بهشت و جهنم

داستان آدرس بهشت و جهنم کنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفکر بود. ناگهان تمرکزش با صدای گوش خراش یک جنگجوی سامورایی به هم خورد: پیرمرد، بهشت و جهنم را به من نشان بده. راهب به …

ادامه نوشته »

داستان آشپز و مگس

داستان آشپز و مگس بر سر سفره ای ناگهان صاحب خانه دید که در یک بشقاب مگسی افتاده است. آشپز را صدا کرد و در اوج عصبانیت گفت : مگر ندیدی مگس توی آش افتاده است؟ آشپز با کمال سادگی …

ادامه نوشته »

داستان آتش بر فراز کوه

داستان آتش بر فراز کوه مردم حبشه می‌گویند که در روزگار قدیم در شهر آدیس‌آبابا جوانی بود به نام آرحا. این جوانک اصلاَ اهل کوراج بود و وقتی از ده به شهر آمده بود به خدمت تاجر متمولی به نام …

ادامه نوشته »

حکایت آمدن مهمان پیش یوسف

حکایت آمدن مهمان پیش یوسف یکی از دوستان دوران کودکی یوسف به دیدن او آمد. نخست از خاطرات گذشته گفت و حسد برادران را نسبت بدو برشمرد. یوسف روبه دوستش کرد و گفت : عار نــَبوَد شیر را از سلسله …

ادامه نوشته »

حکایت جالب معلم و کودکان

حکایت جالب معلم و کودکان کودکان مکتب از درس و مشق خسته شده بودند. با هم مشورت کردند که چگونه درس را تعطیل کنند و چند روزی از درس و کلاس راحت باشند. یکی از شاگردان که از همه زیرکتر …

ادامه نوشته »

حکایت شغال در خُمّ رنگ

شغالی به درونِ خم رنگ‌آمیزی رفت و بعد از ساعتی بیرون آمد, رنگش عوض شده بود. وقتی آفتاب به او می‌تابید رنگها می‌درخشید و رنگارنگ می‌شد. سبز و سرخ و آبی و زرد و. .. شغال مغرور شد و گفت …

ادامه نوشته »

داستان واقعی انسان مهربان

رابرت داوینسن قهرمان مشهور گلف وقتی در یک مسابقه قهرمان شد ، زنی به‌ سویش دوید و گفت : بچه ام مریضه ، به من کمک کن و گرنه اون می‌میره! رابرت بلافاصله همه ی پولی رو که برنده شده …

ادامه نوشته »

اگر در روز رستاخیز خداوند بگوید چه آورده ای؛ چه خواهی گفت؟

بایزید بسطامی را پرسیدند : اگر در روز رستاخیز خداوند بگوید چه آورده ای؛ چه خواهی گفت؟ بایزید فرمود : وقتی فقیری بر کریمی وارد میشود , به او نمیگویند چه آورده ای. بلکه میگویند چه میخواهی زندگى یک پاداش …

ادامه نوشته »

علم بهتر است یا ثروت

جمعیت زیادی دور حضرت علی(ع) حلقه زده بودند.مردی وارد مسجد شد و در فرصتی مناسب پرسید: یا علی! سوالی دارم. علم بهتر است یا ثروت؟ علی(ع) در پاسخ گفت: علم بهتر است،زیرا علم میراث انبیاست و مال و ثروت میراث …

ادامه نوشته »

داستان رئیس قبیله

اعضای قبیله سرخ پوست از رییس جدید می پرسن : آیا زمستان سختی در پیش است؟ رییس جوان قبیله که هیچ تجربه ای در این زمینه نداشت جواب میده «برای احتیاط برید هیزم تهیه کنید» بعد میره به سازمان هواشناسی …

ادامه نوشته »
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به تمام عیار است